تبليغاتX
تــــــوحـــــــــــــیــــد

تــــــوحـــــــــــــیــــد

هر کجــا بـد میــروم ، بـیـــراه میـــگویــم ، بــگـویـیـــدم

سبیل علی

  

سوز تو ای فاطمه سازم شکست
در رثاء دوست آوازم شکست
گر قلم می ماند از تفسیر عشق
خامه تعبیر اعجازم شکست
پر زدی تا آسمانها، اوجها
در فراقت بال پروازم شکست
در فضا پیچید نجوای علی
رای من پهلوی طنازم شکست
بین دیوار و در بی غیرتان
حرمت بانوی دمسازم شکست
راز تو از پرده بیرون شد دمی
 در میان سینه ها رازم شکست
ای سرانجام همه آغازها
عاقبت آغاز و انجامم شکست

ایام فاطمیه تسلیت باد . . .


 سلام

مطلب امشب رو میخوام صمیمانه به داداش عزیزم تقدیم کنم :

 

ما اعتماد بر دل دختر نمی کنیم!

یکبار کرده ایم و مکرر نمی کنیم!

سنجیده ایم نیست وفا در میانشان!

ما خواهش وفا ز جفاگر نمی کنیم!

گفتند دلبری بگزینیم و خوش شویم!

از دختران گزینش دلبر نمی کنیم!

زلف سیاه و مژه و ابرو ، هیچیک!

با یک سبیل علی برابر نمی کنیم!

 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ׀ ساعت: 1:10 ׀ موضوع: جالبناک(طنز،عکس و ... ) ׀

یاس کبود

 

 

ایام فاطمیه تسلیت باد . . .

فاطمه

 


سلام به مریمییییییی و دوستاش

امیدوارم حال همتون خوب باشه.خیلی مراقب خودتون باشید.
اینم عکستون، البته عکس نوشابه رو هم گذاشتم که ناراحت نشه.

بای بای . . . 

 

Coke Can

اوخ یادم رفت،یه کادو هم واسه رز شوماخر دارم . . .

 

 شوماخر : وای رزی،این قهرمانی رو نه تو تقدیم میکنم

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ׀ ساعت: 23:16 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

فرق

 

 

 

 ادما با هم خیلی فرق دارن،خیلی. نمیدونم چطوری میشه که ۲ تا ادم پیدا شن که با هم رفیق باشن،همکلاس و هم دانشگاهی باشن،صمیمی باشن،با هم اینور اونور برن اما زمین تا اسمون فرقشون باشه.
یکی همه چیزو فدا میکنه به خاطر خودخواهی خودش ،اون یکی خودشو فدا میکنه.
یکی جونتو میگیره اما اون یکی تا میتونه نمیزاره جون بدی.
یکی دروغ واسش خیلی اسونه اونجایی که به سودشه،ولی اون یکی همیشه صداقت واسش اسونه حتی اگه به ضررش باشه.
واسه یکی خداحافظی و جدایی مثل اب خوردنه حتی اگه طرفش جون بکنه ولی اون یکی زار میزنه که حتی تلفن رو هم اول قطع نکنه.

 اره، ادما با هم خیلی فرق دارن،یکی میخندونتت ولی یکی تا عمر داری اشک دلتو واست هدیه داره . . .

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ׀ ساعت: 15:6 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

من مسئول گُلمَم

 

سلام عزیزان جان

خوبید؟منم بد نیستم،کلا چند شبی هست که زیاد سرحال نیستم.امشب سعی میکنم چندتا مطلب خوب و قشنگ واستون بزارم که فکر کنم بهترینش داستان شهریار کوچولو باشه که فکر کنم اکثرتون هم خونده باشینش.

به هر حال مخلصیم . . .

  


ما ته نشین شده ائیم

 در خاطراتی که سالها

پی در پی تکرار گشته اند . 

 هنوز سیاهپوش اولین خاطره ای هستیم

که سپید زیستن را از ما دریغ کرد .


در تمام فصولی که عشق بود

چیزی برای فدا کردن داشتم

چیزی برای بخشیدن

چیزی برای آنکه نشان دهم

هیچ چیز دیگری از " من " نمانده است

تنها به باوری نیاز بود

دریغ

 


می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم

 

 


آن وقت بود که سر و کله‌ی روباه پیدا شد.

