تبليغاتX
تــــــوحـــــــــــــیــــد

تــــــوحـــــــــــــیــــد

هر کجــا بـد میــروم ، بـیـــراه میـــگویــم ، بــگـویـیـــدم

حق

ای دل ســاده بکــش درد کـه حقت این است

از زمانـــه بشـو دل ســرد کـه حقت این است

هر چــه گفتـــم مشــو عـاشق نشنیدی حالا

همچــو پائیــــز بشــو زرد کـه حقت این است

دیـدی آخـــر دم مـــردانــــه بجــز لاف نبـود

بـکش از مــردم نامـــــرد کـه حقت این است

آنچــه بــر عـاشق دل خستـه روا دانستی

فلک آخــــر ســــرت آورد کـه حقت این است

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 ׀ ساعت: 21:58 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

باد

باد
به نوازش من بیا
و فریاد مرا با خود ببر
بی‌ وفایان را به تو سپرده ام
آنان که در دل خود سنگ رویانده بودند
و تنهایی را به من آموختند
و آنان که خود از سنگ بودند
و آتش را در دل من بر افروختند

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: سه شنبه نوزدهم آبان 1388 ׀ ساعت: 0:21 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

فرار

من اهل فرار نیستم !

کاش تو بیایی و مرا از همه این فاصله ها بدزدی...

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه هفدهم آبان 1388 ׀ ساعت: 21:51 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

چتر و باران

                 

 می گفتی که دوستم داری

به اندازه ی تمام قطره های بارانی که

 بر صورتت می ریزد !

من نیز دوستت دارم

بدون توجه به چتری که...

روی سرت گرفته ای

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 ׀ ساعت: 19:52 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

دروغ

کاش هنوز هم به هم

دروغ های کودکانه می گفتیم  

این حقیقت های عریان بی حیا

به چه دردی می خورد ؟؟

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: دوشنبه چهارم آبان 1388 ׀ ساعت: 20:3 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

دور-نزدیک

این همه دور را می دوم

تا به نزدیکیهای تو برسم

می رسم

و یکی به سراب هایم اضافه می شود...

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: پنجشنبه سی ام مهر 1388 ׀ ساعت: 21:16 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

بوسه باران

اندکي آهسته تر زير اين باران بمان

ابر را بوسيده ام تا بوسه بارانت کند

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: شنبه یازدهم مهر 1388 ׀ ساعت: 0:46 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

کوچه

هـق هـق گـریه هــای مـن

در مـرور خاطـــــره هـــــا ...

جایی که تـمام دیـوارهـا پنجره می خواهنـد

و تمام پنجره ها آسمانی ابــری

نــگاهــم جــــــا مـانـده اســت

در امـتــداد ایـن کـــــــوچـــه

کـه بـوی دسـتـان مـهـربـان تـو را می دهـنـد ...

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: دوشنبه ششم مهر 1388 ׀ ساعت: 1:14 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

ناخوانا

سعی می کنم  بنویسم

- فردا چه خواهم کرد ؟

هیچ جمله ای به پایان نمی رسد

رها می کنم نوشتن را

فردا می آید و می رود

دفترم  پر از نوشته های نا خوانا است .

تو میتوانی نوشته هایم را بخوانی؟

گمان نمیکنم! هرگز!

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: پنجشنبه دوم مهر 1388 ׀ ساعت: 1:3 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

چه می دانی

حرفهایی است که گاهی واژه ای برای آن نمی یابی
و اگر هم کلامی پیدا کنی کسی آن را نمی فهمد
من اگر آب و نان بخواهم تو می فهمی
ولی از غم های سیاهی که گاه قلم را می سوزاند
و گاهی به انجماد می کشاند تو چه می دانی؟؟؟!

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: شنبه سی و یکم مرداد 1388 ׀ ساعت: 2:39 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

نظر

سلام

خوبید؟
چه خبرا؟دلتون شاد و لبتون خندونه؟راستش گاهی اوقات بعضی از عزیزا تو نظراتشون جملات و شعرهای قشنگی میزارن که سعی میکنم از این به بعد بعضی از اونا رو بزارم.شعر زیر هم دوستی به اسم یه آشنا فرستاده بود.امیدوارم همتون موفق باشید.

مانا بمانید


روزگاریست که دلتنگ توام
مانده در حسرت چشمان شباهنگ توام
بیخود از خود شده ام
حالی امروز من هم رنگ توام
وقتی از شهر سفر می کردم
از کنار همه دلبستگی ها
از کنار همه ی خاطره ها
از کنار همه وابستگی ها
هر چه بود از همه ی پیکره ام
به چه سختی گذر می کردم
یاد کردم همه را
یاد ان روز که چشمم به نگاهت افتاد
یاد ان روز که دل, همچو یک صید به دامت افتاد
یاد ان کوچه سرسبز, پر از عطر بهار
یادی از بودن تو, یاد قلبی بی قرار
یاد کردم همه را
یاد کردم که تو را
اینچنین دلتنگم
اینچنین مشتاقم
تو چه دانی از من!
تو چه پرسی از دل!
تو ندانی حتی
روزگاریست که دلتنگ توام
مانده در حسرت چشمان شباهنگ توام . . .

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: سه شنبه بیستم مرداد 1388 ׀ ساعت: 23:31 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

لحظه

اکنون کارم سفر است

مسافری تنهایم

که در زبر کوله باری سنگین ،پشتم خم شده

و استخوانهایم به درد آمده است

و میروم و راه طولانی لحظه ها

در پیش رویم تا افق کشیده شده است

و از هر منزلی تا منزل دور دست دیگر ،لحظه ای است.

و این چنین من باید صد هزار ،میلیون ها  لحظه را طی کنم

تا برسم به یک روز . . . . .

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه هجدهم مرداد 1388 ׀ ساعت: 2:59 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

احساس

خدایا کفر نمی گویم٬

                       پریشانم٬

                         چه میخواهی تو از جانم؟

                              مرا بی آنکه خود خواهم٬اسیر زندگی کردی

                                                            خداوندا تو مسئولی !

خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است . . .

چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است . . .

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 ׀ ساعت: 19:40 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

ولی

سهراب

گفتي چشمها را بايد شست......شستم ولي !.........

گفتي جور  ديگر بايد ديد.......ديدم ولي !..........

گفتي زير باران بايد رفت.......رفتم ولي !.........

او نه چشمهاي خيس و شسته ام را...نه نگاه ديگرم را...

 هيچ کدام را نديد !!!!

فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت:

" ديوانه باران نديده! "

 
׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه یازدهم مرداد 1388 ׀ ساعت: 15:40 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

درختان

آی همه ی درخت های دنیا...

منتظر چه ایستاده اید؟!

خوش به حالتان،

که تحمل این همه انتظار دارید،

بی ساعت مچی بر دستهایتان...

 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه چهارم مرداد 1388 ׀ ساعت: 23:33 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

آدمی

زمانه ز میمون دُمی کم نمود

سپس ناسزا نامش آدم نمود

اگر آدمیت به این بی دُمیست

نشاید که من عارم از آدمیست

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 ׀ ساعت: 15:9 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

رویا

روياي من ، تنهايي نبود !

روياي من ، تاريكي نبود !

روياي من ؟!

به راستي روياي من چه بود ؟!

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: شنبه بیستم تیر 1388 ׀ ساعت: 16:33 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

عبور

دور خودم چرخیده ام ! مدتهاست

آن قدر که نمی دانم

چهار سمت جغرافیا چیست !

آن قدر که شک برم داشته

نکند زمین

از سر سرگردانی من است که می گردد !

حال در اين همه سرگردانی

در تب و تاب کوچه هايی

که نه تو راه را از من باز می شناسی

و نه من تو را از راه

من و تو

به خیره گی از هم گذشتيم

که تو سراسر مرا پيموده ای

و من از گذر دستان تو در عبورم !

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: پنجشنبه یازدهم تیر 1388 ׀ ساعت: 13:42 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

خستگی

من که غیب می گویم !!!
تو هم که سرت را انداخته ای و
همیشه در گذری
برای تویی که به جایی نمی رسی و
برای منی که خوب می دانم
دنیا دست کیست
خسته کننده نیست که
جایی برای خستگی در کردن نداریم ؟!

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 ׀ ساعت: 21:30 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

لی لی


همیشه در  گرگم به هوا

از گرگ شدن فرار میکردیم

و اکنون

ناخواسته در تمامی بازیها

گرگیم !!!

بی آنکه از خودمان بترسیم !

من از هفت سنگ میترسم

میترسم آنقدر سنگ روی سنگ بچینم

که دیوار ما را زیر آوار خود بگیرد

کاش میشد لی لی بازی کرد

که در هر رفتنی

دوباره برگردیم . . .

 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 ׀ ساعت: 13:58 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

مچ

احساست را در بیداری سرکوب می کنی

رویاهای شبانه مُچت را باز می کند

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: پنجشنبه هفتم خرداد 1388 ׀ ساعت: 20:40 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

دچار

دچار یعنی عاشق

و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک

دچار آبی دریای بیکران باشد




سلام

خوبید بچه ها؟راستش این این شعر بالا رو از بی حرفی گذاشتم . . . نمیدونم چمه امشب که پر از حرف هستم اما نمیدونم چی بنویسم،قلمم باهام راه نمیاد.آخ خدا من که اینطوری نبودم همهء حرفام راحت رو کاغذ میومد . . . نکنه قلمم هم تنهام گذاشته باشه ، میترسم ...

نمیدونم چی بنویسم،دوست دارم از خودم بنویسم،حرفای خودمو بنویسم نه شعرهای سهراب و اخوان و ... ولی تا تصمیم میگیرم بنویسم  میدونم چجوری بنویسم.اصلا همون بهتر که هیچی ننویسم.چند شبه که اونقدر  فکر بوده و حرف داشتم که تا خواستم بنویسم نشده.حتی نشد که بگم . . . نه میشه بنویسم و نه میتونم بگم،سکوت شاید راحتترین کار ممکن باشه اما نمیدونم سکوت رو تا کی میشه تحمل کرد.

سخته . . . اما میخوام به سکوت عادت کنم . . . سخته . . . چیزی واسه گفتن ندارم

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 ׀ ساعت: 22:16 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

هوای هوس

حرفی برای گفتن ندارم ،
سقف دلم چسبیده به طاق

هوای دلم
با هوس زندگی
درد می دهد دل
درد دیده ام

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 ׀ ساعت: 22:53 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

ابر و صحرا

پس کی می باری؟

صحرای خسته گفت به ابر مغرور ...

