تبليغاتX
تــــــوحـــــــــــــیــــد

تــــــوحـــــــــــــیــــد

هر کجــا بـد میــروم ، بـیـــراه میـــگویــم ، بــگـویـیـــدم

جشن


سلام،خوبید؟

راستش خیلی خستم،فردا هم کلاس دارم تازه،اصلا حوصله ندارم،فقط میخوام بخوابم.
بگذریم،چه خبرا،منم هیچی ،امن و امان.اما بزارین یه کم از امروز بگم.
امروز بعد از کلاس به یه تعداد از بچه ها رفتیم بیمارستان شهید صدوقی ،جشن تجلیل از اساتید بالینی،اکثریت اساتید بودن و دانشجوهای بالینی هم همه بودن به جز یه تعدادی از دانشجوهای ورودی ۸۴ که واسم جای سوال داشت که چرا نیومده بودن.خلاصه خیلی خوب بود به نظرم،برنامهء موسیقی سنتی بود ، بعضی استادا یه کم صحبت کردن و در اخر هم گروههای برتر و اساتید برتر معرفی شدن.توی یه قسمت عکسهایی از دوران کودکی،نوجوانی و... اساتید رو نشون دادن که خیلی جالب بود،تازه خنده دارتر این بود که عکس ۱۲ سالگی بابای منو واسه مسابقه گذاشته بودن که از بس خوب مونده بابام همه تشخیص دادن.
اما این مراسم واسه من یه پایان تلخ داشت و اونم وقتی بود که به یاد دو تا از استادای عزیزی که جاشون بین ما خالی بود یه کلیپ نشون دادن،آره،خیلی جای اقای دکتر متفکر و خانم دکتر صدر توی این جشن خالی بود.وقتی کلیپ شروع شد،همین که دومین عکس رو دیدم یهو زار زار زیر گریه،یه طوری که ردیفای اطرافم هم متوجه شدن.
بگذریم به هر حال جشن خوبی بود و از همهء افرادی که توی اجراش نقش داشتن خسته نباشید میگم.

راستی یادم رفت بگم،امشب یه اتفاق خوب هم افتاد و او اینکه بعد از ۳ ماه آبجی مریم از کیش اومد.
دیگه برم بخوابم که فردا کلاس دارم ، همیشه خوب و خوش خندون باشید.

مانا بمانید...

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: جمعه سی و یکم خرداد 1387 ׀ ساعت: 2:22 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

تنها

 


 

تنها شده ام ...

ديرگاهيست كه تنها شده ام

قصه غربت صحرا شده ام

وسعت درد فقط سهم من است

باز هم قسمت غم ها شده ام

دگر آيينه زمن بي خبر است

اسير شب يلدا شده ام

من كه بي تاب شقايق بودم

همدم سردي يخ ها شده ام

كاش چشمان مرا خاك كني

تا نبينم كه چه تنها شده ام...

 



ساقی

طعم خوش زن 
 کرشمهّ تو شرابی به عاشقان پیمود               که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ׀ ساعت: 21:0 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

اتومبیل ها و لوگو ها

 

فلسفه لوگوی اتومبیل های مشهور جهان

 سلام،توی این پست سعی کردم در مورد لوگوی چند تا از اتومبیلهای مشهور جهان و اینکه فلسفه اونا چیه یک سری اطلاعات بدم که فکر میکنم اونایی که اهل ماشین بازی هستند ازش لذت ببرن.

پس.....      بزن بریم . . . . . . 

 


ادامه مطلب
׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ׀ ساعت: 18:22 ׀ موضوع: جالبناک(طنز،عکس و ... ) ׀

آرشیو موضوعی


سلام

خوبید؟امتحان چیکار کردید؟دعام کنید،من اوضام خوب نیست.قول میدم اگه نیفتادم یه پست طنز توپ واستون بزارم.راستی همین چند لحظه پیشم ایتالیا به مرحلهء بعد جام ملتها صعود کرد و چه بازی توپی بشه ایتالیا-اسپانیا.
در پایان هم امیدوارم همتون خوب باشید،نظر هم بدید که مطالبی که دوست دارید رو بیشتر بزارم.
و اما یه نکته تا یادم نرفته:
از این به بعد مطالب رو به صورت آرشیو موضوعی هم طبقه بندی میکنم ته دسترسی به مطالب راحتتر بشه و در مورد مطالب در پستهای گذشته هم باید بگم که سعی کردم اونها رم هم یه حوری طبقه بندی کنم که چون خیلی از پستهای قبلی به صورت مجموعه ای از موضوعات مختلف بود موضوع غالب در اون پست رو به عنوان موضوع اون پست در نظر گرفتم که تعدادی هم به موضوع خاصی تعلق نداشتند.بازم تاکید میکنم که نظر یادتون نره.   

مخلص همتون،مانا بمانيد...

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ׀ ساعت: 3:5 ׀ موضوع: ׀

تقریبا ادبی...



من بردم

          
من توپ مي شوم 
                                      تو هم دروازه اي بشو...
                                                                             وقتي كه گل شدم !
                                                                                                                 
من در بر تو فرياد برد مي كشم


خيال

در ذهن من به انتظار آن نشسته اي كه به خوابم بيايي اي خيال؟
                                                                                                            خوابم نمي برد
                                                                                                                             امشب به جاي من تو بخواب!


دراز

باشد...   قبول!   من قامت بلند تورا با يك قصيده بلند به وصف مي كشم!

                                                                                                     اما چه فايده...!!!؟

                                                                                                             قدم نمي رسد كه برایت بخوانمش...


درد

درد ام از يار است و از ديوار هم                                 او كتك مي زد مرا، ديوار هم

شان نزول :
 وقتي كه مامان شاعر (ماندانا خانوم) خشمگين نگاهش مي كند
و مي گويد : "همچين مي زنمت كه يكي از من بخوري يكي از ديوار!"



توی دنیا دو تا نابینا بیشتر نمی شناسم :

یکی تو ، که هیچ وقت عشق منو ندیدی
...
یکی من ، که هیچ وقت کسی رو جز تو ندیدم
...

 

 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ׀ ساعت: 3:2 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

ادبی

 

تلقی امروزی از متون ادبیات  گذشته نوعی مغالطه جدی است که بر بررسی های ادبی این روزگار سایه افکنده است. کم نیستند کسانی که کوشیده اند مفاهیم کاملا امروزی را از متون گذشته استنباط کنند و دغدغه های انسان امروز را به شاعرانی که قرنها پیش به خاک رفته اند نسبت بدهند. از این جمله می توان به بررسی های پردامنه ای اشاره کرد که در گذشته نه چندان دور تلاش می کرد اصول دیالکتیک و آموزه های مارکسیسم را از دل مثنوی مولانا و دیوان حافظ و….بیرون بکشد یا فردوسی را  - بر اساس همان اصول - به خاطر مخالفت با طبقات زحمتکش و حمایت از مظاهر فئودالیسم  محاکمه کند!!