شهریار کوچولو و روباه

روباه گفت: -سلام.
شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من این‌جام، زیر درخت سیب...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -یک روباهم من.
شهریار کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده‌اند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل این‌جا نیستی. پی چی می‌گردی؟
شهریار کوچولو گفت: -پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اینش اسباب دلخوری است!
 اما مرغ و ماکیان هم پرورش می‌دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می‌کردی؟
شهریار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگیرم می‌شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعید نیست. رو این کره‌ی زمین هزار جور چیز می‌شود دید.
شهریار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: -رو یک سیاره‌ی دیگر است؟
-آره.
شکارچی -تو آن سیاره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکیان چطور؟
-نه.
روباه آه‌کشان گفت: -همیشه‌ی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عین همند همه‌ی آدم‌ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند: صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم ‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟
روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی، چون تقصیر همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی.

روباه در حالِ انتظار فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعده‌ای دارد.
شهریار کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟
روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصیدند همه‌ی روزها شبیه هم می‌شد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: -همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر می‌شود!
روباه گفت: -همین طور است.
-پس این ماجرا فایده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو یک بار دیگر گل‌ها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به‌ات می‌گویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ׀ ساعت: 0:47 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

شطرنج

  

 

 

گفتی برو گفتم به چشم
این بود کلام آخرین
گفتی خدا حافظ تو
گفتم همین؟ گفتی همین!
گریه نکردم پیش تو با اینکه پر پر میزدم
با خون دل از پیش تو رفتم و باز نیومدم
بازی عشق تو رو جانانه باختم
مثل بازنده خوب مردانه باختم
همه ثروت من تحفه درویش
نفسم بود که به تو شاهانه باختم
لبخند آخرین من دروغ معصومانه بود
برای پنهان کردن داغ دل ویرانه بود
من مات مات از بازی شطرنج عشق میامدم
شاه مهره دل رفته بود
من لاف بردن میزدم
قلعه دل، اسب غرور، لشکر تار و مار عشق
دادم با ناز رخ تو این همه یادگار عشق
گفتم ببر هرچی که هست
رغیب جلد چیره دست
گفتی تو مغروری هنوز
با فتح این همه شکست

 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ׀ ساعت: 1:32 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

پنجشنبه شبهای مزمن

 باز هم پنجشنبه شبهای مزمن

میخواستم خیلی بنویسم امشب اما نشد.دوباره امشب سینم درد گرفت،الان بهترم اما خسته . . .


شاید ان روز که سهراب نوشت

(( تا شقایق هست زندگی باید کرد))

خبری از دل پر درد گل یاس نداشت

باید اینجور نوشت:

((هر گلی هم باشی،چه شقایق،چه گل پیچک و یاس،زندگی اجباریست))

 


 

خلوتم را نشکن

شاید این خلوت من کوچ کند

به شب پروانه

به صدای نفس شهنامه

به طلوع آخرین افسانه

و غروبی که در آن

نقش دیوانگی یک عاشق

بر سر دیواری پیدا شد

....

خلوتم را نشکن

خلوتم بس دور است زهوای دل معشوق سهند

خلوتم راه درازی ست میان من و تو

خلوتم مروارید است به دست صیاد

خلوتم تیر و کمانی ست به دست آرش

....

آری

خلوتم راه رسیدن به تو است

خلوتم را نشکن

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ׀ ساعت: 2:7 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

مصاحبه با خدا

 

جمله روز :

                         
                 چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی



 

مصاحبه با خدا

خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»

پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»

خدا لبخندی زد و پاسخ داد:

« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»

من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»

خدا جواب داد....

« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...

و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»

«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول

 خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»

«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي

 كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»

«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي

 مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....

سپس من سؤال كردم:

«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»

خدا پاسخ داد:

« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري

 كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»

« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»

«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»

« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان

 سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»

« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه

 نيازمند كمترين ها است»

« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما

هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»

« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»

« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»

باافتادگي خطاب به خدا گفتم:

« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»

و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»

خدا لبخندي زد و گفت...

«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»

« هميشه»


بی تو

ای سفر کرده من

بی تو خوش نیست دلم

بی تو ای محرم راز

چه کنم با گل سرخ

چه کنم با گل ناز

تک و تنها چه بگویم به بهار

گر سراغ از تو گرفت چه بگویم به نسیم

گر بهاران پرسید :

لاله زار تو کجاست

چه بگویم به بهار

من پر از عطر خوش همنفسی

تو چرا تنهایی

غمگسار تو کجاست

من و این سینه تنگ

من و پاییز غم آلوده درد

همدم سایه تنهایی خویش

بی بهار رخ یار

تک و تنها چه بگویم ...

