تبليغاتX
تــــــوحـــــــــــــیــــد

تــــــوحـــــــــــــیــــد

هر کجــا بـد میــروم ، بـیـــراه میـــگویــم ، بــگـویـیـــدم

عجب رسمیه

سلام

با عموم اینا تازه تو هواپیما نشته بودیم و داشتیم به هم میگفتیم که : دیدی نفر اخر اومدیم و ردیف اول نشستیم ... و میخندیدیم . . . که موبایل عموم زنگ زد ... دیدم عموم گفت چی؟؟؟ چند لحظه آروم شد و بعد آروم شروع کرد به اشک ریختن .

آره،عجب رسمیه رسم زمونه . . .

انا لله و انا اليه راجعون

DSC00431 by you.

فوت کرد مامان بزرگ بابام.هممون عاشقش بودیم،امیدوارم روحش شاد باشه و مهمون جدش باشه.الان هم حالم خوب نیست، اومدنم تا این خبر رو بدم و برم میبد واسه   . . .

التماس دعا...

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: پنجشنبه سی ام آبان 1387 ׀ ساعت: 8:51 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

دعا کنید

سلام بچه ها

مامان بزرگ بابام حالش بده،خیلی بهش وابسته هستیم،

التماس دعا از همتون

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 ׀ ساعت: 19:18 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

کنگره


16th Congress of Iranian Heart Association In Collaboration with American College of Cardiology

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 ׀ ساعت: 16:27 ׀ موضوع: خواندنی(عمومی،علمی و ...) ׀

تله موش

 سلام


روزگارتون خوش،خوبید؟درسا رو میخونید یا اینکه مثل من به امید روزهای آینده هستید؟هرجا هستید همیشه موفق و سالم باشید . یا داستان کوتاه واستون گذاشتم و امیدوارم که بخونید و لذت ببرید .

شاد و پیروز باشید
 


تله موش

Macro Spree - Rat Trap by _Ixnay_

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود .

موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت : كاش يك غذاي حسابي باشد

اما همين كه بسته را باز كردند . . . . .


ادامه مطلب
׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 ׀ ساعت: 15:45 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

امروز

امروز برای خیلیها روز فکر کردن و کلنجار رفتن با وجدانه

و دیگر هیچ ... 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: جمعه بیست و چهارم آبان 1387 ׀ ساعت: 14:44 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

نباشیم

سلام

فردا دارم میرم تهران دوباره،واسه جمعه بلیط برگشت دارم اما شاید کارم تموم نشه و مجبور بشم تا روز کنگره بمونم ، شایدم تموم شه و دلم نخواد برگردم،حوصلهء یزد و هوای دورنگش رو ندارم،هوایی که پر از ابر سیاهه ولی بارون نداره،هوایی که روی آدماش هم اثر گذاشته. آدمهای دورنگ و ...
نیاز دارم یه کم راحت نفس بکشم.یه کم مخم باید هوا بخوره.امیدوارم شما هم هرجا هستید خوب و خوش باشید.

بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم  

باشد که نباشیم و بدانند که بودیم

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 ׀ ساعت: 19:38 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

شمع

یکی بود یکی نبود . . .
وقتی خورشید طلوع کرد از پشت پنجره کلبه ای قدیمی،شمع سوخته ای را دید که از عمرش لحظاتی بیش نمانده بود . . .