 

 امروزه نیز یافت می شوند مدعیان پر هیاهویی که مبانی تفکرات فیلسوفان مدرنیته  را با شعبده ای غریب از دل مثنوی مولوی و دیگر آثار ماقبل مدرن بیرون می آورند!  این جماعت گویا خود را در برابر این پرسش ساده ملزم به پاسخ نمی بینند که  مولوی یا حافظ و سعدی و  فردوسی و دیگران , با  آن مبانی تفکر که می شناسیم , چگونه می توانسته اند مثل مردم این روزگار بیندیشند و دغدغه هایی را داشته باشند که در روزگار آنان سالبه به انتفاء موضوع بوده است ؟! این جماعت اگر آدمهای ساده دلی نباشند , گویا فقط به نوعی استفاده ابزاری از آثار پیشینیان برای تبلیغ باورهای های خودشان می اندیشند و گاه هیچ ابایی ندارند که حاصل دریافتهای آنان به طنز  و ریشخند بینجامد !!

 

در اینجا به نمونه های مشهور و غیرمشهوری  از این استنباطها اشاره می کنیم و تلاش می کنیم سخن ما از نوعی طنز نیز – برای رفع تنوع ! –خالی نباشد!

 

دل هر ذره را که بشکافی
آفتابیش در میان بینی !

 

این بیت شعار سازمان انرژی اتمی است. بسیاری عقیده دارند که هاتف اصفهانی در این بیت به اصول شکافتن هسته اتم و تولید انرژی هسته ای اشاره کرده است ! بر این اساس , اگر آقای البرادعی به جای این همه کار در آژانس (!) کمی ادبیات فارسی می خواند متوجه می شد که این ملت از چند قرن قبل دنبال نصب سانترفیوژ و کسب تکنولوژی آب سنگین بوده و افکار خطرناکی را در سر می پرورده است !!

 

بنی آدم سرشت از خاک دارد

اگر خاکی نباشد آدمی نیست

 

این بیت سعدی را همیشه این طور می فهمیده اند که آدمیزاده از خاک آفریده شده و اگر خاکی و متواضع نباشد آدمی نیست , اما اخیرا عده ای یاء "خاکی" و " آدمی" را نکره می خوانند و منظور سعدی را این جور ملتفت می شوند که اگر خاک دچار فرسایش بشود ، محیط زیست آسیب خواهد دید و نسل آدمیزاده هم مثل دایناسورها منقرض می شود. خداییش سعدی غیبگوی بزرگی بوده که قرنها قبل  از به وجود آمدن اختلالات زیست محیطی معاصر و شکاف لایه اوزون آن را پیشگویی کرده است !

 

هیچ شکلی بی هیولی قابل صورت نشد

آدمی هم پیش از آن کادم شود بوزینه بود

 

به عقیده برخی، مولانا بیدل دهلوی به استناد بیت بالا مدتها قبل از داروین نظریه تطور انواع را بیان کرده بوده و  داروین در واقع ، کاری جز رونویسی از روی دست بیدل نکرده است !! 

 

مشتی اطفال نوتعلم را

لوح ادبار در بغل منهید

 

با این نگاه، منظور خاقانی لابد این بوده که بابا این لوحهای فشرده و این سی دی های مبتذل را در اختیار بچه های مردم , قرار ندهید و این قدر اخلاق خراب جامعه را فاسد نکنید خدا را خوش نمی آید !!

 

مردم چشمم به خون آغشته شد

در کجا این ظلم با انسان کنند؟

 

مقصودحافظ بر اساس این رویکرد به قرائت متون , بدون برو و برگرد حفظ حقوق بشر و مخالفت با تضییع آن در حکومتهای توتالیتر جهان سوم بوده است !

 

نفس برآمد و کام از تو برنمی آید

فغان که بخت من از خواب در نمی آید

 

به نظر برخی از این جماعت شک نباید بکنید که حافظ در هنگام سرودن این بیت عمیقا تحت تاثیر احساسات فرویدی بوده و در موقع سرودن بیت بعدی نیز به رقص دو نفری "والس" یا "تانگو" توجه داشته است:

 

رقص بر شعر تر و نالهّ نی خوش باشد
خاصه رقصی که در آن دست نگاری گیرند!

 

این مختصر را ، به جد یا به شوخی  ، به عنوان نمونه ای از تلقی های گفته شده بپذیرید! 

 


 

آنان که محیط فضل و آداب شدند

در جمع کمال شمع اصحاب شدند

 

ره زین شب تاریک نبردند برون

گفتند فسانه ای و در خواب شدند!

 

مضمون کلی این رباعی آشکار است  ؛ حتی عالمان و فیلسوفان بزرگ نیز از شب تاریک این جهان راه نجاتی نیافتند و سرانجام آنان نیز در خواب شدند و مرگ را به ناگزیر پذیرفتند و تنها افسانه ای از آنان برجای ماند!

اما رباعی را می توان مقداری متفاوت تر معنی کرد و  گفت: حتی آنان که بر همه آداب و فضایل احاطه یافتند یا محیط [= اقیانوس ] فضل و ادب شدند , راز و حقیقت این جهان را   درک نکردند و سخنانی که در بیان این شب تاریک گفتند تنها مشتی افسانه بود ؛ افسانه هایی که به کار خواباندن کودکان می آمد و شگفت انگیز اینکه  این افسانه ها خود آن  فاضلان و ادیبان را به خواب فروبرد ؛ چرا که گویا آنان افسانه خود را باور کرده بودند !! این تفسیر , رباعی را علاوه بر مفهوم فلسفی , با نوعی طنز تلخ و گزنده نیز همراه می کند !

 

آن را که به صحرای علل تاخته اند

بی او همه کارها بپرداخته اند

 

امروز بهانه ای درانداخته اند

فردا همه آن بود که درساخته اند!

 

"صحرای علل" این جهان است که همه پدیده های آن در چنبره  نظام جبری علت و معلولی قرار دارد و هر گاه علت چیزی حادث شود بی تردید و بی اختیار معلول آن نیز در پی حادث می شود.بر این مبنا سرنوشت آدمی نیز در چهارچوب همین جبر قابل تحلیل  است . بنابر این سرنوشت آدمی جز بازیچه جبری کور نخواهد بود. و البته حق با سراینده رباعی است اگر عنصر " اراده انسان " را از گردونه علت و معلولها حذف کنیم و آن را کاملا نادیده بگیریم!

 

در دهر هر آن که نیم نانی دارد

از بهر نشست آشیانی دارد

 

نه خادم کس بود نه مخدوم کسی

گو شاد بزی که خوش جهانی دارد!

 

معنی روشن است. کسی که از امکانات رفاهی تکه نانی مختصر دارد و خانه ای ...باید به همین مقدار بسنده کند و شادمان باشد.[ بدین ترتیب میزان به اصطلاح" خط فقر" در روزگار شاعر نیز معلوم می شود که عبارت بوده است از داشتن  حداقل مصرف روزانه و خانه مسکونی !]