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 ׀ ساعت: 1:11 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

سکوت چشم

* blind * by c.zwerg

من دست و پایم را بسته ام

چشمانم را اینبار به جای دهانم بگذار

سکوت خواهم کرد

و روزها را خواهم شمرد

و شبها میسرایم دلم را

و ارامش پی در پی از من گریزان !

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 ׀ ساعت: 2:15 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

دیوانه

سلام به همه دوستان

در شهر ما دیوانه ای زندگی میکند که همه او را دست می اندازند و در کوچه پس کوچه های شهر بازیچه بچه ها قرار میگیرد.روزی او را در کوچه ای دیدم که با کودکانی که او را ملعبه خود قرار داده بودند با خنده و شادی بازی مبکرد.او را به خانه بردم و پرسیدم: چرا کودکانی  که تو را مسخره میکنند و به تو و حرفها و کارهایت میخندند را از خود نمیرانی؟؟
با خنده گفت: ((مگر دیوانه شده ام که بندگان خدا را از خود برانم در حالیکه میتوانم لبخند را به آنها هدیه دهم؟))

جوابش مرا مدتی در فکر فرو برد.... دوباره از او پرسیدم: قشنگترین و زشت ترین چیزی را که تا به حال دیده ای را برایم تعریف کن.! لیوان آبی که در اتاق بود را برداشت و سر کشید.با آستین لباسش آبی که از دهانش شر کرده بود را پاک کرد و گفت:((قشنگترین چیزی را که در تمام عمرم دیده ام لبخندی است که پدرم هنگام مرگ بر لب داشت.و زشت ترین چیزی که دیده ام مراسم خاکسپاری پدرم بود که همه گریه کنان جسد را دفن میکردند.پرسیدم:چرا به نظر تو زشت بود؟مگر مراسم خاک سپاری بدون گریه هم میشود؟جواب داد:((مگر برای کسی که به مرگ لبخند زده است باید گریه کرد؟؟))

و من از آن روز در این فکر هستم که آیا این مرد دیوانه است یا مردم شهر ما دیوانه اند که او را دیوانه می پندارند؟؟؟
׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: شنبه هفدهم اسفند 1387 ׀ ساعت: 23:48 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

آدم برفی

سلام

این پست رو  گذاشتم اول دوباره،آخه اونطوری که میخواستم  ازش استقبال نشد .

مانا بمانید


به شانه ام زدي

که تنهايي ام را تکانده باشي

به چه دل خوش کرده اي؟!

تکاندن برف

از شانه هاي آدم برفي...؟!

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ׀ ساعت: 0:32 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

بخند

به چه می خندی تو؟

به مفهوم غم انگیز جدایی؟ به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟

به چه می خندی تو؟

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟ یا به افسونگری چشمانت

 که مرا سوخت و خاکستر کرد؟

به چه می خندی تو؟

به دل ساده من می خندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست؟

خنده دار است بخند...

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: دوشنبه پنجم اسفند 1387 ׀ ساعت: 1:1 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

دریغ

هر چیز و هر کس را که دوستتر بداری

حتی اگر یک نخ سیگار یا زهرمار باشد

از تو دریغ می کنند

پس من با همه وجودم

خودم را زدم به مردن

تا روزگار دیگر

کاری به کار من نداشته باشد

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: دوشنبه هفتم بهمن 1387 ׀ ساعت: 1:21 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

بدانم

یادم باشد فردا حتما ، نازگل را بکشم

حق به شب بو بدهم

و نخندم دیگر به تر ک های دل هر گلدان !

و به انگشت نخی خواهم بست

تا فراموش نگردد فردا !

زندگی شیرین است

زندگی باید کرد

و بدانم که شبی خواهم رفت !

و شبی هست که نباشد پس از ان فردایی !
׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: جمعه چهارم بهمن 1387 ׀ ساعت: 0:50 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

گامی دیگر

"گامی دگر مانده است
در هر کجا باشی
در خانه های جدول معیار انسانی
ای نقطه سرگشته،خط زندگی را نیست پایانی
تا زنده ای گامی دگر مانده است..."

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: جمعه بیست و هفتم دی 1387 ׀ ساعت: 19:11 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

حسرتا

آدمی بودن ...

                   حسرتا !

                              مشکلی است در مرز ناممکن ، نمی بینی؟ ...

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: دوشنبه بیست و سوم دی 1387 ׀ ساعت: 21:41 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

حقارت

چه قدر حقیرند مردمانی که :

نه جرأت دوست داشتن دارند،

 نه اراده‌ی دوست نداشتن،

 نه لیاقت دوست داشته شدن،

 و نه متانت دوست داشته نشدن،

 با این حال مدام شعر عاشقانه می‌خوانند . . .

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: جمعه بیستم دی 1387 ׀ ساعت: 13:28 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

زندگی

 

زندگی فقط فرصتی است براي تعالی

براي بودن

براي شكوفا شدن

زندگی به خودی خود خالی است

تا وقتي خلاق نباشی ، قادر نخواهی بود آن را با رضايت خاطر پر كنی

تو ، نغمه ای در دل داری كه بايد سراييده شود

و

رقصی كه بايد به اجرا در آيد

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: دوشنبه دوم دی 1387 ׀ ساعت: 17:53 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

سکوت جمعه

و سکوت

                    چقدر

                    شبیه جمعه است

و جمعه

                    چقدر

                    شبیه سکوت

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 ׀ ساعت: 20:52 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

سکوت تهی

سكوت تنها هنگامي زيباست

كه ريشه در آگاهي داشته باشد

در غير اين صورت كاملا تهي است.

با آگاهي

سكوت داراي عمق

فراواني

رضايت خاطر

خشنودي

و شادي ِ لبريز است.

با آگاهي ، شكوفا مي شود

عطري فوق العاده در فضا مي پّراكند

بدون  آگاهي

سكوت كاملا خالي

تاريك

ياس آور و غم انگيز است . . .

سکوت میکنم

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: چهارشنبه بیستم آذر 1387 ׀ ساعت: 16:9 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

ماندن

هـوا ،هـوای جـنون است

بـادی نـرم و بارانی ريز و مداوم

زمين خيـس و نمـناک

آميخته به عطر خاک و باران

قرار مانـدن نـدارم

اصلا قرار نيست كه بمانـم ...

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 ׀ ساعت: 1:7 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

تله موش

 سلام


روزگارتون خوش،خوبید؟درسا رو میخونید یا اینکه مثل من به امید روزهای آینده هستید؟هرجا هستید همیشه موفق و سالم باشید . یا داستان کوتاه واستون گذاشتم و امیدوارم که بخونید و لذت ببرید .

شاد و پیروز باشید
 


تله موش

Macro Spree - Rat Trap by _Ixnay_

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود .

موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت : كاش يك غذاي حسابي باشد

اما همين كه بسته را باز كردند . . . . .


ادامه مطلب
׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 ׀ ساعت: 15:45 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

شمع

یکی بود یکی نبود . . .
وقتی خورشید طلوع کرد از پشت پنجره کلبه ای قدیمی،شمع سوخته ای را دید که از عمرش لحظاتی بیش نمانده بود . . .

خورشید به او پوزخندی زد و گفت:دیشب تا صبح،خودت را فدای چه کردی؟
شمع گفت : خودم را فدا کردم تا که او در غربت شب غصه نخورد.
خورشید گفت : همان پروانه که با طلوع من تو را رها کرد!
شمع گفت : یک عاشق برای خوشنودی معشوق خود همه کار می کند و برای کار خودهیچ توقعی از او ندارد زیرا که شادی او را شادی خود می داند .
خورشید به تمسخر گفت : آهای عاشق فداکار،حالا اگر قرار باشد که دوباره به وجود آیی،دوست داری که چه چیزی شوی؟ 
شمع به آسمان نگریست و گفت : شمع . . . دوست دارم دوباره شمع شوم
خورشید با تعجب گفت : شمع ؟ !
شمع گفت : آری شمع . . . دوست دارم که شمع شوم تا که دوباره در عشقش بسوزم وشب پروانه را سحر کنم.
خورشید خشمگین شد و گفت : چیزی بشو مانند من تا که سالها زندگی کنی،نه این که یک شبه نیست و نابود شوی !
شمع لبخندی زد و گفت : من دیشب در کنار پروانه به عیشی رسیدم که تو در این همه سال زندگیت به آن نرسیدی . . . من این یک شب را به همه زندگی و عظمت و بزرگی تو نمی دهم.
خورشید گفت : تو که دیشب این همه لذت برده ای پس چرا گریه می کنی ؟
شمع با چشمانی گریان گفت : من از برای خودم گریه نمی کنم،اشکم از برای پروانه است که فردا شب در آن همه ظلمت و تاریکی شب چه خواهد کرد ...

و گریست و گریست تا که برای همیشه آرامید

Candle by Mariana Lambert.

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 ׀ ساعت: 1:20 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

دو نیمه زندگی

سلام

خوبید؟منم بد نیستم و یه کم نگران جزوه های دست نخوردهء فارماکو.فردا باز دارم میرم تهران و فکر هم نمیکنم اونجا بتونم درس بخونم،شما بخونید به جای ما.اگه پایتخت کاری داشتید هم در خدمتم.
شاید اونجا نتونم آپ کنم،پیشاپیش معذرت،الانم واستون یه داستان کوتاه گذاشتم که امیدوارم خوشتون بیاد.

مانا بمانید


دو نیمه زندگی


هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم...

ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود،  از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن .....


ادامه مطلب
׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: دوشنبه سیزدهم آبان 1387 ׀ ساعت: 17:37 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

مرگ انسانیت

Freedom by Kliefi.
از همان روزي كه دست حضرت
«قابيل»
گشت آلوده به خون حضرت
«هابيل»
از همان روزي كه فرزندان
«آدم»
- صدر پيغام آوران حضرت باري تعالي -
زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد
 
آدميت مُرد
گرچه آدم زنده بود

از همان روزي كه
«يوسف»
را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب
گشت و گشت
قرن‌ها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغ، آدميت بر نگشت

قرن ما
روزگار مرگ انسانيت است
سينه‌ي دنيا ز خوبي‌ها تهي است
صحبت از آزادگي، پاكي، مروت ابلهي است
صحبت از موسا و عيسا و محمد نابجاست
قرن موسي چمبه‌ها است

من كه از پژمردن يك شاخه گل
از نگاه ساكت يك كودك بيمار
از فغان يك قناري در قفس
از غم يك مرد، در زنجير
حتي قاتلي بر دار!
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
وندرين ايام، زهرم در پياله زهر مارم در سبوست ...!
 