چه بگویم به بهار 

 

 


می شکنند

دل های نجیب بی صدا می شکنند

کس نمی داند، کی و کجا می شکنند!

ای صورتکان که قلبتان سنگیست لب وا نکنید

 آینه ها می شکنند!!!

 


یکبار دیگر

دوباره باز خواهم گشت...

 

نمی دانم چه هنگام٬از کدامین راه...

 

ولی یکبار دیگر باز خواهم گشت...

 

و چشمان تو را با نور خواهم شست...

 

به دیوار حریم عشق یکبار دگر٬من تکیه خواهم کرد...

 

رسوم عشق ورزی را دوباره زنده خواهم کرد...

 

به نام عشق و زیبایی٬دوباره خطبه خواهم خواند...

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ׀ ساعت: 19:31 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

روحش شاد

 

 

 حتی هنوز هم اسمشو درست نمیدونم،اما اسم مهم نیست،مهمتر ازاسم اینه که اون :

      انسان بود
                     جوان بود
                                    پاک بود
                                               و بیگناه رفت ، اما رفت
     

                                                                         همکلاسی روحت شاد . . .

 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ׀ ساعت: 16:26 ׀ موضوع: ׀

جانا بوش

 

 

 

اندر عجایب من

به خدمت شما عزیزان عرض شود که هفته ها پیش در منزل بودم که در یکی از شبکه ها جرج بوش و دخترش جانا رو نشون میداد . من هم شروع کردم به صحبت در مورد اون و شوخی و مسخره بازی  که مریم ( خواهرم )با اصرار زیاد  گفت که اگه خیلی خوشت اومده برم واست برش دارم ،ولی من به علت اینکه میخواستم ادامه تحصیل بدم مخالفت کردم.

تا اینکه مطلع شدم دیشب مراسم عروسی جانا بوش در باغ خانوادگیشان در تگزاس برگزار شده.
 و به این نتیجه رسیدم که قدرت من در عروس کردن دخترای  دانشگاه-شهر و کشور که پس از یک بار نظر افکندن به انها در کمتر از یک ماه ازدواج میکنن حالا دیگه جهانی شده و اونقدر هم قوی شده که حتی با وجود اینکه ایندفعه پیشنهاد رو خودم نداده بودم و حتی مخالفت هم کردم ولی باز هم موثر بوده و نظر من ایندفعه دامن دختر رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا رو گرفته
.به هر حال من رسما مسئولیت این ازدواج را به عهده میگیرم.

  و اینگونه بود که جانا هم عروس شد . . .  

 

 

 

 

 

 

 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ׀ ساعت: 2:54 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

افتتاح کلینیک قلب یزد

 

 

با سلام

امشب همزمان با روز پرستار و طی مراسمی کلینیک قلب یزد در محل این کلینیک رسما افتتاح شد.از افراد حاضر در این مراسم میتوان به نمایندهء امام جمعه -استاندار - جمعی از پزشکان با سابقه استان و  . . . اشاره کرذ که پس از افتتاح مرکز برای ادامهء مراسم به هتل مشیر رفتند.


 اندکی در مورد این کلینیک :

از اهداف تاسیس این مرکز میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
۱- در مرحلهء اول ایجاد یک مرکز فوق تخصصی قلب به منظور ارائه خدمات به بیماران و در گام بعدی احداث یک بیمارستان  فوق تخصصی قلب حداکثر طی ۳ سال اینده
۲- برداشتن گامی بلند در جهت توریسم درمانی
۳- ارائهء خدمات لوکس پزشکی در یک مرکز خصوصی با تعرفهء دولتی تا تمامی بیماران از هر طبقه ای از جامعه بتوانند از این خدمات بهره مند شوند که در نوع خود منحصر به فرد است



 مروری بر خدمات این مرکز :