 اما مضمون زاهدانه رباعی کمی با روحیه خوش باشانه خیامی جور در نمی آید. شاید  برای رفع این اشکال  بتوان "نیم  نان" در مصرع اول را معادل اصطلاح دیوانی قدما و معادل « نان پاره » نیز معنی کرد که به معنی « زمینی بوده که به افراد واگذار می شده تا از درآمد آن استفاده کنند.  این عمل را " اقطاع " و "نان پاره " و بعدها "تیول " می نامیدند.» البته این برداشت با مضمون رباعیاتی چون :« یک نان به دو روز اگر بود حاصل مرد ...» کمی ناسازگار می نماید.

 

هم دانه امید به خرمن ماند

هم باغ و سرای بی تو و من ماند

 

سیم و زر خویش از درمی تا به جوی
با دوست بخور گر نه به دشمن ماند!

 

"درهم" مقیاس سکه نقره و " جو " کمترین واحد وزن زر است (یک قسمت از ۷۲ قسمت مثقال و یک شانزدهم دانگ ) یعنی کمترین میزان دارایی. مقصود از "دشمن" هم ، علی الظاهر ، مطلق وارث و مشخصا " فرزند " است!!

 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ׀ ساعت: 2:38 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

ما که رفتیم آسیا

Esteghlal of Tehran Logo

سلام به همه

خوبید؟منم هرچند که از نظر درسی وضع مطلوبی ندارم ولی با قهرمانی استقلال جون گرفتم و الان بسیار سرحالم،امیدوارم که شما هم هرجا هستید خوبو خوش باشید...آره...

ما  که  رفتیم  آسیا

فقط استقلال

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ׀ ساعت: 20:54 ׀ موضوع: ورزشی(اخبار،نتایج و ... ) ׀

سیکل امتحان

 

f3su4o

شروع ترم

2vuc754

یک هفته بعد از شروع ترم

2anww4

دو هفته بعد از شروع ترم

2q8rivq

قبل از میان ترم

143fjty

در طول امتحان میان ترم

20959mr

بعد از امتحان میان ترم

344cd5l

قبل از امتحان پایان ترم

ehesxt

اطلاع از برنامه پایان ترم

9r3q8i

7 روز قبل از پایان ترم

122osw6

6 روز قبل از پایان ترم

ogjree

5 روز قبل از پایان ترم
iy0hkz

4 روز قبل از پایان ترم

167429v

2 روز قبل از پایان ترم

2lj6nna

1 روز قبل از پایان ترم

xm1xe8

شب قبل از امتحان
iwrdwy

1 ساعت قبل از امتحان

69j7yx

در طول امتحان

4hqjar

هنگام خروج از سالن امتحان

20959mr

بعد از امتحان

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ׀ ساعت: 16:45 ׀ موضوع: جالبناک(طنز،عکس و ... ) ׀

با تشکر


سلام

از م-ا عزیز به خاطر نظراش تشکر میکنم.ممد جون نظراتو خصوصی نده که بزارم ، الانم یه قسمتایی از ۳ تا نظرتو با اجازت میزارم توی این پست.بازم ممنون 

یکشنبه 26 خرداد1387 ساعت: 11:55 توسط:محمد  آ

خسته ای .... ؟؟؟؟ نه خسته نباش...
.. بعدشم
به خاطر یه مشت آدم بی خاصیت و بی ارزش ( بیشتر منظورم دخترهاست) که نباید ناراحت بشی....
...
ولشون کن ....
بزار تو عالم حسادت و دنیای افکار پوچ و بی خاصیتشون بمیرن...
راستی، شعرای تو وبلاگتون فوق العاده هست .

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ׀ ساعت: 14:7 ׀ موضوع: ׀

مرحلهء بعد



سلام بچه های گل.خوبین؟

میگما،من بازم درسام مونده اما مهم نیست،بیخیل،بازی رو دیدین؟بالاخره رفتیم مرحلهء بعد.دمشون گرم.
دعامون کنید درسام به خیری و خوشی تموم شه.

فداتون...

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ׀ ساعت: 0:28 ׀ موضوع: ورزشی(اخبار،نتایج و ... ) ׀

اظهار نظر

 عرض شود خدمت خانومی که نظر خصوصی داده بودن و خیلیهای دیگه 

ببینید،من الان ۲ سال هست که درگیر یک سری مسائل هستم و اصلا هم وقت و حوصلهء اینکه بیام و با افرادی که هیچ علمی در مورد مسائل شخصی من ندارن بحث کنم رو ندارم ضمن اینکه من اصلا به خاطر سرگرمی شما با اون خانوم بحث ندارم و اصلا هیچ دلیل دیگه ای هم برای اینکارم وجود نداره جز اینکه اون خانوم مشکل دارن و من هم گاهی اوقات لازمه که نجابت و سکوت رو کنار بزارم و از خودم دفاع کنم . پس اصلا هدفم سرگرم کردن شماها نیست که میگید دیگه عادی شده واستون و اینجوری هیجان زده نمیشید. 
الان هم چند نکته رو متذکر میشم و تمام.

۱.با توجه به اینکه شما در مورد مسئله ای اظهار نظر کرده بودین که یک طرف ماجرا من بودم پس این حق رو داشتم که فکر کنم منظورتون من هستم

2.من اصطلاحات مشابه اصطلاح شما رو زیاد شنیدم، مثلا میگن (یارو فقط قد دراز کرده) و ...اما تا حالا نشدیم کسی بگه (2متر قد و  یه نخود عقل) و باز هم چون یک طرف جریان من بودم و از روی تصادف قد من هم نزدیک به ۲ متره این حق واسم محفوظه که یک بار دیگه بیشتر مطمئن شم انگشت اشارتون به سمت من بوده.در ضمن این بار اولی نیست که پشت من حرف نامربوط زدین، در این حد بدونید که خیلی از حرفایی که پشت سر من زده بودین به گوشم رسیده.

۳.در مورد اینکه گفتید نوشته بودین (دخترا و پسرا) 2 مطلب رو باید بگم:اول اینکه ما دختر بالای 1.70 نداریم و دوم : جز این چیز دیگه ای هم نمیتونستید بنویسید،نکنه انتظار داشتید منتظر این باشم که به جای اینکه بنویسید دخترا و پسرا می نوشتید
توحید امامی؟

۴.
گیریم تا اینجا من اشتباه گفتم و به قول خودتون منظورتون این بوده که نسبت به بچه های مهد کودکی قدمون بلندتره ولی عقلمون نه،قبول.اما یه سوال شما معیارتون برای تشخیص این مسئله چیه؟ آیا میتونید این ادعاتونو ثابت کنید؟به نظر من شما این حق و صلاحیت رو ندارین که در مورد مهدکودکی بودن کسی و عقل اون نظری بدید که درست نیست و نمیتونید اثباتش کنید.