مرگ او را از كجا باور كنم؟
صحبت از پژمردن يك برگ نيست

واي! جنگل را بيابان مي كنند
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان مي كنند
هيچ حيواني به حيواني نمي‌دارد روا
آنچه اين نامردمان با جان انسان مي كنند

صحبت از پژمردن يك برگ نيست
فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست
فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست
در كويري سوت و كور
در ميان مردمي با اين مصيبت‌ها صبور

 
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانيت است

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: سه شنبه هفتم آبان 1387 ׀ ساعت: 0:37 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

پسر نوح

پسر نوح به خواستگاری دختر هابيل رفت. دختر هابيل جوابش کرد و گفت : نه، هرگز،همسری ام را سزاوار نيستي؛ تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد. تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را ناديده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی، به پيمان و پيامش نيز.

غرورت غرقت کرد. ديدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوه ها.

پسر نوح گفت : اما آن که غرق می شود، خدا را خالصانه تر صدا می زند، تا آن که بر کشتی سوار است. من خدايم را لا به لای طوفان يافتم، در دل مرگ و سهمگينی سيل.

دختر هابيل گفت‌ : ايمان، پيش از واقعه به کار می آيد. در دل هول و هراسی که تو گرفتار شدی، هر کفری بدل به ايمان می شود. آن چه تو به آن رسيدی، ايمان به اختيار نبود، پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست.

پسر نوح گفت: آنها که بر کشتی سوارند، امنند و خدايی کجدار و مريض دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من اما آن غريقم که به چنان خدای مهيبی رسيدم که با چشمان بسته نيز می بينمش و با دستان بسته نيز لمسش می کنم. خدای من چنان خطير است که هيچ طوفانی آن را از کفم نمی برد.

دختر هابيل گفت: باری، تو سرکشی کردی و گناهکاری. گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد.

پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت: شايد آن که جسارت عصيان دارد، شجاعت توبه نيز داشته باشد. شايد آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشيده شدن هم داده باشد!

دختر هابيل سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه گفت: شايد. شايد پرهيزکاری من به ترس و ترديد آغشته باشد، اما نام عصيان تو نيز دليری نبود. دنيا کوتاه است و آدمی کوتاهتر. مجال آزمون و خطا نيست.

پسر نوح گفت: به اين درخت نگاه کن. به شاخه هايش. پيش از آن که دست های درخت به نور برسند، پاهايش تاريکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسيدن به نور، بايد از تاريکی عبور کرد. گاهی برای رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت ...

من اين گونه به خدا رسيدم. راه من اما راه خوبی نيست. راه تو زيباتر است و مطمئن تر، دختر هابيل!

پسر نوح اين را گفت و رفت. دختر هابيل تا دوردست ها تماشايش کرد و سال هاست که منتظر است و با خود می گويد: آيا همسريش را سزاوار بودم؟

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: چهارشنبه یکم آبان 1387 ׀ ساعت: 3:22 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

گرانی

چه کسی میگوید که گرانی اینجاست؟

دوره ی ارزانیست!

چه شرافت ارزان!

تن عریان ارزان و دروغ از همه چیز ارزانتر!

آبرو قیمت یک تکه ی نان!

و چه تخفیف بزرگی خوردست قیمت هر انسان!

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: سه شنبه سی ام مهر 1387 ׀ ساعت: 1:3 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

داستانک

چهار نیرو

آلن جونز کشیش می گوید برای ساختن روح به چهار نیروی نامرئی نیاز داریم : عشق ، مرگ ،قدرت ، زمان .

عشق لازم است زیرا خدا ما را دوست دارد .

آگاهی از مرگ لازم است تا زندگی را بهتر بفهمیم .

مبارزه برای رشد لازم است ، اما نباید در دام قدرتی که در این مبارزه به دست می آید بیفتیم زیرا می دانیم که این قدرت هیچ ارزشی ندارد.

سرانجام باید بپذیریم که روح ما هر چند ابدی است اما در این لحظه گرفتار دام زمان است ، با فرصتها و محدودیتهایش .بدین ترتیب باید طوری عمل کنیم که در زمان بگنجد، کاری کنیم تا به هر لحظه ارزش بگذاریم .نباید این چهار نیرو را مشکلاتی بدانیم که باید حل کنیم ، زیرا خارج از اختیار ماست . باید آنها را بپذیریم و بگذاریم آن چه را که باید به ما بیاموزند .


در جستجو تردید نکن

راما کریشنا تعریف می کند که مردی می خواست از رودی بگذرد که استاد بیبهی شانا نزدیک شد ، نامی را بر روی کاغذ نوشت و آن را بر پشت مرد چسباند و ...


ادامه مطلب
׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: سه شنبه شانزدهم مهر 1387 ׀ ساعت: 21:4 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

تنها


من پس از مدتها

فرصتی یافته ام

تا كمی گریه كنم

وبه تنهایی خود فكر كنم

همه تنها هستیم

هرچه با همدیگر،تنهاتر

گرد هم جمع شدیم

تا به تنهایی خود عمق دهیم

جمع ما تنهایان

جمع تنهایی هاست

وچه وحشتناك است

من پس از مدتها

فرصتی یافته ام

تا به تنهایی خود فكر كنم . . .

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه چهاردهم مهر 1387 ׀ ساعت: 0:53 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

داستانک هفته

سلام

اولین پست خودم توی این بخش رو با ۲تا داستان کوتاه آغاز میکنم.امیدوارم که خوشتون بیاد،راستی چرا نظر نمیدین؟

مانا بمانید


موی بلند

Long hair? by BatMinh

مادربزگش خدابیامرز همیشه می گفت : این قدر موهایت را کوتاه نکن . بختت بسته میشه ها . دختر وقتی سن شوهر کردنش می رسه باید موهاش بلند باشه وگرنه سیاه بخت می شه .

سنش که بیشتر شد و برایش خواستگار آمد با خودش گفت همه اش به خاطر موهای بلندم است .

شوهرش هم می گفت : عاشق موهای بلندش است .

اما امروز جلوی آینه ایستاده بود و موهایش را کوتاه می کرد . آخر امروز فهمیده بود که شوهرش عاشق موهای بلند دیگری شده است

داستان بعدی در ادامه مطلب


ادامه مطلب
׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: دوشنبه هشتم مهر 1387 ׀ ساعت: 19:1 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

ادب هفته

سلام به همگی

این پست اولین پست از مطالب هفتگی هست و مربوط به مطالب ادبی هستش و میخوام اولیش فقط با یه مطلب و حمد خدا شروع بشه.





الهی!

چون در تو نگرم ازجملۀ تاجدارانم و تاج برسر و چون برخود نگرم از جملۀ خاکسارانم وخاک برسر .


الهی !

عمرخود بر باد کردم و بر تن خود بیداد کردم و شیطان لعین را شاد کردم .


الهی!

در سر خمار تو داریم و در دل اسرار تو داریم و بر زبان اشعار تو داریم .


الهی!

اگر گوئیم ثنای تو گوئیم و اگر جوئیم رضای تو جوئیم .


الهی!

از هر دو جهان مهر تو گزیدم و جامۀ پلاس پوشیدم و پردۀ عافیت دریدم .


الهی!

هر کس از آنچه ندارد مفلس است و من از آنچه دارم .


الهی!

اگر طاعت بسی ندارم در دو جهان جز تو کسی ندارم .


الهی!

فضل ترا گران نیست و شکر ترا زیان نیست .


الهی!

مگو چه آورده ای که دروا نشویم و مپرس که چه کرده ای که رسوا نشویم .


الهی!

طاعت خود مجوی که تاب آن نداریم و از اهلیّت خود مگوی که آب آن نداریم .

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: شنبه ششم مهر 1387 ׀ ساعت: 2:37 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

رنج عشق

Image By Pic.Blogfa.Com

ايمانت را دوباره بکاو
چيزي جا مانده است
ايمانت را دوباره بساز
اشتباهي شده است

بجو، بگرد، بکاو
نه اندرون گنجه را
نه اعماق جيبت را
بکاو اندرون قلبت را
اري ، اشتباهي شده است
تکاندني دوباره مي خواهيم
چيزي جا مانده است

ايا معجزه مي خواهي؟
پس ايمانت را محکم کن
مي پرسي چگونه؟!
عاشق شو
اري ، اما چگونه؟!
بچه شو
براي عاشق بودن
مي بايد بچه بودن
بچه شدن ، بچه ماندن

اما عاشقي بچه بازي نيست
عاشقي کار هر مرد و نامردي نيست
عاشقي از خود گذشتن مي خواهد
بال پرواز دراوردن
چونان قاصدک گرد جهان گرديدن مي خواهد

عاشقي وارستگي ، ني وابستگي ، مي خواهد
عاشقي راستي ، پاکي ، سادگي مي خواهد
عاشقي بچگي مي خواهد
عاشقي عزم رفتن و رفتن
حتي گر به مقصد نرسيدن مي خواهد

اري مي دانم ، عاشقي سخت است
پس چون نداري تن رنج ديدن و قلب رنجيدن
ترا پند مي دهم نازنينم:

هرگز عاشق مشو
عاشقي رنج است

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: جمعه بیست و نهم شهریور 1387 ׀ ساعت: 15:15 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

انتخاب کتاب

سلام بر همگان

خوبید بچه ها؟چه خبرها؟خوش میگذره؟نماز روزه هاتون قبول
راستش هنوز واسه انتخاب کتابی که میخوام به صورت سریالی واستون بزارم دودل هستم،یا بهتر بگم چنددل.میخوام بهم کمک کنید توی این انتخاب و اگر شما هم کتاب خاصی رو میدونید که فکر میکنید خوبه بهم معرفی کنید.من هم فعلا چند تا کتاب مثل: سینوهه، قلعه حیوانات،کوری و ... تو نظرم هست ولی هنوز تصمیم نگرفتم.
به هر حال هم اکنون نیازمند یاریتان هستیم ...
واسهء امشب هم ۲ تا مطلب کوتاه گذاشتم که امیدوارم خوشتون بیاد.

شاد و سلامت باشید


قاصدک

Glum by Jennifer_4444.