 -کادر پزشکی : این کادر به نحوی در کنار هم گرد امده اند که که بیمار میتواند کلیهء خدمات مورد نیاز در رابطه با بیماریهای قلبی را در همین مرکز دریافت کند که شامل :
۱-  فوق تخصص قلب و عروق
۲-  فوق تخصص جراحی قلب و عروق
۳-  فوق تخصص قلب اطفال
۴-  متخصص قلب - فلوشیپ انژیوپلاستی
۵-  متخصص قلب - فلوشیپ الکتروفیزیولوژی
۶-  فوق تخصص غدد
۷-  متخصص رادیولوژی
۸-  متخصص پاتولوژی
۹-  متخصص بیهوشی
۱۰- متخصص تغذیه
۱۱- دندانپزشک
۱۲- داروساز
۱۳ـ میکروبیولوژیست 
۱۲- روانشناس
۱۳- کارشناس بهداشت
۱۴- کارشناس علوم ازمایشگاهی
۱۵-  . . .

-امکانات :

۱-  اکو
۲-  نوار قلب
۳-  تست ورزش
۴-  رادیولوژی - داپلر - ماموگرافی - سونوگرافی
۵-  ازمایشگاه و پاتولوژی
۶-  داروخانه و تزریقات
۷-  کلینیک درد
۸-  بازتوانی
۹-  مرکز تحقیقات
۱۰-  انجمن هدیه حیات
۱۱-  . . .


خواب

سلام

من امروز خوابیدم و کلاس افتخار حضور منو نداشت.ساعت ۱۲ پا شدم،دوش گرفتم،رفتم بیمه ماشینو تمدید کردم،یه سر به مرکز تحقیقات زدم والبته قبل از اون یه جعبه شیرینی هم به مناسبت روز پرستار گرفتم.

دیگه اینکه رفتم نون خریدم و یه سری هم به کلینیک قلب زدم که امشب قراره رسما افتتاح بشه و سعی میکنم بعدا به طور مفصل در مورد این کلینیک صحبت کنم.

خلاصه که امروز خواب موندم . . .


امشب

 

عزیزان جان سلام

امیدوارم که همتون خوب و خش باشید.
راستش امشب باز یه کم به هم ریختم،حوصلهء کاری رو ندارم.وقتی به گذشته نگاه میکنم دلم میگیره،و وقتی به معرفت بعضیها فکر میکنم میرم تو فکر.اره،همون ادمایی که هنوزم تنها دلخوشیشون بد وبیراه گفتن به من و شنیدن سکوت منه.همون ادمایی که واسشون همهء داراییهات رو مثل سلامتی،عشق،غرور،جوونییت،ارزوت،شادی و خنده هات و ... (مگه یه پسر ۲۰ ساله چی داره جز ایینا) رو میدی و فقط بی مهری و دروغ میبینی.اما این فکر کردن من که فایده نداره،ای کاش اونا یه لحظه فکر میکردن.

بگذریم،شبی یه یک ساعتی با ابجی مریم جونم حرفیدم،حسابی سر به سرم گذاشت.منم حسابی خندوندمش.
الان هم کم کم برم بخوابم با اجازه تا ببینیم فردا صبح دنیا دست کیه.

اهان داشت یادم میرفت،شبی یه نفر با اسم امیر ( که احتمال میدم اسم واقعیش نباشه ) واسم یه نظر خصوصی فرستاده بود که نظرش و جواب خودم رو تو ادامه واستون میزارم.
 

خوب،رسیدیم به حماسهء خداحافظی...پس تا وقتی دیگر،حالا دیگر بدرود و خدا نگهدار ...


گر چه ما در مذهب پرهيزكاران كافريم
قدر ما اين بس كه شيخ شهر در انكار ماست

و اما نظر امیر ...

شنبه 21 اردیبهشت1387
ساعت: 21:4
توسط:امیر

ااولا فکر میکردم ادم یک دلی استی بعد دیدم دو روی .شایدم خوبی وی زمونه باهات این کارو کرده ؟؟؟نظر خودت چیه؟؟

  جواب

اولا سلام
ثانیا بگو که کی هستی تا بشناسمت،
در ثاثلث هیچکس نمیتونه ادعا کنه که کسی رو کامل میشناسه،من ادم خوبی نیستم عزیز اما اینو میدونم که اگه دورو بودم الان خیلی حالم فرق میکرد.از زمونه هم گله ای نیست.این ادمای این زمونن که . . .

بازم هرکی که هستی نظرت واسم محترمه . موفق باشی

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ׀ ساعت: 1:44 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

امید

 

 
 
 
 
نور امید

مرد تنها بود.دلش به اندازه تمامی دنیا از غم پر بود . دیوارها از همه طرف او را احاطه کرده بودند. به راه درازی می اندیشید که جلوی او بود .