و در پایان باید بگم که من هم به این موضوع اعتقاد دارم که هر کسی نظرش محترمه ولی این دلیل نمیشه که ادم در مورد هر موضوعی که حتی کوچکترین علمی هم به اون نداره بخواد نظر بده.پس به شما و دوستانتون توصیه میکنم که در مورد مطالبی که به گفتهء خودتون هیچ ربطی به شما نداره و از اون مهمتر،هیچی در موردش نمیدونید حرفی نزنید،حتی به طنز .

 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ׀ ساعت: 1:26 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

مسافر

 

تو  که  آرام  می خوانی  قنوت  گریه هایت  را  میان  ربنای  سبز   انگشتان

                                                                                                            دعایم  کن


سلام به نماینده

عرض شود خدمت شما که طنز بودن یک مطلب توجیهی برای این نیست که ادم هر چیزی رو بنویسه و هر کسی هم به خودش این اجازه رو بده که در مورد چیزی که نمیدونه هرجور میخواد نظر بده،اونم در مورد مسئله ای که به قول خودتون بهتون مربوط نیست.

همونطور که ظهر هم گفتم شما به عنوان یک نماینده میتونستین به اون خانم بفهمونید که من کاره ای نیستم و دخالت بیجا هم نکنن که البته امیدوارم دیگه تکرار نشه،چون ممکنه اینبار  جدی تر برخورد کنم. در نهایت بازم تاکید میکنم که الانم شما نقش در رو ندارین اما چون بسیاری مطالب از طریق وبلاگ شما منتشر شده بود و من به دیگر دوستان هم دسترسی نداشتم شما رو مورد خطاب قرار دادم.

ضمنا واجب میدونم خطاب به اون فردی که تو وبلاگتون نظر داده بودن (در مورد دومتر قد و ...) بگم که اگه منظور بنده بودم،به نظر من، اگه من ۲ متر قد و یه نخود عقل دارم خیلی بهتر از خیلی هایی هستم که نیم متر قد،صد کیلو وزن و یه جو عقل دارن...


قلبم را پس می گیرم و کوچ می کنم...

می خواهم به جایی بروم

که نگاهی روی سایه ام سنگینی نکند !

و یاد ذره ای دلخوشم نسازد .

به تکه ای از آسمان برای سقف تنهایی ام راضی ام .

ولی ...

می دانم تا ابد یک مسافر خواهم ماند.

 


 

يك داستان عجيب لطفا آن را تا انتها بخوانيد

 

 

اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد.مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »

رئيس صومعه بلافاصله او را  به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا  از راهبان صومعه  پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم  اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي» مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و  آنجا را ترك كرد.چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود،شنيد.صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم  اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي.وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد»مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم  و عمر خودم  را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا
371,145,236,284,232عدد است. و 231,281,219,999,129,382
 سنگ روي زمين وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم
 . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون ميتوانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا ازپشت آن در بود» مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»

راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.پشت در چوبي يك در  سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.  راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد.پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و  لعل بنفش قرار داشت. در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه  از در هاي بي پايان  خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد .

لطفا به من فحش نديد؛ خودمم دارم دنبال اون احمقي كه اينو براي من فرستاده مي گردم تا حقشو كف دستش بگذارم.

 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ׀ ساعت: 1:41 ׀ موضوع: جالبناک(طنز،عکس و ... ) ׀

دل

 

۲ تا ایندرال واسه اینکه فشارم ۱۰۰/۱۵۰  هستشو یه بروفن ۴۰۰ چون سرم درد میکنه... گاهی اوقات به مرگ راضیترم.
و اینو بگم که تا وقتی زندم منتظر این میمونم که جواب کاراتونو خدا بهتون بده که شک ندارم میده.



شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت ؟
گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي ...
سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد

گفت : طولي نکشد نيز تو خاموش شوي ...


با سلام
 
اول باید خدمت ( اکبر ) عرض کنم که من آقای دکتر متفکر رو به علت اینکه با پدرم همکار بودن میشناسم و  تا حدودی هم رفت و امد خانوادگی داشتیم،من نمیدونم شما چه جور اطلاعاتی میخواین ولی منم اطلاعات زیادی ندارم،در همین حد میدونم که ایشون متخصص قلب و عضو هیئت علمی دانشگاه بودن،ضمن اینکه چندین سال هم مدیریت بیمارستان فرخی رو به عهده داشتند.

در ضمن من میخوام از فردی که تا حالا چندین بار با نام (یه همکلاسی) توی وبلاگم نظر دادن تشکر کنم و البته بگم که خیلی دوست دارم خودشونو معرفی کنن (حتی اگه شده به شکل نظر خصوصی).

روز و روزگار همتون خوش


دل من تـنها بـود ،
دل من هرزه نـبـود ...
دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا
به کجا ؟!
به در خانه تو !
دل من عادت داشـت ،
که بمانـد آن جا ،
پـشـت یک پرده تـوری
که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...
دل من ساکن دیوار و دری ،
که تو هر روز از آن می گـذری .
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه یک باغـچه بـود
که تو هر روز به آن می نگری

راستی ، دل من را دیـدی ...
؟!!


امشب اشکی خواهد ریخت

اشكي كه نم گرفت

شعري كه با دو سه خط حرف قهوه اي

طعمي زغم گرفت...

اينجا در اين ديار كبوتر كشي

در اين سراب

چشمان وحشي من را به هم گرفت...

بستي مرا به فكر

با يك دو كيسه لغتهاي قهوه اي...

اينگونه بر من آبي دگر مبند

رگبار حرفهاي چنين تند و خط خطي!

ديگر به من نخند٬ حرفي به من مبند...

آتش نزن به تن شعر سرد من....

وقتي تو هيچ نمي داني از غم و اندوه و درد من!

 

 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 ׀ ساعت: 23:10 ׀ موضوع: ׀

. . .

 

با سلام

حالمان بد نیست،غم کم میخوریم     کم که نه،هر روز کم کم میخوریم . . .

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: دوشنبه بیستم خرداد 1387 ׀ ساعت: 0:49 ׀ موضوع: ׀

توووووووپ

 

 سلام

خوبین؟میبینم که خوشحالین دوباره از فردا دانشگاهو . . . منم توووپم ، مثل همون توپی که امروز رفت تو دروازه امارات.
خوب و خوش باشید و اینم یه سری مطلب تازه.

 

فداتون...


 

lonely tree

  تو اگر میدانستی 

                      که چه طعمی دارد  

                                      خنجر از دست عزیزان خوردن  

                                                                     از من خسته نمی پرسیدی 

                                                                                                            که چرا تنهایی


پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
خواهر کوچکم از من پرسيد
من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي
پنج وارونه چه معنا دارد!!!

 


 مردي پيش دکتري رفت

 و شکايت کرد که زمان زيادي است نخنديده!

دکتر به او گفت :

در اين شهر سيرکي است

 و در اين سيرک دلقکي است

 و اين دلقک برنامه‌اي دارد

 که هر شب هزاران نفر را مي‌خنداند

 حتما به تماشاي اين سيرک برو . . .

مرد مکثي کرد و آرام گفت :

من همان دلقک هستم ...