بال می گشایم چون قاصدکی

در پهنای جویباری کوچک

کز دل کوهی مهربان می جوشد

بر دوش باد به این طرف و آن طرف

هوهوی باد مرا تا به کجا خواهد برد

من قاصد چه خبری خواهم بود

به کجا خواهم نشست

بر در کدامین کلبه

در دستان کدام کودک پرپر خواهم شد

پرهای کوچک من تا به کجاها خواهند رفت

نمی دانم خود نیز نمی دانم


موج

Histories navigate in the sea and the waves want to relate by !Esco & Güilmon!.

از دریا پرسیدم:

که این امواج دیوانه ی تو از کرانه ها چه می خواهند؟

چرا اینان پریشان و در به در
سر بر کرانه های از همه جا بی خبر می زنند؟


دریا در مقابل سوالم گریست! 
امواج هم گریستند!


آن وقت دریا گفت
:

که طعمه ی مرگ تنها آدمها نیستند

امواج هم مانند آدمها می میرند 

 این امواج زنده هستند که لاشه ی امواج مرده را شیون کنان به گورستان سواحل خاموش می سپارند!

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 ׀ ساعت: 3:3 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

چشم و دروغ


چگونه در این چشم های زیبا جا داده ای این همه دروغ را؟!

Beutiful_Eye_by_neji12345 by VixIsMyName.

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: دوشنبه هجدهم شهریور 1387 ׀ ساعت: 2:44 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

تعصب


من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی

 ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم

Flower with dew by AndersSteenNilsen.

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: شنبه نهم شهریور 1387 ׀ ساعت: 2:6 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

حسرت

سلام

خوبید؟امیدوارم که حالتون خوب باشه و شاد باشید.این مطلبی که واستون گذاشتم رو خیلی دوست دارم،قشنگ نیست؟میخوام نظر شما هم بدونم...

مانا بمانید



من پرنده ای را دیدم که در آرزوی پرواز تا بی نهایت خورشید پرهایش را سوزاند

من مادری را دیدم که قصه اش هر شب با به خواب رفتن کودکش نا تمام ماند

من قطره آبی را دیدم که در رویای رسیدن به دریا خشکید

من غنچه ای را دیدم که در فکر گل شدن پرپر شد

من شمعی را دیدم که در حسرت شعله ور شدن آب شد

و از همه بدتر ...

آغوش یاری را دیدم که در انتظار بازگشت یارش فراموش شد ...

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: پنجشنبه هفتم شهریور 1387 ׀ ساعت: 3:34 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

زندگی


                دير و زود دارد ، سوخت‌ و سوز دارد . . .

                                                     اين است زندگی!

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 ׀ ساعت: 22:55 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

قو

ليک آن دريا کوير است


بی تو بودن کار من نیست
تا دلت نرفته برگرد
ما که راهمون یکی بود
چرا جاده مارو گم کرد
بغض تو با گریه ی من
با شکستن وا نمیشه
تا تو دستام و نگیری
گم شدم پیدا نمیشه
جاده ها رو با خیالم
رج بزن پای پیاده
فکر تنها بودن من
واسه هردمون زیاده
خودمو پشت سر تو
توی این جاده کشیدم
ردتو نمی گرفتم
به خودم نمی رسیدم
تو کنار من یه کوهی
من کنار تو یه دریام
ما رو با هم آرزو کن
با تو من تمام دنیام...

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: جمعه یازدهم مرداد 1387 ׀ ساعت: 14:36 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

خیال

                     
                    گم شده ام

در حوالی اندوه

اگر نیامدم

دلواپسی را بهانه کن

و به دیدارم بیا

بگذار خیال کنم

فصلها را شمرده ای تا انتهای فاصله

بگذار خیال کنم این خیال را

بگذار ببافم این رویای ابریشمین را

بگذار تا ابد بمانم در این خیال خوش

حتی اگر خیال آمدن را

هرگز نداشته ای .......!

 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: جمعه یازدهم مرداد 1387 ׀ ساعت: 2:5 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

خیال

 

گم شده ام

در حوالی اندوه

اگر نیامدم

دلواپسی را بهانه کن

و به دیدارم بیا

بگذار خیال کنم

فصلها را شمرده ای تا انتهای فاصله

بگذار خیال کنم این خیال را

بگذار ببافم این رویای ابریشمین را

بگذار تا ابد بمانم در این خیال خوش

حتی اگر خیال آمدن را

هرگز نداشته ای.......!

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: دوشنبه هفتم مرداد 1387 ׀ ساعت: 3:16 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

نگار

 

   نیست در شهر نگاری که دل از ما ببرد

                                                                  مرده شورش ببرد!


سلام

من شعر زیاد خوندم و زیاد بلدم اما این شعر رو خیلی دوست دارم،نمیدونم چرا ،شاید چونکه شبیه خیلی اوقات خودمه یه جورایی.به هر حال امیدوارم خوشتون بیاد.نظر هم که یادتون نمیره،ای ول...

پیچک غم


More Passionfruit Tendrils f/5.6

روزگاریست که غم پیچکوار

تک درخت دل را میفشارد به چنگ

یا که احساس بلورینم را

میکند صد تکه٬ با تلنگر یا سنگ

باوری نیست مرا

در میان آتش بیگناه افتادم

منگر این خاموشی همه تن فریادم

همچو بغضی خفته

همچو قلبی خسته

زندگی پیکروار

سالیانیست که محبوس نموده است مرا

پای احساسم لنگ

حجم زندانم تنگ

شیشه عمر مرا میفشارند به سنگ

دیربازیست که کس از سر مهر

خانه قلب مرا یاد نکرد

یا که موجی به دلم نقش نبست

یا که اشکی به کویر عطشم راه نیافت

مرغ احساس نگاهی به تمنای وصالم نپرید

گر چه دیدم همه را

دل من بند امیدش نبرید

گر چه عمریست که بیهوده تمنا دارم

طلب یاری از این همهمه دنیا دارم

گر چه صد بار زمین خوردم و افتادم و خیزان ماندم

یا در این ولوله بازار ستم دیده و حیران ماندم

چشم امیدم باز..

پشت این پنجره دلتنگی

با هزاران افسوس

چشم بر بازی دنیا دارد

تا که شاید روزی دست یاری آرد

شانه طاقت من

تا چند تحمل کند و دم نزند

تا به کی رنج برد لیکن باز

حرف از بیهودگی عالم و آدم نزند

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: شنبه پنجم مرداد 1387 ׀ ساعت: 23:45 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

دل دیوانه

 

 

سر خود را مزن اینگونه به سنگ

دل دیوانهء تنها دل تنگ


منشین در پس این بهت گران


مدران جامه جان را مدران


مکن ای خسته درین بغض درنگ


دل دیوانهء تنها دل تنگ


پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است


قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است


دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین


سینه را ساختی از عشقش سرشارترین


آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین


چه دل آزارترین شد چه دل آزارترین


نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند


نه همین در غمت اینگونه نشاند


با تو چون دشمن دارد سر جنگ


دل دیوانهء تنها دل تنگ


ناله از درد مکن


آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن


با غمش باز بمان


سرخ رو باش ازین عشق و سرافراز بمان


راه عشق است که همواره شود از خون رنگ


دل دیوانهء
تنها دل تنگ

 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: شنبه پنجم مرداد 1387 ׀ ساعت: 2:54 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

حباب

 

دنیا ی ما...


مملو از حباب


لبریز از سراب


و سرگذشت...


که از هیچ تا هیچ


و از آن دور


تا پایان لحظه ها


سفری که تا انتها


خیالیست در خلوت تدبیر!!!

 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: پنجشنبه سوم مرداد 1387 ׀ ساعت: 15:24 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

پیامبر

 

و خداوند گفت: دیگر پیامبری نخواهم فرستاد، از آن گونه که شما انتظار دارید اما جهان هرگز بی پیامبر نخواهد ماند ...

...و آنگاه پرنده ای را به رسالت مبعوث کرد. پرنده آوازی خواند که در هر نغمه اش خدا بود. عده ای به او گرویدند و ایمان آوردند.
و خداوند گفت: اگر بدانید، حتی با آواز پرنده ای می توان رستگار شد.


خداوند رسولی از آسمان فرستاد؛ باران نام او بود. آنگاه که باران باریدن گرفت آنان که اشک را می شناختند رسالت او را دریافتند، پس بی درنگ توبه کردند و روحشان را زیر بارش بی دریغ خدا شستند.
و خداوند گفت: اگر بدانید با رسول باران نیز می توان به پاکی رسید.

 
خداوند پیغام بر باد فرستاد تا روزی بیم دهد و روزی بشارت. روزی طوفان شد و روزی نسیم، و آنان که پیغام او را فهمیدند، روزی در خوف و روزی در رجا زیستند.
و خدا گفت: آنکه خبر باد را می فهمد، قلبش در بیم و امید می لرزد و قلب مؤمن این چنین است.

 
خدا گـُلی را از خاک برانگیخت تا معاد را معنا کند؛ و گل چنان از رستاخیز گفت که از آن پس هر مؤمنی که گلی را می دید، رستاخیز را به یاد می آورد.
و خدا گفت: اگر بفهمید، تنها با گلی قیامت خواهد شد.

 
خداوند یکی از هزار نامش را به دریا گفت. دریا بی درنگ قیام کرد و سپس چنان به سجده افتاد که هیچ یک از هزار موجش باقی نماند.
و خداوند گفت: آنکه به پیامبر ما، آب،  اقتدا کند به بهشت خواهد رفت.

و به یاد دارم که فرشته ای به من گفت: جهان آکنده از فرستاده، پیامبر و مرسل است، اما همیشه کافری هست تا باران را انکار کند، با گل بجنگد، پرنده را دروغگو بخواند، باد را مجنون و دریا را ساحر.