 چگونه باید میرفت؟ آخر به یاری چه کسی؟ او که تنها بود کسی را نداشت.اصلا به امید چه کسی باید میرفت؟ پایان این راه کجا بود؟او که چیزی نمیدانست.

هیچ چیز...هیچ...هیچ....

سر بلند کرد تا به آسمان گله کند بلکه سبک شود .ماه را دید ماه به او خندید.مرد شاد شد و با قطرات اشک خود چاله های سیاه تنهایی دلش را با نور امید روشنایی بخشید

 


تنها دل ما دل نيست

يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد

نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد

راهي نروم كه بيراه باشد

 خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را 

 يادم باشد كه روز و روزگار خوش است

همه چيز روبراه و بر وفق مراد است و خوب

 تنها ، تنها دل ما دل نيست ، آره

 

 


 

بدون شرح...

خیلی زشته ...

           نهههه ...  ؟؟؟؟

 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ׀ ساعت: 15:45 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

فردا

 

سلام

فردا اول هفتست،اگه مطابق معمول خواب نمونم ۸ صبح سر کلاسم،بهترین لحظه هام همین بودن با دوستامه،حمید-علی-علی-کامی-مسی-ممد علی-امیر و همه‌ء بچه ها گل
فقط کاش ...  بگذریم،اونا هم خوبن،اگر هم نیستن ایشالا... که میشن.

 


هر که یا هر چه را "می خواهید"  دورش را خط بکشید!

یا بهتر بگویم:

 هر که یا هر چه را  "نمی خواهید" دورش را خط بکشید!

با این راهکار عادت بدگویی کردن را ترک می کنیم

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ׀ ساعت: 1:16 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

اشـــك

 
 
 
زندگی به من اموخت كه چگونه اشك بریزم اما اشك به من نیاموخت كه چگونه زندگی كنم ...
 
 

نيمه
 
نيمي خواب... نيمي بيدار...
نيمي انسان... نيمي فرشته ام...
و همواره از تو نوشته ام...!
 
اشکها و لبخندها، دوري ونزديکي، شبها و روزها، پرندگان و هر چه بود و هر چه هست، شبهاي تنهايي، روزهاي بي خوابي، دنياي رنگين ام, عشق شيرين ام، همه از حضور تو بود...
 و الان نيمي شاد، نيمي غمگين، نيمي روشن، نيمي خاموش و نيمي ديوانه ام!
 
به باران که مي رسم، بوي عطر گلها را که مي نوشم، از تو فاصله مي گيرم، اما اين فاصله را چگونه حوصله کنم؟ کاش مي شد براي اين روزهاي دلتنگي شبي پرستاره داشت.
 
کدام شعر را بنويسم؟
کنار کدام پنجره بنشينم؟
به کدام سو بنگرم؟
  

دوست
 
 
.. Friendship ..
 
 
من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانهء پر عشق و صفای من گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانهء ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانهء دوست کجاست؟
׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ׀ ساعت: 15:44 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

ّحـــــیــف

 

خدایا من نمی دانم چرا

آدمی زین عالم خاکی نمی آید به دست !

حیف که گاهی اوقات میون ما بعضیها هستن که شرممون میشه بهشون بگیم آدم.
افرادی  پر از حسادت،عقده،غرور و ... . دلم واسه اینجور ادما میسوزه که حتی دلم نمییاد جوابشونو بدم.کاش ما ادما یه کم ظرفیتمون بالاتر بود.
بعضیها یادشون میره که یه روزی چطور به پامون میفتادن،بعضی دیگه هم روزی میرسه که التماس میکنن ببخشیمشون.

اره ، بعضیها ادم نیستن . . .

 


 

برو ای دوست برو!
برو ای دختر پالان محبت بر دوش!
دیده بر دیده ی من مفکن و نازت مفروش...
من دگر سیرم... سیر!...
به خدا سیرم از این عشق دوپهلوی تو پست!
تف بر آن دامن پستی که تورا پروردست!