 


چه فرصت خوبي ست

توقف در ايستگاه بين راه !

تماشاي مسير رفته

و تصور مسير پيش رو ...

فرصت مرور پشت سر !

تماشاي آنها که ماندند و آنها که نماندند ...

آنها که فهميدند و آنها که نفهميدند مرا ...

چه فرصت خوبي ست ...

تنها ايستاده بودم در باران آن همه طعنه !

ولي به دستبوس هيچ سروري نرفتم

زانوهايم را با لمس زمين بيگانه کردم

خط خوردم ...

خط خوردم ...

خط خوردم ...

اما هنوز بودم

نه از روي لجبازي

فقط براي اينکه

« عشق » جزيي از زندگي من است !

باز هم عاشق مي شوم

باز هم مي نويسم

باز هم قد مي کشم

در هجوم اين همه تبر باز هم

از عشق و آفتاب و بيداري مي گويم

با اين اميد که « او » دستهاي مرا خواهد گرفت !


امروز توي خوابم

يک گاو مي گفت : مااااااااا

يک گوسفند مي گفت : مععععععن

ولي من مدام مي گفتم : تو

و يک خر داشت به هر سه ما مي خنديد

از خر جماعت از اين بيشتر نبايد توقع داشت...


احساسمان را حلق آويز مي کنيم...

 روي انتظار قدم مي زنيم...

و ساعت زنگ مي خورد

و باز دلمان خوش است که زندگي مي کنيم

شعار مي دهيم که اگر آفتاب طلوع کند ديگر بزرگ مي شويم

 و کارهاي بزرگ مي کنيم

 و فردا صبح دليل تمام نا کرده ها را امتناع خورشيد از طلوع مي ناميم

 و سرانجام هر روز يک جور عادت زنده ماندن را تمرين مي کنيم

 و باز ساعت زنگ مي خورد ،

و خودمان را تکرار مي کنيم

 و شايد فقط عادت را...

 

 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 ׀ ساعت: 1:48 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

عجب رسمیه . . .

 

 

سلام

خوبید؟منم بد نیستم،چه خبرا؟من که این چند روز به علل گوناگون نتونستم بدرسم .
راستش دیروز خبر بدی شنیدم و اون فوت جناب آقای دکتر متفکر بود که بعد از چندین ماه تحمل بیماری دیروز ظهر دنیای فانی رو وداع گفت و بار دیگر بی وفایی دنیا ثابت شد.
امروز من هم توی مراسم تشییع مرحوم حاظر بودم و از یزد تا محل دفن که در اصفهان بود پیکر دکتر رو همراهی کردیم،از یزد یه تعداد از اساتید و دوستان اومده بودن از جمله ۷-۸ نفر از اساتید گروه قلب،جناب اقای دکتر منصوریان،دکتر توحیدی فر و ...  ناگفته هم نمونه که غیبت برخی افراد جای سوال داشت؟!؟

به هر ترتیب او امشب اسیر قبر است و دنیا همچنان باقی و  من هم همینجا به تمامی اعضای خانوادهء آن مرحوم،دوستان،همکاران،دانشجویان و ... تسلیت عرض نموده و برای آن مرحوم طلب آمرزش و آخرتی نیک دارم 

برای شادی روح آن عزیز فاتحه . . . 

 


ایام فاطمیه تسلیت باد

پرستوی مهاجرم چرا ز لانه می روی؟

اگر زلانه میروی چرا شبانه می روی؟

قرار من ، شکیب من ، مهاجر غریب من

فدای غربتت شوم که مخفیانه می روی

یا علی رفتم بقیع اما چه سود؟

هر چه گشتم فاطمه آنجا نبود

یا علی قبر پرستویت کجاست؟

آن گل صد برگ خوشبویت کجاست؟

هر چه باشد من نمک پرورده ام

دل به عشق فاطمه خوش کرده ام

حج من بی فاطمه بی حاصل است

فاطمه حلال صدها مشکل است

کعبه بی فاطمه مشت گل است

قبر زهرا کعبه اهل دل است

 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: شنبه هجدهم خرداد 1387 ׀ ساعت: 1:7 ׀ موضوع: متفرقه ׀

وبلاگ پنهان

 

سلام،خوبید؟با تعطیلی چیکار میکنید؟من که میخورم و میخوابم، کلی هم درس خوندم 

راستش من به غیر از این وبلاگ یه وبلاگ دیگه هم دارم که قدیمیتره و ادرسش رو هم هیچ کس جز خودم نداره و حرفایی که اینجا راحت نیستم بزنم اونجا میگم.تو این مدت چند نفر ازم خواستن که ادرسشو بهشون بدم که هرگز نمیدم ، ضمن اینکه همین وبلاگم رو هم سر نمیزنین و نظر نمیدین ، اما نه جدی گفتم نمی خوام کسی اون وبلاگمو بخونه و تمجید کنه یا انتقاد و هرچیز دیگه.یه هرفایی هست که اینطوریه اخه،فقط مینویسم که گفته باشم.

تا حال حرف زدن زبان را می شنیدم، حرف زدن قلم را می خواندم، حرف زدن اندیشیدن را، حرف زدن خیال را و حرف زدن تپش های دل را، حرف زدن بی تابی های دردناک روح را، حرف زدن نبض را در آن هنگام که صدایش از خشم در شقیقه ها می کوبد و نیز حرف زدن سکوت را می فهمیدم ... ببینید  که چند تا  زبون می دونم!

 

من می دونم که چه حرف هایی را با چه زبانی باید زد، می دونم که هریک از این زبانها برای گفتن چه حرف هایی است.

حرف هایی است که باید زد، با زبان گوشتی نصب شده در دهان، و حرف هایی که باید زد اما نه به کسی، حرف های بی مخاطب، و حرف هایی که باید به کسی زد اما نباید بشنود. اشتباه نکنید، این غیر از حرف هایی است که از کسی می زنیم و نمی خواهیم که بشنود، نه، این که چیزی نیست. از اینگونه بسیار است و بسیار کم بها و همه از آن گونه دارند؛ سخن از حرف هایی است به کسی، به مخاطبی، حرف هایی که جز با او نمی توان گفت، جز با او نباید گفت، اما او نباید بداند، نباید بشنود، حرف های عالی و زیبا و خوب اینها است :
                                   
               حرف هایی که مخاطب نیز نا محرم است!

 

                                                                   این چگونه حرف هایی است؟

                                                                                       این چگونه مخاطبی است؟

 

 

 


                                یک نفر دلتنگ است ، یک نفر می گرید

یک نفر سخت دلش بارانیست

یک نفر در گلوی خویش بغض خیسی دارد

بغض کالی دارد

یک نفر طرح وداع میکشد روی گل سرخ خیال


فردا

فردایی در راه است
پر از اقاقیا ؛ پر از آبی ،آسمان
فردایی که هر لحظه اش پر است
از سالهای کودکی ؛
به همان سادگی و تازگی ! ..