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: سه شنبه یکم مرداد 1387 ׀ ساعت: 18:20 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

حلال و حرام

 

من آن نیم که حلال از حرام نشناسم

شراب با تو حلال است و آب بی تو حرام


Wine PourGlass of Water

 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه سی ام تیر 1387 ׀ ساعت: 2:16 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

برو


برو

تا کی جفا کشم ز تو ای بی وفا ، برو

بگذاشتم به مدعیان این مدعا ، برو

دشمن نکرد انچه تو کردی به دوست

بیگانه ام دگر برو ای اشنا ، برو

امید صلح نیست دگر،نیست،نیست

منشین برو ، برو ، برو ای بی وفا برو



باده


دل و دین و عقل و هوشم همه را به اب دادی

ز کدام باده ساقی،به من خراب دادی

دل عالمی ز جا شد چو نقاب برگشودی

دو جهان به هم برامد چو به زلف تاب دادی

همه کس نصیب دارد ز نشاط و شادی اما

به من غریب مسکین غم بی حساب دادی



عشق نو

روزی به جای دگر دل دهم به یار دگر

هوای یار دگر دارم و دیار دگر

به دیگری دهم این دل که خوار کردهء توست

چرا که عاشق نو دارد اعتبار دگر

خبر دهید به صیاد ما،که ما رفتیم

به فکر صید دگر باشد و شکار دگر

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ׀ ساعت: 3:41 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

پارو

 
درختان چه بی تفاوت نگاه میکردند عبور مرا

ابهامشان چندش آور بود

صدایشان  به گوشم نمی رسید

اما گمانم یکی پچ پچی در گوش بغل دستی اش میکرد

" این همان است که کسی رهسپارش نکرده است"

"این همان است که تنها به سمت تنهائیش براه افتاده است "

 و من دلم می گرفت

و من دلم برای تنهائیم می سوخت 

به پاروئی امید بسته ام

که مسیر مرا به سمت آرزوها بچرخاند...

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: جمعه بیست و یکم تیر 1387 ׀ ساعت: 20:0 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

کاش

کاش می شد که کسی می آمد

این دل خسته ی ما را می برد

چشم ما را می شست

راز لبخند به لب می آموخت

کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود

و قفس ها همه خالی بودند

آسمان آبی بود

و نسیم روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید

کاش می شد که غم و دلتنگی

راه این خانه ی ما گم می کرد

و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم

و سکوت جای خود را به هم آوائی ما می بخشید

و کمی مهربان تر بودیم

کاش می شد دشنام، جای خود را به سلامی می داد

گل لبخند به مهمانی لب می بردیم

بذر امید به دشت دل هم

کسی از جنس محبت غزلی را می خواند

و به یلدای زمستانی و تنهائی هم

یک بغل عاطفه گرم به مهمانی دل می بردیم 

کاش می فهمیدیم

قد راین لحظه که در دوری هم می راندیم

کاش می دانستیم راز این رود حیات

که به سرچشمه نمی گردد باز

کاش می شد مزه خوبی را

می چشاندیم به کام دلمان

کاش ما تجربه ای می کردیم

شستن اشک از چشم

بردن غم از دل

همدلی کردن را

کاش می شد که کسی می آمد

باور تیره ی ما را می شست

و به ما می فهماند

دل ما منزل تاریکی نیست

اخم بر چهره بسی نازیباست

بهترین واژه همان لبخند است

که ز لبهای همه دور شده ست

کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم

تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم!!!

قبل از آنی که کسی سر برسد 

ما نگاهی به دل خسته ی خود می کردیم

شاید این قفل به دست خود ما باز شود

پیش از آنی که به پیمانه ی دل باده کنند

همگی زنگ پیمانه ی دل می شستیم

کاش درباور هر روزه مان 

جای تردید نمایان می شد

و سوالی که چرا سنگ شدیم

و چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست؟

کاش می شد که شعار 

جای خود را به شعوری می داد

تا چراغی گردد دست اندیشه مان  

کاش می شد که کمی آینه پیدا می شد

تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را

شبح تار امانت داران

کاش پیدا می شد

دست گرمی که تکانی بدهد

تا که بیدار شود، خاطر آن پیمان

و کسی می آمد و به ما می فهماند

از خدا دور شدیم...

 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: شنبه پانزدهم تیر 1387 ׀ ساعت: 17:42 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

دوستی


    

      من گمان می کردم

      دوستی همچو سروی سر سبز

      چهار فصلش همه آراستگی است

      من چه می دانستم

      هیبت باد زمستانی هست

      من چه می دانستم

      سبزه می پژمرد از بی آبی

      سبزه یخ می زند از سردی دی

      من چه می دانستم دل هر کس دل نیست

      قلبها صیقلی از آهن و سنگ

      قلبها بی خبر از عاطفه اند

      سخن از مهر من و جور تو نیست

      سخن از متلاشی شدن دوستی است

      و عبث بودن پندار سرور آور مهر...

     

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ׀ ساعت: 16:12 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

دلبر

     دلبر      

یا  دل بر من باید  و یا دلبر      من


نی دل بر من باشد و نی دلبر    من


ای دل بر من مباش بی دلبر     من


یک دلبرمن به زدوصد دل بر   من


 


قاصدک



     قاصدک هان چه خبر آوردی؟
      از کجا وز که خبر آوردی؟
      خوش خبر باشی اما اما
      گرد بام و در من بی ثمر می گردی.
      انتظار خبری نیست مرا
      نه ز یاری نه دیاری ،باری
      برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
      برو آنجا که ترا منتظرند
      قاصدک
      در دل من همه کورند و کرند
      دست بردار ازین در وطن خویش غریب
      قاصد تجربه های همه تلخ
      با دلم می گوید
      که دروغی تو دروغ
      که فریبی تو فریب
      قاصدک هان ولی.... اخر..... ای وای
      راستی آیا رفتی با باد؟
      با توام آی کجا رفتی؟آی
      راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
      مانده خاکستر گرمی جایی؟
      در اجاقی ، خردک شرری هست هنوز؟
      قاصدک
      ابرهای همه عالم شب و روز
    در دلم می گریند

 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ׀ ساعت: 1:57 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

زندگی

 

زندگي در کلوزآپ  تراژدي است و در لانگ شات کمدي

 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: سه شنبه یازدهم تیر 1387 ׀ ساعت: 1:26 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

قصه ی نگفته

 

 تو   کتاب   زندگی   هر    کسی

قصه ی    نگفته ای   پیدا   میشه


واسه هر کس یه ترانه خاطره است

 که با اون ترانه هم صدا میشه


واسه هر کس یه خیال کهنه هست

که شبا گونه هاشو تر میکنه


هر کسی یه راز نا گفته داره

که همیشه رو با اون سر میکنه


تویی اون راز همیشگی من

تویی اون خاطره ی نگفتنی


بی صدا کنار بغض لحظه هام

تودلیل همه شعرای منی


شب و گریه رو با تو سر میکنم

مث تنهایی سر سپردگی


به غروب جمعه ها قسم تورو

نمی بخشم به تموم زندگی


پشت شب شکستگی لحظه ها

تو خیال سایه ها قوطه ورم


میزنم به کوچه ی خیال تو

حتی از خیال تو نمیگذرم


میدونم قصه تمومه ولی من

پرم از نگفته های عاشقی


تو زمستون غمت قصه ی من

 شده تن پوش گلای رازقی

 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: شنبه هشتم تیر 1387 ׀ ساعت: 2:6 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

عصر ما

 

عصر ما



عصرخاموشی ماه

سینه های پر آه

عصر ارضاء هوس

عصر تکرار گناه

 

عصر قتل عشق ناب

عصر تکفیر نگاه

عصر تهدید صدا

ارتکاب اشتباه

 

عصر بوسهء حرام

طعم مکروه عسل

عصر تایید دروغ

رد شاه بیت غزل

 

عصر عقده های کور

عصر وعده های پوچ

عصرحسرتای دور

عصر نومیدی وکوچ

 

عصر تحریف خدا

مرگ خاموش زمین

عصر کفر وعصر کین

همه بازیچهء دین

 

عصر ویرونی تو

عصر دلتنگی من

عصر تنهایی تو

عصر تنهایی من

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: چهارشنبه پنجم تیر 1387 ׀ ساعت: 16:32 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

زمان

 

بگذار بگذریم

بگذار هرگز بخاطر نیاوریم

در کجای زندگی

کمر طاقت نیاورد و دل شکست....




 G, the Christian Alphabet Art Monogram

 

از خدا پرسيدم :

خدايا چگونه ميتوان بهتر زندگي كرد ؟؟؟

خدا پاسخ داد :

گذشته ات را بدون هيچ تأسفي بپذير .

با اعتماد زمان حالت را سپري كن و بدون ترس براي آينده آماده شو .

ايمان را نگه دار و ترس را به گوشه اي انداز .

شك هايت را باور كن و هيچگاه به باورهايت شك نكن .

زندگي شگفت انگيز است فقط اگر بداني كه چگونه زندگي كني



تحمل

تحمل مزخرف است

نشستن و انتظار ...

که سایه ای ترا فراگیرد

یا باریکه آبی

ترا از قحط سالی

قرنها فراموشی

رها کند !

بگذار زهر را

همچون شیرین شرابی

با ته مانده اشتهایم 

برای زیستن

بنوشم .......

آنگاه خواهی دید

زیستن را با معنای دیگری

آغاز می کنم

بی هیچ عقوبتی.......


زندگی یک دقیقه ای من
 
روزگاري من، من بودم.اندكي شاد ميشدم،دوچندانش غمگين،ثانيه ها متولد ميشدند و جوانمرگ از دنيا ميرفتند،من در ميان زايش زمان غوطه ور بودم هيچ چيز برايم ثابت نبود.
پس از چند ثانيه كه از تولدم ميگذشت پوست و رويم رو به طراوت گذاشت اما به سمت آينه که رفتم دیدم  بغضی چشمانش را گرفته،در هر ثانیه ام درختان به مانند کاروانسراها با آمدن فصلها زنده میشدند و با رفتنشان میمردند.

در آن زمان من حتی معنای ساعت و سال و ماه و قرن را درک نکرده بودم و تنها تنهای تنهایی هایم بودم.در این میان دوستی داشتم سبک بال و بلند پرواز دوستی فرا تر از همزاد،دوست من روز به روز سعی میکرد که به بالاتر پرواز کند.زمانی که من در خواب بودم او بیصدا تمرین پرواز میکرد،از رفتنش مدام برایم میگفت اما من نمیترسیدم چرا که تصمیم گرفته بودم هرکجا که میرود من نیز با او بروم.

تنها تفریح من این بود که در کنار او به گذر ثانیه ها از مرز خود بودنشان نگاه کنم و مرگشان را درست در لحظه ی جداشدن از کالبدشان ببینم. ثانیه ها هیچ گاه از پل بلند دقیقه عبور نمیکردند اما هر بار قدمی جلوتر میگذاشتند تا به تکامل نزدیک شوند و بسته ی زمان را به دست دقیقه برسانند من میدیدم که ثانیه های کمی تا پایان راه مانده و در آخر دیدم،دیدم که ثانیه ای شتابان از راه آمد و از روی پل گذشت و زمان را به دقیقه رساند.آن لحظه برایم لحظه ای بود بی معنا و دردناک اما لطیف.