خورشید به او پوزخندی زد و گفت:دیشب تا صبح،خودت را فدای چه کردی؟
شمع گفت : خودم را فدا کردم تا که او در غربت شب غصه نخورد.
خورشید گفت : همان پروانه که با طلوع من تو را رها کرد!
شمع گفت : یک عاشق برای خوشنودی معشوق خود همه کار می کند و برای کار خودهیچ توقعی از او ندارد زیرا که شادی او را شادی خود می داند .
خورشید به تمسخر گفت : آهای عاشق فداکار،حالا اگر قرار باشد که دوباره به وجود آیی،دوست داری که چه چیزی شوی؟ 
شمع به آسمان نگریست و گفت : شمع . . . دوست دارم دوباره شمع شوم
خورشید با تعجب گفت : شمع ؟ !
شمع گفت : آری شمع . . . دوست دارم که شمع شوم تا که دوباره در عشقش بسوزم وشب پروانه را سحر کنم.
خورشید خشمگین شد و گفت : چیزی بشو مانند من تا که سالها زندگی کنی،نه این که یک شبه نیست و نابود شوی !
شمع لبخندی زد و گفت : من دیشب در کنار پروانه به عیشی رسیدم که تو در این همه سال زندگیت به آن نرسیدی . . . من این یک شب را به همه زندگی و عظمت و بزرگی تو نمی دهم.
خورشید گفت : تو که دیشب این همه لذت برده ای پس چرا گریه می کنی ؟
شمع با چشمانی گریان گفت : من از برای خودم گریه نمی کنم،اشکم از برای پروانه است که فردا شب در آن همه ظلمت و تاریکی شب چه خواهد کرد ...

و گریست و گریست تا که برای همیشه آرامید

Candle by Mariana Lambert.

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 ׀ ساعت: 1:20 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

بارانی

سلام

خوبید؟امشب یه کم دلم گرفته بود،این تیکهء نیمه شعر هم که نوشتم یهو تو ماشین اومد به ذهنم.
خوب و خوش باشید همتون


هوا ابریست ولی کو قطرهء باران

به حفظ اعتبارت آسمان امشب

من هوایم جای تو ابری و بارانیست...



Let it rain by G-Dub1

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه نوزدهم آبان 1387 ׀ ساعت: 20:14 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

آیا

Whether front by Mike Ashton.

شبي در شب ترين شبها، تو ماهم مي شوي آيا

تو تسليم تماشا ي نگاهم مي شوي آيا

شبيه يك پرنده، خيس از باران كه مي آيم

تو با دستان پر مهرت، پناهم مي شوي آيا

پس از طي كردن فرسنگها راهي كه مي داني

كنار خستگيها، تكيه گاهم مي شوي آيا

شناكردن ميان خاك را بد من بلد هستم

تو اقيانوس موج آماج راهم مي شوي آيا

 نگاهی ناشيانه من به هستي داشتم عمري

تو تصحيح تمام اشتباهاتم مي شوي آيا

ا گر بي روز و بي تقويم ماندم من

به و صل فصلهايت ، سال و ماهم مي شوي آيا

براي دوستم داري گواهت بوده ام عمري

براي دو ستت دارم گواهم مي شوي آيا

شب افسانه اي با تو طلوع تازه اي دارد

تو د ر صبح اساطيري پگاهم مي شوي آيا

خداخيلي بزرگ است و به من اصلا نمي آيد

توشيطان هستي و كوچك،الهم مي شوي آيا

صبور و ساده اي اما ،عميق و ژرف،عشق من

براي حرف نجوا، قهر چاهم مي شوي آيا

 پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردي نگاهم را

به پاس اشكهايم عذر خواهم مي شوي آيا

مقام باخت دارم من، چون كه حال برد داري تو

بدون بازي شطرنج، شاهم مي شوي آيا

 تو شيرينتر از آن هستي كه شادابيت كم گردد

و از خود تلخ مي پرسم تباهم مي شوي آيا

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: شنبه هجدهم آبان 1387 ׀ ساعت: 22:7 ׀ موضوع: متفرقه ׀

دموکراسی

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: جمعه هفدهم آبان 1387 ׀ ساعت: 0:49 ׀ موضوع: جالبناک(طنز،عکس و ... ) ׀

دو نیمه زندگی

سلام

خوبید؟منم بد نیستم و یه کم نگران جزوه های دست نخوردهء فارماکو.فردا باز دارم میرم تهران و فکر هم نمیکنم اونجا بتونم درس بخونم،شما بخونید به جای ما.اگه پایتخت کاری داشتید هم در خدمتم.
شاید اونجا نتونم آپ کنم،پیشاپیش معذرت،الانم واستون یه داستان کوتاه گذاشتم که امیدوارم خوشتون بیاد.

مانا بمانید


دو نیمه زندگی


هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم...

ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود،  از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن .....


ادامه مطلب
׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: دوشنبه سیزدهم آبان 1387 ׀ ساعت: 17:37 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

تولد رضا

سلام بر عزیزان

امشب تولد رضا خان بود و همین الان رسیدم خونه،جاتون خالی خوش گذشت،حداقل من یکی که کلی از انرژیهام رو امشب سوزوندم.
به هر حال ضمن اینکه ارزو میکنم همتون همیشه خوب و خوش باشید جا داره یه بار دیگه تولد داش رضا رو بهش تبریک بگم.

رضا جون تولدت مبارک

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه دوازدهم آبان 1387 ׀ ساعت: 23:44 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

نرود میخ آهنی در سنگ

سلام به دوستان عزیز

DSC00658 by you.

از قدیم گفتن نرود میخ آهنی در ... ( این ۳ نقطه رو دیگه خودتون با توجه به شرایط من هرچی میخواین بهش بگین).آقا ما متنبه نمیشیم گویا،عرض شود که من این ۲ روز تهران بودم و شبی برگشتم،ماجرا از این قراره که من اکثر اوقات که با پرواز میام و میرم دم ؟آخر با خودم عهد میبندم که که دیگه عسل بخورم با طیاره اینور اونور برم،آقا اینجا ایرانه،این آهن پاره هم فقط رو هوا زمین به خدا اتصال داره،اونوقت حیف نیست یهو تلف بشم؟
من اصولا اصلا از پرواز نا میترسم نه هیچی،اما یکی دوبار چیزایی دیدم از این پروازای داخلی که واقعا هرکی جا من بود دیگه از خونه بیرون نمیومدچه برسه به پرواز مجدد(مثلا پرواز هواپیما با در باز و ... )
این سری هم رفتنا با خودم گفتم من برگشتو یه جور دیگه میام اما دم آخر گفتم بابا توحید،پاشو برو همش ۱ ساعته و میرسی و ... از قضا بازم هواپیمای ملخی که گویا با من حسابی اجیر شده دوباره پرندهء ما بود(هرچند ضریب اطمینان پروازی این نوع هواپیماحداقل از foker 100 بهتره و فقط طول پروازش توی مسیر یزد یه نیم ساعت بیشتره)خلاصه آقای مهربان(مسئول ترافیک آسمان تو فرودگاه مهرآباد)که از بیمارای تهران آقا محمود هستن طبق معمول واسمون یه کارت تو آخرین ردیف(ردیف ۱۶ یا با قول خودش لُرد نشین ملخی،آخا برعکس هواپیماهای جت که ردیف جلو بهتره این ملخیا عقبشون بهتره)واسمون کنار گذاشته بود و داد به ما و ما هم سوار شدیم و هواپیما هم بلند شد...
اقا اینقد تکون خوردکه اشهد خودمو خوندم چندبار،این شوفر ما هم هی دور آرتیستی میزد،جالب اینکه تو این مدت مهماندار ۳ بار واسه کابین قهوه و غذا برد .خلاصه ما که هیچ ،اما بمیرم واسه اونایی که کنار بال و ملخ بودن،بیچاره ها همه وقتی رسیده بودیم میگفتن شکر که سالمیم،یه سری هم شوت تر از من بودن که تا یه تکون میخورد یه تیکه میپروندن میخندیدیم .بالاخره با یه فرود کاملا عااااللللیییی رسیدیم و اینجانب باز با خودم گفتم که این آخر سفرم با این پرنده های آهنی بود که همین امشب دوباره واسه ۳شنبه ظهر بلیت گرفتم و یادم به این جمله اومد که نرود میخ اهنی در ... فرو ...
به هر حال امیدوارم همتون هرجا هستید،خونه-خواب-سفر-قطار-هواپیما-کشتی-فضا و ...خوب و خوش و خندون باشید.

مانا بمانید

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: جمعه دهم آبان 1387 ׀ ساعت: 23:50 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

...