فردایی که ما در حوض آبی رنگ اش
در کنار ماهی های قرمزاش
تا ابد شنا خواهیم کرد
و انارهای باغ خودمان را
نوش جان خواهیم کرد ..

فردایی در راه است
پر از عطر آویشن ؛ پر از عطر عشق
پر از عطر خدا
که در هر ثانیه اش خدا همسایه ماست ..

فردایی در راه است
پر از حرفهای قشنگ
پر از کلاغ های روشن
پر از سایه های خنک

فردایی که به آسانی می شود ؛ بود و خندید
می شود عشق را نوشت
و از عشق داستانها ساخت
برای کودکان .. برای قرن های بعد !
و از عشق ساعتها گفت
و با عشق زندگی کرد
در تلاطم موج های روزگار
و بی هراس بود و خندید ...

 


׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 ׀ ساعت: 14:58 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

آمپر

 

 سلام

خوبید؟ایشالا که خوبید والبته خوبم نظر نمیدین.
امروز کلی خندیدیم ، ۹ نفر نشستیم تو ماشینم یه طوری که علی داداش اون عقب خوابیده بود رو بقیه بچه ها . طفلک آمپر ماشینم رفته بود نزدیکای ۱۱۰.خلاصه که ما همیشه باید یه جای کارمون غیر عادی باشه.

شبی واستون یه سری مطلب گذاشتم که فکر کنم علمیش از همه جالبتر باشه.اما اگه نظر بدین راحتتر میتونم چیزایی که دوست دارین آپ کنم و حتی روزی چند بار آپ کنم.خلاصه که منتظرم ببینم چیا دوست دارین که بنویسم.

فداتون،شبتون شیرین...

 


سکوت

خواستم تا بار دیگر داستانی بنویسم قلم نعره کشید ... کاغذ پاره شد ... افکارم درهم گردیدند و همه از من تقاضای سکوت کردند

     قلم می دانست که باید شرح دردها و غمها را بصورت کلمات نقاشی کند

     کاغذ می دانست که در زیر سطور غم و اندوه محو می شود

     و افکارم می دانستند که از در همی ، همانند زنجیری سر در گم می شوند

و من خاموش ، سکوت را بر گزیدم 

 


این منم خسته در این کلبه ی تنها

جسم در مانده ام از روح جداست

من اگر سایه ی خویشم یا رب

روح آواره ی من کیست کجاست ؟؟؟ !!!

 


علمی

 

شما در يك شب طوفاني در حال رانندگي هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس مي‌گذريد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستن

 يك پيرزن كه در حال مرگ است.

يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است.

دوستی بسیار عزیز که سالهاست اورا ندیده اید و آرزو داشتید دوباره او را بیابید و همدم و همراه او باشید.

شما مي‌توانيد تنها يكي از اين سه نفر را سوار كنيد. كدام را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را شرح دهيد.

كمي فكر كنيد

قاعدتاً اين آزمون نمي‌تواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر پاسخي دليل خودش را دارد.

پيرزن در حال مرگ است، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد. هر چند او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد.

شما بايد پزشك را سوار كنيد. زيرا قبلاً جان شما را نجات داده است و اين فرصتي است كه مي‌توانيد جبران كنيد. اما شايد بتوانيد بعداً هم جبران كنيد.

شما بايد شخص مورد علاقه‌تان را سوار كنيد زيرا اگر اين فرصت را از دست دهيد ممكن است هرگز قادر نباشيد او را پيدا كنيد.

از دويست نفري كه در اين آزمون شركت كردند، شخصي كه بهترین پاسخ را داد دليلي براي پاسخ خود نداد. او نوشته بود:

سوئيچ ماشين را به پزشك مي‌دهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند و خودم به همراه دوست عزیزم منتظر اتوبوس مي‌مانيم
.

                   . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

شرح

همه مي‌پذيرند كه پاسخ فوق بهترين پاسخ است، اما هيچكس در ابتدا به اين پاسخ فكر نمي‌كند. چرا؟

زيرا ما هرگز نمي‌خواهيم داشته‌ها و مزيت‌هاي خود را (ماشين) از دست بدهيم. اگر قادر باشيم خودخواهي‌ها، محدوديت ها و مزيت‌هاي خود را از خود دور كرده يا ببخشيم گاهي اوقات مي‌توانيم چيزهاي بهتري به دست بياوريم.

تحليل فوق را مي‌توانيم در يك چارچوب علمي‌تر نيز شرح دهيم:

در انواع رويكردهاي تفكر، يكي از انواع تفكر خلاق، تفكر جانبي است كه در مقابل تفكر عمودي يا سنتي قرار مي‌گيرد. در تفكر سنتي، فرد عمدتاً از منطق، در چارچوب مفروضات و محدوديت‌هاي محيطي خود، استفاده مي‌كند و قادر نمي‌گردد از زواياي ديگر محيط و اوضاع اطراف خود را تحليل كند. تفكر جانبي سعي مي‌كند به افراد ياد دهد كه در تفكر و حل مسائل، سنت شكني كرده، مفروضات و محدوديت ها را كنار گذاشته، و از زواياي ديگري و با ابزاري به غير از منطق عددي و حسابي به مسائل نگاه كنند.

در تحليل فوق اشاره شد اگر قادر باشيم مزيت‌هاي خود را ببخشيم مي‌توانيم چيزهاي بهتري به دست بياوريم.

شايد خيلي از پاسخ‌دهندگان به اين پرسش، قلباً رضايت داشته باشند كه ماشين خود را ببخشند تا همدم و عزیز گم کرده خود را با خود همراه کنند. بنابراين چه چيزي باعث مي‌شود نتوانند آن پاسخ خاص را ارائه كنند. دليل آن اين است كه به صورت جانبي تفكر نمي‌كنند. يعني محدوديت ها و مفروضات معمول را كنار نمي‌گذارند. اكثريت شركت‌كنندگان خود را در اين چارچوب مي‌بينند كه بايد يك نفر را سوار كنند و از اين زاويه كه مي‌توانند خود راننده نبوده و بيرون ماشين باشند، درباره پاسخ فكر نكرده‌اند.

 


پر از خالی

قدم بر می دارم زمین زیر پاهایم سفت نیست. دست هایم را به هم می فشارم دستهایم همیشه سرد است مثل نگاه تو . . . مثل خنده های سرد تو . . . تو می خندی نگاه می کنی تو هروقت که می خندی نگاه هم می کنی و انوقت سردیت دو چندان می شود . . . به تو نگاه می کنم یه چشمهایت تو پشت چشمهایت حرفهایی داری حرفهایی که شاید هیچ وقت نگفته ای ولی من انها را می فهمم . حرفهایی که شاید اگر می گفتی الان نگاهت اینقدر سرد نبود . . . حرفهایی که اگر می گفتی شاید مجبور نبودی این طور دیوانه وار بخندی . . . بخندی و ندانی که چرا می خندی تو می خندی و من پشت خنده های تلخ تو ذوب می شوم . . . تو را از زندگیم پاک نمی کنم تو را خط می زنم . . . تو را خط خطی می کنم تا همیشه پشت این خط خطی ها بمانی . . . پشت این خط خطی های حصار من تو می توانی تا بی نهایت بخندی . . . تو می توانی تا بی نهایت نگاه کنی . . . و من به تمام این سردی ها یک رنگ قرمز تند می زنم تا همیشه گرم بمانی . . . انطور که من می خواهم . . . انطور که نیستی ولی من می خواهم که باشی . . . می خواهم باشی . . . همیشه باشی . . . اما با رنگ قرمز تند . . . . . .

