تبليغاتX
تــــــوحـــــــــــــیــــد

تــــــوحـــــــــــــیــــد

هر کجــا بـد میــروم ، بـیـــراه میـــگویــم ، بــگـویـیـــدم

چه می دانی

حرفهایی است که گاهی واژه ای برای آن نمی یابی
و اگر هم کلامی پیدا کنی کسی آن را نمی فهمد
من اگر آب و نان بخواهم تو می فهمی
ولی از غم های سیاهی که گاه قلم را می سوزاند
و گاهی به انجماد می کشاند تو چه می دانی؟؟؟!

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: شنبه سی و یکم مرداد 1388 ׀ ساعت: 2:39 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

تشنگی

شب تشنگی گونهء من است،شب عطش

عطشی که با آب خنک و یخ در بهشت هم برطرف نمیشود

شب لرزش چشمها

شبی که باز بی خوابی مهمان چشمان من است

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 ׀ ساعت: 1:5 ׀ موضوع: ׀

دل

سلام

بازم پنجشنبه های مزمن و دلی که گرفته . . .

دلم

خانه ایست به وسعت باران

باور داری ؟

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: جمعه بیست و سوم مرداد 1388 ׀ ساعت: 4:7 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

نظر

سلام

خوبید؟
چه خبرا؟دلتون شاد و لبتون خندونه؟راستش گاهی اوقات بعضی از عزیزا تو نظراتشون جملات و شعرهای قشنگی میزارن که سعی میکنم از این به بعد بعضی از اونا رو بزارم.شعر زیر هم دوستی به اسم یه آشنا فرستاده بود.امیدوارم همتون موفق باشید.

مانا بمانید


روزگاریست که دلتنگ توام
مانده در حسرت چشمان شباهنگ توام
بیخود از خود شده ام
حالی امروز من هم رنگ توام
وقتی از شهر سفر می کردم
از کنار همه دلبستگی ها
از کنار همه ی خاطره ها
از کنار همه وابستگی ها
هر چه بود از همه ی پیکره ام
به چه سختی گذر می کردم
یاد کردم همه را
یاد ان روز که چشمم به نگاهت افتاد
یاد ان روز که دل, همچو یک صید به دامت افتاد
یاد ان کوچه سرسبز, پر از عطر بهار
یادی از بودن تو, یاد قلبی بی قرار
یاد کردم همه را
یاد کردم که تو را
اینچنین دلتنگم
اینچنین مشتاقم
تو چه دانی از من!
تو چه پرسی از دل!
تو ندانی حتی
روزگاریست که دلتنگ توام
مانده در حسرت چشمان شباهنگ توام . . .

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: سه شنبه بیستم مرداد 1388 ׀ ساعت: 23:31 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

لحظه

اکنون کارم سفر است

مسافری تنهایم

که در زبر کوله باری سنگین ،پشتم خم شده

و استخوانهایم به درد آمده است

و میروم و راه طولانی لحظه ها

در پیش رویم تا افق کشیده شده است

و از هر منزلی تا منزل دور دست دیگر ،لحظه ای است.

و این چنین من باید صد هزار ،میلیون ها  لحظه را طی کنم

تا برسم به یک روز . . . . .

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه هجدهم مرداد 1388 ׀ ساعت: 2:59 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

شاید

شاید این جمعه بیاید . . .

شاید . . .

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 ׀ ساعت: 14:50 ׀ موضوع: متفرقه ׀

احساس

خدایا کفر نمی گویم٬

                       پریشانم٬

                         چه میخواهی تو از جانم؟

                              مرا بی آنکه خود خواهم٬اسیر زندگی کردی

                                                            خداوندا تو مسئولی !

خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است . . .

چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است . . .

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 ׀ ساعت: 19:40 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

ولی

سهراب

گفتي چشمها را بايد شست......شستم ولي !.........

گفتي جور  ديگر بايد ديد.......ديدم ولي !..........

گفتي زير باران بايد رفت.......رفتم ولي !.........

او نه چشمهاي خيس و شسته ام را...نه نگاه ديگرم را...

 هيچ کدام را نديد !!!!

فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت:

" ديوانه باران نديده! "

 
׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه یازدهم مرداد 1388 ׀ ساعت: 15:40 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

آّب-خاک

به نام دوست

اندر احوالات چهارپای ما
آن خودروی نجیب،آن ۴ چرخ شریف،آن نوادهء ژیان،آن مکان تاریخ ساز،آن محل عیش،آن تیزپای بی بدیل،آن تاکسی عزیزان و....که :
پاسی از ظهر تابان روز یکشنه بتاریخ سوم شعبان صحنه ۲۰۰۹ میلادی گذشته بود که اینجانب پس از روزهای فراوان نیت را بر آن گذاشتم تا که ان رخش همیشه در رکاب جرعه هایی از آب را بر پیکره خویش ببیند...
بر من گفت که : آیا در این تصمیم خود به جد هستی
گفتم : آری
و آنگاه با صدای ترمزی دلنشین گفت : بوق بوق بوبوق بوق