زندگی برایم دیگر بی معنا شد،آن لحظه حس کردم که روی زمین افتادم و دیگر نمیتوانم تکان بخورم و چشمانم بسته شد.دوست همزادم گفت که دیر است و باید رفت.اما من نمیتوانستم تکان بخورم او پرواز کرد و بی هیچ توجه ای به من رفت،شاید پیر مردی که میگفت پدر او است به سراغش آمده و او را از پیشم برده است.

زمان از میان ساعت و سال و قرن به کندی عبور میکرد،تا اینکه ناگهان نوری را احساس کردم و دیدم که میان آسمان و زمین پرواز میکنم،در آغاز حس زیبایی بود تا اینکه فهمیدم پروازم از سر بی وجودی است و بس.

سالیان سال درک نکردن وجود بی وجود خود دردیست سنگین.نمیدانم که چه شده ام،فقط میدانم که به مانند خاک شده ام،وسیع اما سرد...

خسته ام از پرواز بی علت،نمیدانم که معنایم چیست،نمیدانم وجودم از چیست،نمیدانم که وجودم بهر کیست،نمیدانم که سر انجامم در پروازم چیست و به سوی چیست و برای چیست.

سردرگمم ، نیمدانم ، نمیدانم که ....

 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه دوم تیر 1387 ׀ ساعت: 15:13 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

تنها

 


 

تنها شده ام ...

ديرگاهيست كه تنها شده ام

قصه غربت صحرا شده ام

وسعت درد فقط سهم من است

باز هم قسمت غم ها شده ام

دگر آيينه زمن بي خبر است

اسير شب يلدا شده ام

من كه بي تاب شقايق بودم

همدم سردي يخ ها شده ام

كاش چشمان مرا خاك كني

تا نبينم كه چه تنها شده ام...

 



ساقی

طعم خوش زن 
 کرشمهّ تو شرابی به عاشقان پیمود               که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ׀ ساعت: 21:0 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

تقریبا ادبی...



من بردم

          
من توپ مي شوم 
                                      تو هم دروازه اي بشو...
                                                                             وقتي كه گل شدم !
                                                                                                                 
من در بر تو فرياد برد مي كشم


خيال

در ذهن من به انتظار آن نشسته اي كه به خوابم بيايي اي خيال؟
                                                                                                            خوابم نمي برد
                                                                                                                             امشب به جاي من تو بخواب!


دراز

باشد...   قبول!   من قامت بلند تورا با يك قصيده بلند به وصف مي كشم!

                                                                                                     اما چه فايده...!!!؟

                                                                                                             قدم نمي رسد كه برایت بخوانمش...


درد

درد ام از يار است و از ديوار هم                                 او كتك مي زد مرا، ديوار هم

شان نزول :
 وقتي كه مامان شاعر (ماندانا خانوم) خشمگين نگاهش مي كند
و مي گويد : "همچين مي زنمت كه يكي از من بخوري يكي از ديوار!"



توی دنیا دو تا نابینا بیشتر نمی شناسم :

یکی تو ، که هیچ وقت عشق منو ندیدی
...
یکی من ، که هیچ وقت کسی رو جز تو ندیدم
...

 

 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ׀ ساعت: 3:2 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

ادبی

مغالطه در فهم امروزی از متون گذشته !

 

تلقی امروزی از متون ادبیات  گذشته نوعی مغالطه جدی است که بر بررسی های ادبی این روزگار سایه افکنده است. کم نیستند کسانی که کوشیده اند مفاهیم کاملا امروزی را از متون گذشته استنباط کنند و دغدغه های انسان امروز را به شاعرانی که قرنها پیش به خاک رفته اند نسبت بدهند. از این جمله می توان به بررسی های پردامنه ای اشاره کرد که در گذشته نه چندان دور تلاش می کرد اصول دیالکتیک و آموزه های مارکسیسم را از دل مثنوی مولانا و دیوان حافظ و….بیرون بکشد یا فردوسی را  - بر اساس همان اصول - به خاطر مخالفت با طبقات زحمتکش و حمایت از مظاهر فئودالیسم  محاکمه کند!!

 

 امروزه نیز یافت می شوند مدعیان پر هیاهویی که مبانی تفکرات فیلسوفان مدرنیته  را با شعبده ای غریب از دل مثنوی مولوی و دیگر آثار ماقبل مدرن بیرون می آورند!  این جماعت گویا خود را در برابر این پرسش ساده ملزم به پاسخ نمی بینند که  مولوی یا حافظ و سعدی و  فردوسی و دیگران , با  آن مبانی تفکر که می شناسیم , چگونه می توانسته اند مثل مردم این روزگار بیندیشند و دغدغه هایی را داشته باشند که در روزگار آنان سالبه به انتفاء موضوع بوده است ؟! این جماعت اگر آدمهای ساده دلی نباشند , گویا فقط به نوعی استفاده ابزاری از آثار پیشینیان برای تبلیغ باورهای های خودشان می اندیشند و گاه هیچ ابایی ندارند که حاصل دریافتهای آنان به طنز  و ریشخند بینجامد !!

 

در اینجا به نمونه های مشهور و غیرمشهوری  از این استنباطها اشاره می کنیم و تلاش می کنیم سخن ما از نوعی طنز نیز – برای رفع تنوع ! –خالی نباشد!

 

دل هر ذره را که بشکافی
آفتابیش در میان بینی !

 

این بیت شعار سازمان انرژی اتمی است. بسیاری عقیده دارند که هاتف اصفهانی در این بیت به اصول شکافتن هسته اتم و تولید انرژی هسته ای اشاره کرده است ! بر این اساس , اگر آقای البرادعی به جای این همه کار در آژانس (!) کمی ادبیات فارسی می خواند متوجه می شد که این ملت از چند قرن قبل دنبال نصب سانترفیوژ و کسب تکنولوژی آب سنگین بوده و افکار خطرناکی را در سر می پرورده است !!

 

بنی آدم سرشت از خاک دارد

اگر خاکی نباشد آدمی نیست

 

این بیت سعدی را همیشه این طور می فهمیده اند که آدمیزاده از خاک آفریده شده و اگر خاکی و متواضع نباشد آدمی نیست , اما اخیرا عده ای یاء "خاکی" و " آدمی" را نکره می خوانند و منظور سعدی را این جور ملتفت می شوند که اگر خاک دچار فرسایش بشود ، محیط زیست آسیب خواهد دید و نسل آدمیزاده هم مثل دایناسورها منقرض می شود. خداییش سعدی غیبگوی بزرگی بوده که قرنها قبل  از به وجود آمدن اختلالات زیست محیطی معاصر و شکاف لایه اوزون آن را پیشگویی کرده است !

 

هیچ شکلی بی هیولی قابل صورت نشد

آدمی هم پیش از آن کادم شود بوزینه بود

 

به عقیده برخی، مولانا بیدل دهلوی به استناد بیت بالا مدتها قبل از داروین نظریه تطور انواع را بیان کرده بوده و  داروین در واقع ، کاری جز رونویسی از روی دست بیدل نکرده است !! 

 

مشتی اطفال نوتعلم را

لوح ادبار در بغل منهید

 

با این نگاه، منظور خاقانی لابد این بوده که بابا این لوحهای فشرده و این سی دی های مبتذل را در اختیار بچه های مردم , قرار ندهید و این قدر اخلاق خراب جامعه را فاسد نکنید خدا را خوش نمی آید !!

 

مردم چشمم به خون آغشته شد

در کجا این ظلم با انسان کنند؟

 

مقصودحافظ بر اساس این رویکرد به قرائت متون , بدون برو و برگرد حفظ حقوق بشر و مخالفت با تضییع آن در حکومتهای توتالیتر جهان سوم بوده است !

 

نفس برآمد و کام از تو برنمی آید

فغان که بخت من از خواب در نمی آید

 

به نظر برخی از این جماعت شک نباید بکنید که حافظ در هنگام سرودن این بیت عمیقا تحت تاثیر احساسات فرویدی بوده و در موقع سرودن بیت بعدی نیز به رقص دو نفری "والس" یا "تانگو" توجه داشته است:

 

رقص بر شعر تر و نالهّ نی خوش باشد
خاصه رقصی که در آن دست نگاری گیرند!

 

این مختصر را ، به جد یا به شوخی  ، به عنوان نمونه ای از تلقی های گفته شده بپذیرید! 

 


خرده حاشیه هایی بر چند رباعی خیام

 

آنان که محیط فضل و آداب شدند

در جمع کمال شمع اصحاب شدند

 

ره زین شب تاریک نبردند برون

گفتند فسانه ای و در خواب شدند!

 

مضمون کلی این رباعی آشکار است  ؛ حتی عالمان و فیلسوفان بزرگ نیز از شب تاریک این جهان راه نجاتی نیافتند و سرانجام آنان نیز در خواب شدند و مرگ را به ناگزیر پذیرفتند و تنها افسانه ای از آنان برجای ماند!

اما رباعی را می توان مقداری متفاوت تر معنی کرد و  گفت: حتی آنان که بر همه آداب و فضایل احاطه یافتند یا محیط [= اقیانوس ] فضل و ادب شدند , راز و حقیقت این جهان را   درک نکردند و سخنانی که در بیان این شب تاریک گفتند تنها مشتی افسانه بود ؛ افسانه هایی که به کار خواباندن کودکان می آمد و شگفت انگیز اینکه  این افسانه ها خود آن  فاضلان و ادیبان را به خواب فروبرد ؛ چرا که گویا آنان افسانه خود را باور کرده بودند !! این تفسیر , رباعی را علاوه بر مفهوم فلسفی , با نوعی طنز تلخ و گزنده نیز همراه می کند !

 

آن را که به صحرای علل تاخته اند

بی او همه کارها بپرداخته اند

 

امروز بهانه ای درانداخته اند

فردا همه آن بود که درساخته اند!

 

"صحرای علل" این جهان است که همه پدیده های آن در چنبره  نظام جبری علت و معلولی قرار دارد و هر گاه علت چیزی حادث شود بی تردید و بی اختیار معلول آن نیز در پی حادث می شود.بر این مبنا سرنوشت آدمی نیز در چهارچوب همین جبر قابل تحلیل  است . بنابر این سرنوشت آدمی جز بازیچه جبری کور نخواهد بود. و البته حق با سراینده رباعی است اگر عنصر " اراده انسان " را از گردونه علت و معلولها حذف کنیم و آن را کاملا نادیده بگیریم!

 

در دهر هر آن که نیم نانی دارد

از بهر نشست آشیانی دارد

 

نه خادم کس بود نه مخدوم کسی

گو شاد بزی که خوش جهانی دارد!