 

 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ׀ ساعت: 2:37 ׀ موضوع: خواندنی(عمومی،علمی و ...) ׀

حس

 

جمله روز :

              پل سارتر : از همه اندوهگین تر کسی است که از همه بیشتر می خندد

 


 

سلام ...

میخوام یه حسی که گاهی اوقات دارمو شاید شما هم تجربه کرده باشینو  واستون بگم :

پاك و نجيبه مثل دل آدماي خوب ، شايد مثل دل فرشته مرگ روح ميگيره و روح مي بخشه.شبا وقتی گوشيو ميذارم توي گوشام و دوباره اهنگای ارومی که دوست دارمو گوش میدم میرم تو یه عالم دیگه،منو  تنهايي و اون هواي يه عالمه سرد دلم .
با توام تويي كه ميدوني كي هستي ولي چقدر بد كه توي من گم شدي ذوب شدي باهستي من عجين شدي و من نميدونم كي هستي

يه نفر مياد كه من منتظر ديدنشم ...  يه نفرمياد كه من تشنه بويدنشم ...

شايد شما هم اينجوري باشيد يه چيزي رو دوست داريد بهش نياز داريد ولي نميدونيد چي يا كي ...

پاکی بهار ، گرمی تابستون، خش خش برگای پاییزی زیر پا، سفيدي زمستون ، لطافت برف . پاكي قطره هاي بارون اين حس تنهايي رو بيشتر و بيشتر ميكنه

 نمیدونم شايد يه روزي به ثمر برسی شايدم واسه هميشه سركوب بشي

شب و روزت همه بيدار که آيد شايد،
 کور شد ديده بر اين 
کوره رهِ شايد ها 
 شايد  ای  دل ٬ که مسيحا نفست  
آمد و رفت!
 باختی هستی خود  بر سر می آيد ها ...

 


" یا جبار "

با تعجب پرسیدم : " چرا جبار ؟ این همه اسم داره !

                                                                        رب...

                                                                               رحمان ...

                                                                                           رحیم ...

                                                                                                     محبوب...

                                                                                                                 عزیز... "
خندید !

چشمای روشنشو به نگاه من گره زد و گفت :

" ولی جبار یه چیز دیگه س !

وقتی تموم عالم به تو پشت کرد و رفت ...

وقتی گوشه گوشه دلت پر شد از حس سقوط ...

اون وقته که ...

ببینم اصلا تو میدونی معنیش چیه ؟ "

شونه هامو به علامت ندونستن انداختم بالا .

خودش ادامه داد :

                                     " جبار یعنی

                                                   جبران شکستگی من "

حرفش به دلم نشست .

خیلی زیاد ...

سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد       ما به او محتاج بودیم ، او به ما مشتاق بود

 

 


  منو

        شمع شب و

                      پروانه ، سه عاشق بودیم

                                             سوختند آن دو . شبی

                                                                       من به غمت می سازم

 

 


گاه می اندیشم...

 مزار من...www.orchid.blogfa.com

 

گاه می اندیشم

 

خبرمرگ مرا با تو چه کس میگوید؟

 

آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی

 

 کاشکی  روی تو رامی دیدم

 

شانه بالا زدنت را بی قید...

 

و تکان دادن دستت که :مهم نیست زیاد...

 

وتکان دادن سر را که عجب ! عاقبت مرد ؟

 

 

                                                                   افسوس کاش می دیدم... 

 

  


سلام

آهای بچه ها،چرا نظر نمیدین ؟ هان ؟

 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: جمعه دهم خرداد 1387 ׀ ساعت: 1:19 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

کنفرانس

 

 

سلام ،صبح کنفرانسم رو دادم،فکر کنم بد هم نشد.خیلی خسته ام. الان یه هفته هست که خوب نخوابیدم،سعی میکنم مطالب جدید تا شب بزارم تو وبلاگم.

فداتون...

 


 

من اسير توبه هاي يك گناه ساده ام

من تو را عاشق به تعبير تمام تكه هاي بال يك پروانه ام

من به تو آواره ام ، من سراسر ناله ام

من هنوز از بغض هاي بي صدا ديوانه ام

من به زنجير غمت آزاده ام

من به قيد و بند تو دل داده ام

من غرور زير پا افتاده ام

من سراسر قامت ناديده ام

من صداي خواهش نشنيده ام

 من به هر جا آتش عشق تو را باليده ام

من هراسان شبنمان درد را بر گونه ام پاشيده ام

من درونم درد را درمانده ام

من خودم را از رهايي راندهام

من تو را تا بي نهايت مانده ام

من اميدم را به دست باد و باران داده ام

من شكستن را به شوق ضربه هاي دست تو آماده ام

 


 

 من ازین پس به همه عشق جهان میخندم

 به هوس بازی این بی خبران میخندم

هرکه آرد سخن از عشق به آن میخندم

خنده تلخ من از گریه غمگین انگيزتر است

 کارم از گریه گذشته است به آن می خندم

 

 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: پنجشنبه نهم خرداد 1387 ׀ ساعت: 16:58 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

امتحان


سلام

وای که عجب امتحانی میده این توحید.توووووووپ.فقط ایشالا که کار به تک ماده نکشه.به هر حال من هنوزم به این شیوهء اموزش و ازمون معترضم.به هر حال،کی به من گوش میده.


مخلص همهء شما.التماس دعا . . .  
 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: دوشنبه ششم خرداد 1387 ׀ ساعت: 1:27 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

ورقهای آخر

 


سلام

شب امتحان پاتو و از همهء شما عزیزان التماس دعا.راستش من که دیگه توکل کردم به خدا فقط که خودش به خیر کنه.هنوز بعضی از مباحث رو نخوندم و اونایی هم که خوندم نمیدونم چقدرش یادمه.خلاصه طی تفکراتی تصمیم گرفتم که یه دور اونایی که خوندم رو دوره کنم و یه ورقی بزنم تا یه کم اعتماد به نفسم بره بالا و بعدش تا هر وقت که خواستم بخوابم اونایی رو که نخوندم هم از روی کتاب خلاصه یه نگاهی بندازم.
البته اینم بگم که تو فکر شعر هم هستم اما هنوز چیز قشنگی به ذهنم نرسیده که انشاالله میرسه.

به هر حال التماس دعا . . .

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: شنبه چهارم خرداد 1387 ׀ ساعت: 22:33 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

اشک مردونه

 

 

 سلام بچه ها،
خوبید؟با پاتو چه میکنین؟مثل خودم خوب خوندین؟ای ول . . .