کم بگو ، جاه تو کو؟ مال تو کو؟ برده ی زر!
کهنه رقاصه ی وحشی صفت زنگی خر!
گر طلا نیست مرا ، تخم طلا، مَردم من،
زاده ی رنجم و پرورده ی دامان شرف
آتش سینه ی صدها تن دلسردم من!
دل من چون دل تو، صحنه ی دلقک ها نیست!
دیده ام مسخره ی خنده ی چشمک ها نیست!
دل من مامن صد شور و بسی فریاد است:
ضرباتش جرس قافله ی زنده دلان
تپش طبل ستم کوب، ستم کوفتگان
چکش مغز ز دنیای شرف روفتگان
«تک تک» ساعت، پایان شب بیداد است!
دل من، ای زن بدبخت هوس پرور پست!
شعله ی آتش« شیرین» شکن«فرهاد» است!
حیف از این قلب، از این قبر طرب پرور درد
که به فرمان تو، تسلیم تو جانی کردم،
حیف از آن عمر، که با سوز شراری جان سوز
پایمال هوسی هزره و آنی کردم!
در عوض با من شوریده، چه کردی، نامرد؟
دل به من دادی؟نیست؟
صحبت دل مکن، این لانه ی شهوت، دل نیست!
دل سپردن اگر این است! که این مشکل نیست!
هان! بگیر!این دلت، از سینه فکندیم به در!
ببرش دور ... ببر!
ببرش تحفه ز بهر پدرت، گرگ پدر

 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ׀ ساعت: 18:2 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

نامه چارلی چاپلين به دخترش

 

چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که ژرالدین نام دارد استعدادبازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند .

چند سال پیش وقتی ژرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.

ژرالدين دخترم:

اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند. نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليسدورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند. تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.  شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا.......

رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .

اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگرها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچهان ٬ گاه تو را به آسمان  های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟
............. تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهایدور٬ بس قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی شنيدنی است‌:

نامه چارلی به دخترش

داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را  چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام. با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .

 ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست .

نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ٬ آنتحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .

گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنانهستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .

و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگرانرقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوبمی شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .

نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟

اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد . همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .

من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."

جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .

 آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوطمی کنند .
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد .......

.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .

به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند . برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .

اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .

بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.....

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ׀ ساعت: 1:38 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

خاطره

 

زندگی در گرو خاطره هاست

خاطره در گرو فاصله هاست

فاصله تلخ ترین خاطره هاست . . .

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 ׀ ساعت: 2:49 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

زندگی

چه ساده با گريستن خويش زاده مي شويم
و چه ساده با گريستن ديگران از دنيا مي رويم

و ميان اين دو سادگي معمايي ميسازيم

به نام زندگي

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ׀ ساعت: 17:12 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

امتحان پاتولوژی

 

 

به به

امروز امتحان پاتولوژی دادیم و من هم با اینکه خوب نخونده بودم اما بد نمیشم.همینجا هم جا داره از حمید جونم تشکر کنم که چند تا سوال رو از دست اون دیدم٬ البته ۲ تاشو اشتباه زده بود 

 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ׀ ساعت: 22:52 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

در باره من


منوی اصلی

· یه کم از خودم
· صفحه نخست
· پست الكترونيك
· عناوین مطالب
· آرشيو ماهانه


آنچه گذشت

· تراژدي آب
· یلدا
· دلم گرفته برایت
· آغاز
· خودم
· باز هم
· عید غدیر خم
· چشم خیس
· خط صاف
· بارون
· هوای شهریار
· پاییز سرد
· حق
· لحظه
· باد
· فرار
· چتر و باران
· امشب
· 8/8/88
· دروغ



آرشیو مطالب

· دی 1388
· آذر 1388
· آبان 1388
· مهر 1388
· شهریور 1388
· مرداد 1388
· تیر 1388
· خرداد 1388
· اردیبهشت 1388
· فروردین 1388
· اسفند 1387
· بهمن 1387
· دی 1387
· آذر 1387
· آبان 1387
· مهر 1387
· شهریور 1387
· مرداد 1387
· تیر 1387
· خرداد 1387
· اردیبهشت 1387
· فروردین 1387


آرشیو موضوعی

· ادبی(شعر،نثر،داستان و ... )
· خواندنی(عمومی،علمی و ...)
· شخصی(دانشگاه،خونه و ... )
· ورزشی(اخبار،نتایج و ... )
· جالبناک(طنز،عکس و ... )
· متفرقه


دوستان

· لـــیلا خـــانــوم
· حــمـــیـد جـون
· مــحـسـن خان


امکانات


jootan.tripod