سلام به عزیزان جان
ممنونم که میاین و سر میزنین و همیشه بهم لطف دارین.یکی از دوستان گفتن که از عشق بگو ...
اما از چی بگم ، از اینا گذشته،هیچکی نمیتونه از عشق بگه چون واسه هرکس میتونه تعریفی خاص داشته باشه و به قول شاعر :
یک قصه بیش نیست غم عشق و وین عجب// کز هر زبان که میشنوم نامکرر است
منم عددی نیستم که بخوام از عشق بگم اما اگه منظورتون مطالب و شعرای عاشقونه هست چشم.
ولی . . .حالا که کار به این حرفا کشید بزارید یه سری به دست نوشته های قدیمیم بزنم و یه یه قسمتی از عقیده های خودمو درمورد عشق که چند سال پیش نوشته بودم رو واست بنویسم .
. . . به نظر من عشق یعنی اینکه خودتو فراموش کنی،نابود بشی تا بود معشوق رو باعث بشی.از قدیم این حکایت پروانه و شمع رو یادمه که در نهایت پرهای پروانه در عشق شمع سوخت،اما زیاد به دلم نمیچسبه ،آخه به نظر من از این عاشقتر هم میشه بود.توی اون حکایت پروانه میسوزه و در نهایت شمع هم آب میشه و نابود . اما ... کاش پروانه به جای اینکه پرهای خودشو طعمهء شمع میکرد ،خیلی سریع و تا قبل از اینکه بدنش گر بگیره میرفت و روی شمع مینشست تا با فدا کردن خودش باعث بشه شمع هم خاموش بشه و دیگه نسوزه و جاودان بمونه . این یعنی فنای عاشق برای بقای معشوق ...
اما این وسط من به یه نتیجه ای رسیدم که کاملا بهش اعتقاد دارم و اون اینه : به نظر من عشق یه پارادوکس ظریف و قشنگه .پارادوکس در همه چیز .یه روز واست بشه یه عمر،انتظار تلخ واست شیرین بشه،اشک واست لذت داشته باشه،کم واست زیاد جلوه کنه،وقتی توی دورترین فاصله ها هستین از همیشه نزدیکتر باشین و وقتی توی آغوش هم هستین از همیشه دلتنگتر،یه دست واست یه دنیا باشه،دلتنگی واست غرور باشه نه نشونهء بچگی،حتی اگه معشوقت بهت فحشم بده لذت ببری و .... اینها همه پارودکس عشقه که اونو بی نظیر کرده.
توحید" یه شب تابستونی
خوب این فقط یه سری از عقاید شخصی من بود و بدیش اینه که همیشه دیر میفهمیم... تو لحظه ها و دقیقه های اخر... وقتی عمر همه چیز داره تموم میشه... هیچ کس مطمئن نیست که فردا رومی بینه یا نه... بیایم امروز همهء چیزها و ادمهای دور و برمون رو خوب ببینیم... زندگی خیلی طولانی نیست.
مانا بمانید
|