نمیدونم چی بگم،خیلی گرفتم،البته اینم بگم که من بر خلاف ظاهرم که همیشه خندونو سرحالم،خیلی وقتا دلم گرفته و خوب نیستم . . .

راستش من این فیلم شهریار رو خیلی دوست دارم.هفته پیش نتونستم قسمت اخرشو ببینم ولی خوشبختانه امشب دوباره نشون داد و ...  عاشق ماجرای عاشقونش همراهه اهنگشم ،به نظر من این ملودرامش دل سنگم آب میکنه،فکر هم نمیکنم که من از سنگ هم دلسنگتر باشم،خیلی وقتا وقتی یه اهنگ غمگین گوش میدم بغضم میگیره و میرم یه گوشه تنها میشنم و اروم اشک میریزم مخصوصا این ملودرام شهریار . . . چیه؟دارین تو دلتون مسخره میکنین؟میگین مرد و گریه؟یا اینکه چه پسر لوسی،اره؟باشه،واسم مهم نیست اگه مردی و مردونگی به اشک نریختنه میخوام صد سال سیاه مرد نباشم.
خلاصه امشب هم بد جور حالم عوض شد وقتی همزمان با اهنگ غمگین فیلم یه عشق سوخته رو دیدم که داره میره تا حداقل لحظهء احتضار عاشقش پیشش باشه اما هنوزم اونقدر عاشقش رو نمیشناسه که فقط تا دم در اطاقش توی بیمارستان میره و وقتی از پشت شیشه میبیندش زیر لب میگه که (اون منتظر من نیست) و میره ، بی خبر از اونکه عاشقش داره زیر لب میخونه که ( آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟...) و جون میده.وای که چقدر تلخ بود.
آره اینا همش فیلمه،فقط بدیش اینه که تخیلی نیست.  کاش اینا فقط تو فیلما بود،ولی افسوس که اینطور نیست.چیه؟دارین میگین توحیدو  این حرفا؟مگه چیه،من نمیتونم عاشق باشم یا اینکه دلم بگیره؟به خدا اینقدر به ظاهر نگاه نکنید، منم خوب آدمم و خیلی چیزا دیدم که پیرم کرده ، به قول شهریار  ( از زندگانیم گله دارد جوانیم      شرمندهء جوانی از این زندگانیم ) فقط یه چیز دیگه میگم و شب خوش،نمیدونم که فردا از اینکه این پستو نوشتم پشیمون میشم یا نه،اخه الآن داغم،اما فقط خوشحالم که دارم صادقانه مینویسم و نگران هیچی هم نیستم.
دلم خیلی گرفته . . .

خوب و خوش باشید... 

 

آمدي جانم به قربان ولي حالا چرا؟
بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا؟
نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا ؟
عمر ما را
مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا ؟
نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم
ديگر اكنون با جوانان نازكن با ما چرا؟
وه كه با اين عمر هاي كوته بي اعتبار
 
اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چرا ؟
شور فرهادم بپرسش سر به زير افکنده بود 
اي لب شيرين جواب تلخ سربالا چرا؟
اي شب هجران که يک دم در تو چشم من نخفت
 اينقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا؟

آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي كند
 
درشگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا؟
در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين 
خامشي شرط وفاداري بود غوغا چرا؟

شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر
راه مرگ است اين يكي بي مونس و تنها چرا؟ 
اين سفر راه قيامت ميروي تنها چرا ؟
حالا چرا؟
 
 تنها چرا ؟

(چقدر هم استاد بنان این شعرو با سوز خونده،کاملش حدود ۳۰ دقیقه هست،توصیه میکنم هر کس دلش گرفته و میخواد سبک شه گوش کنه،من که یه ۳-۴ ساعتی هست دارم گوش میدم،مثلا میخواستم امشب CNS رو بخونم اما هنوز صفحهء اولم.اشکال نداره،بازم شکر . . .)

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: شنبه چهارم خرداد 1387 ׀ ساعت: 2:44 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

خلاصه

 

 

سلام عزیزان جان

بسیار خرسندم از این که اعلام کنم هنوز نصف درسم مونده  البته تعجب هم نداشت،پس
CNS رو که بی خیال، گوارشم که زیاده و نمیخونیم ، کبد و ... هم که خوشم نمییاد ازش،بقیش هم اگه تونستیم میخونیم اگرم نه که اونم هیچی و دوره هم که . . . پس در واقع کلا هیچی
 
توجه : هر کی خلاصه داره بیاره واسم که صبح امتحان بخونم

حالا بدیش اینه که در کنار این درس مشکلات دیگه ای هم هست مثل :
گردن درد شدید که منو مجبور به بستن گردنبد کرد
شکست تیم چلسی و تضعیف روحیه من
پر خوری شدید و خواب طولانی و ......
ضمننا اینم بگم که اگه خدا بخواد فردا شب سعی میکنم قسمت دوم شعر شب امتحان پاتو رو هم بنویسم که دور هم بخندیم.
 به هر حال من کلیه دوستان رو به تحریم این ازمون دعوت میکنم.

جیگر همتونو.بای بای

  

 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: جمعه سوم خرداد 1387 ׀ ساعت: 14:10 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

ايرانسل و امتحان

 

سلام خوبيد؟
من با GPRS‏ ايرانسل دارم مينويسم. واسه همين خلاصه كنم كه من امتحانمو حسابي قراره خوب بدم.

التماس دعا...

 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: پنجشنبه دوم خرداد 1387 ׀ ساعت: 12:48 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

در باره من


منوی اصلی

· یه کم از خودم
· صفحه نخست
· پست الكترونيك
· عناوین مطالب
· آرشيو ماهانه


آنچه گذشت

· لحظه
· باد
· فرار
· چتر و باران
· امشب
· 8/8/88
· دروغ
· دور-نزدیک
· راضی
· بازگشت
· کنگره
· بارون
· چک
· بوسه باران
· کوچه
· پاییز
· ناخوانا
· عیدتون مبارک
· بی تو
· احیا



آرشیو مطالب

· آبان 1388
· مهر 1388
· شهریور 1388
· مرداد 1388
· تیر 1388
· خرداد 1388
· اردیبهشت 1388
· فروردین 1388
· اسفند 1387
· بهمن 1387
· دی 1387
· آذر 1387
· آبان 1387
· مهر 1387
· شهریور 1387
· مرداد 1387
· تیر 1387
· خرداد 1387
· اردیبهشت 1387
· فروردین 1387


آرشیو موضوعی

· ادبی(شعر،نثر،داستان و ... )
· خواندنی(عمومی،علمی و ...)
· شخصی(دانشگاه،خونه و ... )
· ورزشی(اخبار،نتایج و ... )
· جالبناک(طنز،عکس و ... )
· متفرقه


دوستان

· لـــیلا خـــانــوم
· حــمـــیـد جـون
· مــحـسـن خان


امکانات


jootan.tripod