|
سلام
خوبید؟ایشالا که خوبید والبته خوبم نظر نمیدین. امروز کلی خندیدیم ، ۹ نفر نشستیم تو ماشینم یه طوری که علی داداش اون عقب خوابیده بود رو بقیه بچه ها . طفلک آمپر ماشینم رفته بود نزدیکای ۱۱۰.خلاصه که ما همیشه باید یه جای کارمون غیر عادی باشه.
شبی واستون یه سری مطلب گذاشتم که فکر کنم علمیش از همه جالبتر باشه.اما اگه نظر بدین راحتتر میتونم چیزایی که دوست دارین آپ کنم و حتی روزی چند بار آپ کنم.خلاصه که منتظرم ببینم چیا دوست دارین که بنویسم.
فداتون،شبتون شیرین...
سکوت
 
خواستم تا بار دیگر داستانی بنویسم قلم نعره کشید ... کاغذ پاره شد ... افکارم درهم گردیدند و همه از من تقاضای سکوت کردند
قلم می دانست که باید شرح دردها و غمها را بصورت کلمات نقاشی کند
کاغذ می دانست که در زیر سطور غم و اندوه محو می شود
و افکارم می دانستند که از در همی ، همانند زنجیری سر در گم می شوند
و من خاموش ، سکوت را بر گزیدم
این منم خسته در این کلبه ی تنها
جسم در مانده ام از روح جداست
من اگر سایه ی خویشم یا رب
روح آواره ی من کیست کجاست ؟؟؟ !!!
علمی
شما در يك شب طوفاني در حال رانندگي هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس ميگذريد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستن
يك پيرزن كه در حال مرگ است.
يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است.
دوستی بسیار عزیز که سالهاست اورا ندیده اید و آرزو داشتید دوباره او را بیابید و همدم و همراه او باشید.
شما ميتوانيد تنها يكي از اين سه نفر را سوار كنيد. كدام را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را شرح دهيد.
كمي فكر كنيد
قاعدتاً اين آزمون نميتواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر پاسخي دليل خودش را دارد.
پيرزن در حال مرگ است، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد. هر چند او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد.
شما بايد پزشك را سوار كنيد. زيرا قبلاً جان شما را نجات داده است و اين فرصتي است كه ميتوانيد جبران كنيد. اما شايد بتوانيد بعداً هم جبران كنيد.
شما بايد شخص مورد علاقهتان را سوار كنيد زيرا اگر اين فرصت را از دست دهيد ممكن است هرگز قادر نباشيد او را پيدا كنيد.
از دويست نفري كه در اين آزمون شركت كردند، شخصي كه بهترین پاسخ را داد دليلي براي پاسخ خود نداد. او نوشته بود:
سوئيچ ماشين را به پزشك ميدهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند و خودم به همراه دوست عزیزم منتظر اتوبوس ميمانيم .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
شرح
همه ميپذيرند كه پاسخ فوق بهترين پاسخ است، اما هيچكس در ابتدا به اين پاسخ فكر نميكند. چرا؟
زيرا ما هرگز نميخواهيم داشتهها و مزيتهاي خود را (ماشين) از دست بدهيم. اگر قادر باشيم خودخواهيها، محدوديت ها و مزيتهاي خود را از خود دور كرده يا ببخشيم گاهي اوقات ميتوانيم چيزهاي بهتري به دست بياوريم.
تحليل فوق را ميتوانيم در يك چارچوب علميتر نيز شرح دهيم:
در انواع رويكردهاي تفكر، يكي از انواع تفكر خلاق، تفكر جانبي است كه در مقابل تفكر عمودي يا سنتي قرار ميگيرد. در تفكر سنتي، فرد عمدتاً از منطق، در چارچوب مفروضات و محدوديتهاي محيطي خود، استفاده ميكند و قادر نميگردد از زواياي ديگر محيط و اوضاع اطراف خود را تحليل كند. تفكر جانبي سعي ميكند به افراد ياد دهد كه در تفكر و حل مسائل، سنت شكني كرده، مفروضات و محدوديت ها را كنار گذاشته، و از زواياي ديگري و با ابزاري به غير از منطق عددي و حسابي به مسائل نگاه كنند.
در تحليل فوق اشاره شد اگر قادر باشيم مزيتهاي خود را ببخشيم ميتوانيم چيزهاي بهتري به دست بياوريم.
شايد خيلي از پاسخدهندگان به اين پرسش، قلباً رضايت داشته باشند كه ماشين خود را ببخشند تا همدم و عزیز گم کرده خود را با خود همراه کنند. بنابراين چه چيزي باعث ميشود نتوانند آن پاسخ خاص را ارائه كنند. دليل آن اين است كه به صورت جانبي تفكر نميكنند. يعني محدوديت ها و مفروضات معمول را كنار نميگذارند. اكثريت شركتكنندگان خود را در اين چارچوب ميبينند كه بايد يك نفر را سوار كنند و از اين زاويه كه ميتوانند خود راننده نبوده و بيرون ماشين باشند، درباره پاسخ فكر نكردهاند.
پر از خالی
قدم بر می دارم زمین زیر پاهایم سفت نیست. دست هایم را به هم می فشارم دستهایم همیشه سرد است مثل نگاه تو . . . مثل خنده های سرد تو . . . تو می خندی نگاه می کنی تو هروقت که می خندی نگاه هم می کنی و انوقت سردیت دو چندان می شود . . . به تو نگاه می کنم یه چشمهایت تو پشت چشمهایت حرفهایی داری حرفهایی که شاید هیچ وقت نگفته ای ولی من انها را می فهمم . حرفهایی که شاید اگر می گفتی الان نگاهت اینقدر سرد نبود . . . حرفهایی که اگر می گفتی شاید مجبور نبودی این طور دیوانه وار بخندی . . . بخندی و ندانی که چرا می خندی تو می خندی و من پشت خنده های تلخ تو ذوب می شوم . . . تو را از زندگیم پاک نمی کنم تو را خط می زنم . . . تو را خط خطی می کنم تا همیشه پشت این خط خطی ها بمانی . . . پشت این خط خطی های حصار من تو می توانی تا بی نهایت بخندی . . . تو می توانی تا بی نهایت نگاه کنی . . . و من به تمام این سردی ها یک رنگ قرمز تند می زنم تا همیشه گرم بمانی . . . انطور که من می خواهم . . . انطور که نیستی ولی من می خواهم که باشی . . . می خواهم باشی . . . همیشه باشی . . . اما با رنگ قرمز تند . . . . . .
|