 

معنی روشن است. کسی که از امکانات رفاهی تکه نانی مختصر دارد و خانه ای ...باید به همین مقدار بسنده کند و شادمان باشد.[ بدین ترتیب میزان به اصطلاح" خط فقر" در روزگار شاعر نیز معلوم می شود که عبارت بوده است از داشتن  حداقل مصرف روزانه و خانه مسکونی !]

 اما مضمون زاهدانه رباعی کمی با روحیه خوش باشانه خیامی جور در نمی آید. شاید  برای رفع این اشکال  بتوان "نیم  نان" در مصرع اول را معادل اصطلاح دیوانی قدما و معادل « نان پاره » نیز معنی کرد که به معنی « زمینی بوده که به افراد واگذار می شده تا از درآمد آن استفاده کنند.  این عمل را " اقطاع " و "نان پاره " و بعدها "تیول " می نامیدند.» البته این برداشت با مضمون رباعیاتی چون :« یک نان به دو روز اگر بود حاصل مرد ...» کمی ناسازگار می نماید.

 

هم دانه امید به خرمن ماند

هم باغ و سرای بی تو و من ماند

 

سیم و زر خویش از درمی تا به جوی
با دوست بخور گر نه به دشمن ماند!

 

"درهم" مقیاس سکه نقره و " جو " کمترین واحد وزن زر است (یک قسمت از ۷۲ قسمت مثقال و یک شانزدهم دانگ ) یعنی کمترین میزان دارایی. مقصود از "دشمن" هم ، علی الظاهر ، مطلق وارث و مشخصا " فرزند " است!!

 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ׀ ساعت: 2:38 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

توووووووپ

 

 سلام

خوبین؟میبینم که خوشحالین دوباره از فردا دانشگاهو . . . منم توووپم ، مثل همون توپی که امروز رفت تو دروازه امارات.
خوب و خوش باشید و اینم یه سری مطلب تازه.

 

فداتون...


 

lonely tree

  تو اگر میدانستی 

                      که چه طعمی دارد  

                                      خنجر از دست عزیزان خوردن  

                                                                     از من خسته نمی پرسیدی 

                                                                                                            که چرا تنهایی


پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
خواهر کوچکم از من پرسيد
من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي
پنج وارونه چه معنا دارد!!!

 


 مردي پيش دکتري رفت

 و شکايت کرد که زمان زيادي است نخنديده!

دکتر به او گفت :

در اين شهر سيرکي است

 و در اين سيرک دلقکي است

 و اين دلقک برنامه‌اي دارد

 که هر شب هزاران نفر را مي‌خنداند

 حتما به تماشاي اين سيرک برو . . .

مرد مکثي کرد و آرام گفت :

من همان دلقک هستم ...

 


چه فرصت خوبي ست

توقف در ايستگاه بين راه !

تماشاي مسير رفته

و تصور مسير پيش رو ...

فرصت مرور پشت سر !

تماشاي آنها که ماندند و آنها که نماندند ...

آنها که فهميدند و آنها که نفهميدند مرا ...

چه فرصت خوبي ست ...

تنها ايستاده بودم در باران آن همه طعنه !

ولي به دستبوس هيچ سروري نرفتم

زانوهايم را با لمس زمين بيگانه کردم

خط خوردم ...

خط خوردم ...

خط خوردم ...

اما هنوز بودم

نه از روي لجبازي

فقط براي اينکه

« عشق » جزيي از زندگي من است !

باز هم عاشق مي شوم

باز هم مي نويسم

باز هم قد مي کشم

در هجوم اين همه تبر باز هم

از عشق و آفتاب و بيداري مي گويم

با اين اميد که « او » دستهاي مرا خواهد گرفت !


امروز توي خوابم

يک گاو مي گفت : مااااااااا

يک گوسفند مي گفت : مععععععن

ولي من مدام مي گفتم : تو

و يک خر داشت به هر سه ما مي خنديد

از خر جماعت از اين بيشتر نبايد توقع داشت...


احساسمان را حلق آويز مي کنيم...

 روي انتظار قدم مي زنيم...

و ساعت زنگ مي خورد

و باز دلمان خوش است که زندگي مي کنيم

شعار مي دهيم که اگر آفتاب طلوع کند ديگر بزرگ مي شويم

 و کارهاي بزرگ مي کنيم

 و فردا صبح دليل تمام نا کرده ها را امتناع خورشيد از طلوع مي ناميم

 و سرانجام هر روز يک جور عادت زنده ماندن را تمرين مي کنيم

 و باز ساعت زنگ مي خورد ،

و خودمان را تکرار مي کنيم

 و شايد فقط عادت را...

 

 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 ׀ ساعت: 1:48 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

حس

 

جمله روز :

              پل سارتر : از همه اندوهگین تر کسی است که از همه بیشتر می خندد

 


 

سلام ...

میخوام یه حسی که گاهی اوقات دارمو شاید شما هم تجربه کرده باشینو  واستون بگم :

پاك و نجيبه مثل دل آدماي خوب ، شايد مثل دل فرشته مرگ روح ميگيره و روح مي بخشه.شبا وقتی گوشيو ميذارم توي گوشام و دوباره اهنگای ارومی که دوست دارمو گوش میدم میرم تو یه عالم دیگه،منو  تنهايي و اون هواي يه عالمه سرد دلم .
با توام تويي كه ميدوني كي هستي ولي چقدر بد كه توي من گم شدي ذوب شدي باهستي من عجين شدي و من نميدونم كي هستي

يه نفر مياد كه من منتظر ديدنشم ...  يه نفرمياد كه من تشنه بويدنشم ...

شايد شما هم اينجوري باشيد يه چيزي رو دوست داريد بهش نياز داريد ولي نميدونيد چي يا كي ...

پاکی بهار ، گرمی تابستون، خش خش برگای پاییزی زیر پا، سفيدي زمستون ، لطافت برف . پاكي قطره هاي بارون اين حس تنهايي رو بيشتر و بيشتر ميكنه

 نمیدونم شايد يه روزي به ثمر برسی شايدم واسه هميشه سركوب بشي

شب و روزت همه بيدار که آيد شايد،
 کور شد ديده بر اين 
کوره رهِ شايد ها 
 شايد  ای  دل ٬ که مسيحا نفست  
آمد و رفت!
 باختی هستی خود  بر سر می آيد ها ...

 


" یا جبار "

با تعجب پرسیدم : " چرا جبار ؟ این همه اسم داره !

                                                                        رب...

                                                                               رحمان ...

                                                                                           رحیم ...

                                                                                                     محبوب...

                                                                                                                 عزیز... "
خندید !

چشمای روشنشو به نگاه من گره زد و گفت :

" ولی جبار یه چیز دیگه س !

وقتی تموم عالم به تو پشت کرد و رفت ...

وقتی گوشه گوشه دلت پر شد از حس سقوط ...

اون وقته که ...

ببینم اصلا تو میدونی معنیش چیه ؟ "

شونه هامو به علامت ندونستن انداختم بالا .

خودش ادامه داد :

                                     " جبار یعنی

                                                   جبران شکستگی من "

حرفش به دلم نشست .

خیلی زیاد ...

سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد       ما به او محتاج بودیم ، او به ما مشتاق بود

 

 


  منو

        شمع شب و

                      پروانه ، سه عاشق بودیم

                                             سوختند آن دو . شبی

                                                                       من به غمت می سازم

 

 


گاه می اندیشم...

 مزار من...www.orchid.blogfa.com

 

گاه می اندیشم

 

خبرمرگ مرا با تو چه کس میگوید؟

 

آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی

 

 کاشکی  روی تو رامی دیدم

 

شانه بالا زدنت را بی قید...

 

و تکان دادن دستت که :مهم نیست زیاد...

 

وتکان دادن سر را که عجب ! عاقبت مرد ؟

 

 

                                                                   افسوس کاش می دیدم... 

 

  


سلام

آهای بچه ها،چرا نظر نمیدین ؟ هان ؟

 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: جمعه دهم خرداد 1387 ׀ ساعت: 1:19 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

کنفرانس

 

 

سلام ،صبح کنفرانسم رو دادم،فکر کنم بد هم نشد.خیلی خسته ام. الان یه هفته هست که خوب نخوابیدم،سعی میکنم مطالب جدید تا شب بزارم تو وبلاگم.

فداتون...

 


 

من اسير توبه هاي يك گناه ساده ام

من تو را عاشق به تعبير تمام تكه هاي بال يك پروانه ام

من به تو آواره ام ، من سراسر ناله ام

من هنوز از بغض هاي بي صدا ديوانه ام

من به زنجير غمت آزاده ام

من به قيد و بند تو دل داده ام

من غرور زير پا افتاده ام

من سراسر قامت ناديده ام

من صداي خواهش نشنيده ام

 من به هر جا آتش عشق تو را باليده ام

من هراسان شبنمان درد را بر گونه ام پاشيده ام

من درونم درد را درمانده ام

من خودم را از رهايي راندهام

من تو را تا بي نهايت مانده ام

من اميدم را به دست باد و باران داده ام

من شكستن را به شوق ضربه هاي دست تو آماده ام

 


 

 من ازین پس به همه عشق جهان میخندم

 به هوس بازی این بی خبران میخندم

هرکه آرد سخن از عشق به آن میخندم

خنده تلخ من از گریه غمگین انگيزتر است

 کارم از گریه گذشته است به آن می خندم

 

 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: پنجشنبه نهم خرداد 1387 ׀ ساعت: 16:58 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

من مسئول گُلمَم

 

سلام عزیزان جان

خوبید؟منم بد نیستم،کلا چند شبی هست که زیاد سرحال نیستم.امشب سعی میکنم چندتا مطلب خوب و قشنگ واستون بزارم که فکر کنم بهترینش داستان شهریار کوچولو باشه که فکر کنم اکثرتون هم خونده باشینش.

به هر حال مخلصیم . . .

  


ما ته نشین شده ائیم

 در خاطراتی که سالها

پی در پی تکرار گشته اند . 

 هنوز سیاهپوش اولین خاطره ای هستیم

که سپید زیستن را از ما دریغ کرد .


در تمام فصولی که عشق بود

چیزی برای فدا کردن داشتم

چیزی برای بخشیدن

چیزی برای آنکه نشان دهم

هیچ چیز دیگری از " من " نمانده است

تنها به باوری نیاز بود

دریغ

 


می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم

 

 


آن وقت بود که سر و کله‌ی روباه پیدا شد.