و چه بر حق این تصمیم گرفته شد که پس از این واقعه تو گویی ۴چرخ مذبور را لحظاتی پیش از زیر دستان صنعتگران بیرون کشیده اند .
ساعتها به پاکی میگذشتند تا اینکه یک روز از این واقعه گذشت و امروز به دستور مادر شوفر  به منظور فراهم آوردن مایحتاج زندگی روزمره به همراه این ۴پا راهی خیابانها شدم و حس زیبایی از این پاکی را در وجودم احساس میکردم.تا که در ساعتی شوم رخش را در گوشه ای پارک نموده و به درون دکانی رفتم که ناگهان صدای آشنای صاحب دکان را شندیم که با حالتی خاص میپرسید :
دوباره طیفون شده ؟
نگاهم به سرعت به سمت خیابان گشت و انبوهی از غبار را دیدم و آب دهانی جانانه فرو دادم که بر پدر این شانس رحمت . . . . .
به سوی رخش خاک گرفته رهسپار بودم که ناگهان متوجه مسئله ای شدم.....پس چه شد آن طوفان مذکور؟آن قاتل پاکی؟در فکر بودم که بوقی مرا به خود آورد.....

آری . . . .بوق کمپرسی . . . .  در جوار رخش من . . . . .  با یک تل خاک در کنارش . . . . این بود طوفان

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: سه شنبه ششم مرداد 1388 ׀ ساعت: 1:34 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

درختان

آی همه ی درخت های دنیا...

منتظر چه ایستاده اید؟!

خوش به حالتان،

که تحمل این همه انتظار دارید،

بی ساعت مچی بر دستهایتان...

 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه چهارم مرداد 1388 ׀ ساعت: 23:33 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

سلام

سلام به همه

سلام به رفیقای گلم و سلام به همهء انسانها.
راستش مونده بودم اسم پستم رو چی بزارم،هرچی فکر کردم به جایی نرسیدم.گفتم بگم سلام.....
حالتون خوبه؟تنهایی شباتون قشنگه؟تعطیلات چی؟هان؟من چی؟ منم بد نیستم

نمیدونم چرا یه مدته گیج میزنم.به چیز خاصی هم فکر نمیکنما،اما سردرگم و آشفته ام.سرم رو شلوغ کردم که بهتر شم اما فقط گرفتاریهام بیشتر شده.شبا هم که طبق معمول خواب نمیرم.امشب هم مثل شبای دیگه ست.اما ۲ تا از نظراتون باعث شد دلم واسه نوشتن تنگ شه.واسه اینکه خودم بنویسم.ساده بنویسم و از خودم بنویسم.
نمیدونم چمه،امشب دلم واسه خیلی چیزا تنگ شد یهو.واسه مریم،مامان بزرگم،واسه سه تارم واسه .... امشب داشتم ناخنامو کوتاه میکردم که رسیدم به ناحن انگشت اشاره دست راست،یاد سه تارم افتادم که میخواستم بشه همدم من اما نشد خوب یاد بگیرم.آخرش نگرفتم اون ناخنا تا شاید یادم بمونه که چقدر دوست دارم  دوباره برم و یاد بگیرم.واسه شستن ماشین تو حیاط هم دلم تنگ شده بود.زده به سرم نه؟
نمیدونم شاید آره .بگذریم دیگه چی میخوام؟میخوام بگم دوستون دارم و ببخشینم که خیلی وقت بود ننوشته بودم.

قامتم هر قدر رعناتر شود خورشید و ماه *** سایه ام را بیشتر بر خاک دنیا می کشند

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: پنجشنبه یکم مرداد 1388 ׀ ساعت: 2:1 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

در باره من


منوی اصلی

· یه کم از خودم
· صفحه نخست
· پست الكترونيك
· عناوین مطالب
· آرشيو ماهانه


آنچه گذشت

· تراژدي آب
· یلدا
· دلم گرفته برایت
· آغاز
· خودم
· باز هم
· عید غدیر خم
· چشم خیس
· خط صاف
· بارون
· هوای شهریار
· پاییز سرد
· حق
· لحظه
· باد
· فرار
· چتر و باران
· امشب
· 8/8/88
· دروغ



آرشیو مطالب

· دی 1388
· آذر 1388
· آبان 1388
· مهر 1388
· شهریور 1388
· مرداد 1388
· تیر 1388
· خرداد 1388
· اردیبهشت 1388
· فروردین 1388
· اسفند 1387
· بهمن 1387
· دی 1387
· آذر 1387
· آبان 1387
· مهر 1387
· شهریور 1387
· مرداد 1387
· تیر 1387
· خرداد 1387
· اردیبهشت 1387
· فروردین 1387


آرشیو موضوعی

· ادبی(شعر،نثر،داستان و ... )
· خواندنی(عمومی،علمی و ...)
· شخصی(دانشگاه،خونه و ... )
· ورزشی(اخبار،نتایج و ... )
· جالبناک(طنز،عکس و ... )
· متفرقه


دوستان

· لـــیلا خـــانــوم
· حــمـــیـد جـون
· مــحـسـن خان


امکانات


jootan.tripod