خیلی به هم ریختم،خیلی

از خیلی چیزا خستم،حتی خودم

هی روزگار

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: چهارشنبه هشتم آبان 1387 ׀ ساعت: 13:34 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

خسته

سلام

تو این مدتها خیلیها گفتن که توحید چقد عوض شدی؟کوش اون توحید صبور و آروم و خندون که هیچ وقت نه ناراحت میشد نه عصبانی؟
نمیدونم چم شده اما خودم هم حس میکنم که عوض شدم،اما چراش رو اصلا نمیدونم،شاید تو این ۲ سال چیزایی دیدم که باورش رو نداشتم و بلاهایی که انتظارشو.فقط میدونم که خودم هم خستم،خسته و دلگیر و پریشون.دیگه خستم کرده این حال و روز،نمیدونم چکار کنم فقط میخوام زودتراین شرایط عوض شه.

Hopeless by afrO-.

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: چهارشنبه هشتم آبان 1387 ׀ ساعت: 0:38 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

مرگ انسانیت

Freedom by Kliefi.
از همان روزي كه دست حضرت
«قابيل»
گشت آلوده به خون حضرت
«هابيل»
از همان روزي كه فرزندان
«آدم»
- صدر پيغام آوران حضرت باري تعالي -
زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد
 
آدميت مُرد
گرچه آدم زنده بود

از همان روزي كه
«يوسف»
را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب
گشت و گشت
قرن‌ها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغ، آدميت بر نگشت

قرن ما
روزگار مرگ انسانيت است
سينه‌ي دنيا ز خوبي‌ها تهي است
صحبت از آزادگي، پاكي، مروت ابلهي است
صحبت از موسا و عيسا و محمد نابجاست
قرن موسي چمبه‌ها است

من كه از پژمردن يك شاخه گل
از نگاه ساكت يك كودك بيمار
از فغان يك قناري در قفس
از غم يك مرد، در زنجير
حتي قاتلي بر دار!
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
وندرين ايام، زهرم در پياله زهر مارم در سبوست ...!
 
مرگ او را از كجا باور كنم؟
صحبت از پژمردن يك برگ نيست

واي! جنگل را بيابان مي كنند
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان مي كنند
هيچ حيواني به حيواني نمي‌دارد روا
آنچه اين نامردمان با جان انسان مي كنند

صحبت از پژمردن يك برگ نيست
فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست
فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست
در كويري سوت و كور
در ميان مردمي با اين مصيبت‌ها صبور

 
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانيت است

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: سه شنبه هفتم آبان 1387 ׀ ساعت: 0:37 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

خسته نباشید

سلام به عزیزان جان

Sleeping student by tapasparidatired by s~revenge

 

میبینم که پس از مدتها از زیر بار درس اومدین بیرون و یه کم میتونین نفس راحت بکشید(البته من که از امشب میخوام فارماکو بخونم که جلو باشم).
به هر حال امیدوارم همتون موفق بوده باشین و موفق بمونید.قصد زیاده گویی ندارم و فقط میخواستم یه خسته نباشید مشتی بهتون بگم.

مانا بمانید

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: دوشنبه ششم آبان 1387 ׀ ساعت: 14:3 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

بخونم یا دعا کنم

بازم یه امتحان دیگه

Hoy estuve estudiando / today I had been studing :) by frikinautica

سلام،خوبید؟آقا من میخوام بگم که به یه نتایجی رسیدم: سواد خیلی خوبه ولی کاش بدون درس خوندن میشد بدست آورد،مثلا اراده ای بود،یکی میخواست کاسب بشه میشد،یکیم اگه واقعا میخواست میشد فیلسووووف (خوف بودا ) آخه خدایی دیگه حال نمیده،خسته شدم(حالا یکی ندونه فکر میکنه دارم روزی ۲۰ ساعت درس میخونم).
خلاصه که اینا چرته و شوخی و حرف(هرچند خدایی خستم)،اینجانب فردا امتحان دارم و امیدوارم ابر و باد و سوال و مقیمی و استاد و حمید و علی و هر کسی که کاری ازش بر میاد در کار باشه تا فردا هم یه جوری به خوبی بگذره.منم امشب واسشون دعاشون میکنم که فردا موفق تو کار باشن،شما هم منو ...

little boy praying.. by Fernanda Fronza

مانا بمانید

 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه پنجم آبان 1387 ׀ ساعت: 18:28 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

پسر نوح

پسر نوح به خواستگاری دختر هابيل رفت. دختر هابيل جوابش کرد و گفت : نه، هرگز،همسری ام را سزاوار نيستي؛ تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد. تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را ناديده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی، به پيمان و پيامش نيز.