شهریار کوچولو و روباه

روباه گفت: -سلام.
شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من این‌جام، زیر درخت سیب...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -یک روباهم من.
شهریار کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده‌اند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل این‌جا نیستی. پی چی می‌گردی؟
شهریار کوچولو گفت: -پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اینش اسباب دلخوری است!
 اما مرغ و ماکیان هم پرورش می‌دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می‌کردی؟
شهریار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگیرم می‌شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعید نیست. رو این کره‌ی زمین هزار جور چیز می‌شود دید.
شهریار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: -رو یک سیاره‌ی دیگر است؟
-آره.
شکارچی -تو آن سیاره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکیان چطور؟
-نه.
روباه آه‌کشان گفت: -همیشه‌ی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عین همند همه‌ی آدم‌ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند: صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم ‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟
روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی، چون تقصیر همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی.

روباه در حالِ انتظار فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعده‌ای دارد.
شهریار کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟
روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصیدند همه‌ی روزها شبیه هم می‌شد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: -همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر می‌شود!
روباه گفت: -همین طور است.
-پس این ماجرا فایده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو یک بار دیگر گل‌ها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به‌ات می‌گویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ׀ ساعت: 0:47 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

شطرنج

  

 

 

گفتی برو گفتم به چشم
این بود کلام آخرین
گفتی خدا حافظ تو
گفتم همین؟ گفتی همین!
گریه نکردم پیش تو با اینکه پر پر میزدم
با خون دل از پیش تو رفتم و باز نیومدم
بازی عشق تو رو جانانه باختم
مثل بازنده خوب مردانه باختم
همه ثروت من تحفه درویش
نفسم بود که به تو شاهانه باختم
لبخند آخرین من دروغ معصومانه بود
برای پنهان کردن داغ دل ویرانه بود
من مات مات از بازی شطرنج عشق میامدم
شاه مهره دل رفته بود
من لاف بردن میزدم
قلعه دل، اسب غرور، لشکر تار و مار عشق
دادم با ناز رخ تو این همه یادگار عشق
گفتم ببر هرچی که هست
رغیب جلد چیره دست
گفتی تو مغروری هنوز
با فتح این همه شکست

 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ׀ ساعت: 1:32 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

پنجشنبه شبهای مزمن

 باز هم پنجشنبه شبهای مزمن

میخواستم خیلی بنویسم امشب اما نشد.دوباره امشب سینم درد گرفت،الان بهترم اما خسته . . .


شاید ان روز که سهراب نوشت

(( تا شقایق هست زندگی باید کرد))

خبری از دل پر درد گل یاس نداشت

باید اینجور نوشت:

((هر گلی هم باشی،چه شقایق،چه گل پیچک و یاس،زندگی اجباریست))

 


 

خلوتم را نشکن

شاید این خلوت من کوچ کند

به شب پروانه

به صدای نفس شهنامه

به طلوع آخرین افسانه

و غروبی که در آن

نقش دیوانگی یک عاشق

بر سر دیواری پیدا شد

....

خلوتم را نشکن

خلوتم بس دور است زهوای دل معشوق سهند

خلوتم راه درازی ست میان من و تو

خلوتم مروارید است به دست صیاد

خلوتم تیر و کمانی ست به دست آرش

....

آری

خلوتم راه رسیدن به تو است

خلوتم را نشکن

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ׀ ساعت: 2:7 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

مصاحبه با خدا

 

جمله روز :

                         
                 چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی



 

مصاحبه با خدا

خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»

پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»

خدا لبخندی زد و پاسخ داد:

« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»

من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»

خدا جواب داد....

« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...

و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»

«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول

 خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»

«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي

 كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»

«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي

 مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....

سپس من سؤال كردم:

«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»

خدا پاسخ داد:

« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري

 كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»

« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»

«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»

« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان

 سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»

« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه

 نيازمند كمترين ها است»

« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما

هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»

« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»

« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»

باافتادگي خطاب به خدا گفتم:

« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»

و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»

خدا لبخندي زد و گفت...

«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»

« هميشه»


بی تو

ای سفر کرده من

بی تو خوش نیست دلم

بی تو ای محرم راز

چه کنم با گل سرخ

چه کنم با گل ناز

تک و تنها چه بگویم به بهار

گر سراغ از تو گرفت چه بگویم به نسیم

گر بهاران پرسید :

لاله زار تو کجاست

چه بگویم به بهار

من پر از عطر خوش همنفسی

تو چرا تنهایی

غمگسار تو کجاست

من و این سینه تنگ

من و پاییز غم آلوده درد

همدم سایه تنهایی خویش

بی بهار رخ یار

تک و تنها چه بگویم ...

چه بگویم به بهار 

 

 


می شکنند

دل های نجیب بی صدا می شکنند

کس نمی داند، کی و کجا می شکنند!

ای صورتکان که قلبتان سنگیست لب وا نکنید

 آینه ها می شکنند!!!

 


یکبار دیگر

دوباره باز خواهم گشت...

 

نمی دانم چه هنگام٬از کدامین راه...

 

ولی یکبار دیگر باز خواهم گشت...

 

و چشمان تو را با نور خواهم شست...

 

به دیوار حریم عشق یکبار دگر٬من تکیه خواهم کرد...

 

رسوم عشق ورزی را دوباره زنده خواهم کرد...

 

به نام عشق و زیبایی٬دوباره خطبه خواهم خواند...

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ׀ ساعت: 19:31 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

امید

 

 
 
 
 
نور امید

مرد تنها بود.دلش به اندازه تمامی دنیا از غم پر بود . دیوارها از همه طرف او را احاطه کرده بودند. به راه درازی می اندیشید که جلوی او بود .

 چگونه باید میرفت؟ آخر به یاری چه کسی؟ او که تنها بود کسی را نداشت.اصلا به امید چه کسی باید میرفت؟ پایان این راه کجا بود؟او که چیزی نمیدانست.

هیچ چیز...هیچ...هیچ....

سر بلند کرد تا به آسمان گله کند بلکه سبک شود .ماه را دید ماه به او خندید.مرد شاد شد و با قطرات اشک خود چاله های سیاه تنهایی دلش را با نور امید روشنایی بخشید

 


تنها دل ما دل نيست

يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد

نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد

راهي نروم كه بيراه باشد

 خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را 

 يادم باشد كه روز و روزگار خوش است

همه چيز روبراه و بر وفق مراد است و خوب

 تنها ، تنها دل ما دل نيست ، آره

 

 


 

بدون شرح...

خیلی زشته ...

           نهههه ...  ؟؟؟؟

 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ׀ ساعت: 15:45 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

اشـــك

 
 
 
زندگی به من اموخت كه چگونه اشك بریزم اما اشك به من نیاموخت كه چگونه زندگی كنم ...
 
 

نيمه
 
نيمي خواب... نيمي بيدار...
نيمي انسان... نيمي فرشته ام...
و همواره از تو نوشته ام...!
 
اشکها و لبخندها، دوري ونزديکي، شبها و روزها، پرندگان و هر چه بود و هر چه هست، شبهاي تنهايي، روزهاي بي خوابي، دنياي رنگين ام, عشق شيرين ام، همه از حضور تو بود...
 و الان نيمي شاد، نيمي غمگين، نيمي روشن، نيمي خاموش و نيمي ديوانه ام!
 
به باران که مي رسم، بوي عطر گلها را که مي نوشم، از تو فاصله مي گيرم، اما اين فاصله را چگونه حوصله کنم؟ کاش مي شد براي اين روزهاي دلتنگي شبي پرستاره داشت.
 
کدام شعر را بنويسم؟
کنار کدام پنجره بنشينم؟
به کدام سو بنگرم؟
  

دوست
 
 
.. Friendship ..
 
 
من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانهء پر عشق و صفای من گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانهء ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانهء دوست کجاست؟
׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ׀ ساعت: 15:44 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

نامه چارلی چاپلين به دخترش

 

چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که ژرالدین نام دارد استعدادبازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند .

چند سال پیش وقتی ژرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.

ژرالدين دخترم:

اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند. نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليسدورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند. تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.  شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا.......

رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .

اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگرها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچهان ٬ گاه تو را به آسمان  های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟
............. تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهایدور٬ بس قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی شنيدنی است‌:

نامه چارلی به دخترش

داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را  چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام. با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .

 ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست .

نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ٬ آنتحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .

گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنانهستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .

و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگرانرقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوبمی شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .

نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟

اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد . همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .

من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."

جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .

 آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوطمی کنند .
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد .......

.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .

به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند . برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .

اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .

بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.....

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ׀ ساعت: 1:38 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

خاطره

 

زندگی در گرو خاطره هاست

خاطره در گرو فاصله هاست

فاصله تلخ ترین خاطره هاست . . .

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 ׀ ساعت: 2:49 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

زندگی

چه ساده با گريستن خويش زاده مي شويم
و چه ساده با گريستن ديگران از دنيا مي رويم

و ميان اين دو سادگي معمايي ميسازيم

به نام زندگي

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ׀ ساعت: 17:12 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

در باره من


منوی اصلی

· یه کم از خودم
· صفحه نخست
· پست الكترونيك
· عناوین مطالب
· آرشيو ماهانه


آنچه گذشت

· حق
· لحظه
· باد
· فرار
· چتر و باران
· امشب
· 8/8/88
· دروغ
· دور-نزدیک
· راضی
· بازگشت
· کنگره
· بارون
· چک
· بوسه باران
· کوچه
· پاییز
· ناخوانا
· عیدتون مبارک
· بی تو



آرشیو مطالب

· آبان 1388
· مهر 1388
· شهریور 1388
· مرداد 1388
· تیر 1388
· خرداد 1388
· اردیبهشت 1388
· فروردین 1388
· اسفند 1387
· بهمن 1387
· دی 1387
· آذر 1387
· آبان 1387
· مهر 1387
· شهریور 1387
· مرداد 1387
· تیر 1387
· خرداد 1387
· اردیبهشت 1387
· فروردین 1387


آرشیو موضوعی

· ادبی(شعر،نثر،داستان و ... )
· خواندنی(عمومی،علمی و ...)
· شخصی(دانشگاه،خونه و ... )
· ورزشی(اخبار،نتایج و ... )
· جالبناک(طنز،عکس و ... )
· متفرقه


دوستان

· لـــیلا خـــانــوم
· حــمـــیـد جـون
· مــحـسـن خان


امکانات


jootan.tripod