غرورت غرقت کرد. ديدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوه ها.

پسر نوح گفت : اما آن که غرق می شود، خدا را خالصانه تر صدا می زند، تا آن که بر کشتی سوار است. من خدايم را لا به لای طوفان يافتم، در دل مرگ و سهمگينی سيل.

دختر هابيل گفت‌ : ايمان، پيش از واقعه به کار می آيد. در دل هول و هراسی که تو گرفتار شدی، هر کفری بدل به ايمان می شود. آن چه تو به آن رسيدی، ايمان به اختيار نبود، پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست.

پسر نوح گفت: آنها که بر کشتی سوارند، امنند و خدايی کجدار و مريض دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من اما آن غريقم که به چنان خدای مهيبی رسيدم که با چشمان بسته نيز می بينمش و با دستان بسته نيز لمسش می کنم. خدای من چنان خطير است که هيچ طوفانی آن را از کفم نمی برد.

دختر هابيل گفت: باری، تو سرکشی کردی و گناهکاری. گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد.

پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت: شايد آن که جسارت عصيان دارد، شجاعت توبه نيز داشته باشد. شايد آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشيده شدن هم داده باشد!

دختر هابيل سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه گفت: شايد. شايد پرهيزکاری من به ترس و ترديد آغشته باشد، اما نام عصيان تو نيز دليری نبود. دنيا کوتاه است و آدمی کوتاهتر. مجال آزمون و خطا نيست.

پسر نوح گفت: به اين درخت نگاه کن. به شاخه هايش. پيش از آن که دست های درخت به نور برسند، پاهايش تاريکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسيدن به نور، بايد از تاريکی عبور کرد. گاهی برای رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت ...

من اين گونه به خدا رسيدم. راه من اما راه خوبی نيست. راه تو زيباتر است و مطمئن تر، دختر هابيل!

پسر نوح اين را گفت و رفت. دختر هابيل تا دوردست ها تماشايش کرد و سال هاست که منتظر است و با خود می گويد: آيا همسريش را سزاوار بودم؟

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: چهارشنبه یکم آبان 1387 ׀ ساعت: 3:22 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

در باره من


منوی اصلی

· یه کم از خودم
· صفحه نخست
· پست الكترونيك
· عناوین مطالب
· آرشيو ماهانه


آنچه گذشت

· تراژدي آب
· یلدا
· دلم گرفته برایت
· آغاز
· خودم
· باز هم
· عید غدیر خم
· چشم خیس
· خط صاف
· بارون
· هوای شهریار
· پاییز سرد
· حق
· لحظه
· باد
· فرار
· چتر و باران
· امشب
· 8/8/88
· دروغ



آرشیو مطالب

· دی 1388
· آذر 1388
· آبان 1388
· مهر 1388
· شهریور 1388
· مرداد 1388
· تیر 1388
· خرداد 1388
· اردیبهشت 1388
· فروردین 1388
· اسفند 1387
· بهمن 1387
· دی 1387
· آذر 1387
· آبان 1387
· مهر 1387
· شهریور 1387
· مرداد 1387
· تیر 1387
· خرداد 1387
· اردیبهشت 1387
· فروردین 1387


آرشیو موضوعی

· ادبی(شعر،نثر،داستان و ... )
· خواندنی(عمومی،علمی و ...)
· شخصی(دانشگاه،خونه و ... )
· ورزشی(اخبار،نتایج و ... )
· جالبناک(طنز،عکس و ... )
· متفرقه


دوستان

· لـــیلا خـــانــوم
· حــمـــیـد جـون
· مــحـسـن خان


امکانات


jootan.tripod