تبليغاتX
تــــــوحـــــــــــــیــــد

تــــــوحـــــــــــــیــــد

هر کجــا بـد میــروم ، بـیـــراه میـــگویــم ، بــگـویـیـــدم

لحظه

سلام

لحظه هایی هست که میخوای آخرین لحظه باشه...آخرین لحظه ای که وجود داری،آخرین لحظه ای که توی این دنیا هستی و عجیب لحظه هایی هست این لحظه ها....
بعضی از اونا تو اوج شادی و بعضی تو  اوج غم،لحظه هایی که آدم دلش هیچ جا نیست،یه حس غربت و دلتنگی داره،شایدم ترس،ترس از فردا و دلتنگی دیروز.....

عجیب لحظه ای بود امشب

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 ׀ ساعت: 2:23 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

امشب

امشب از اون شباست که من دوباره دیوونه بشم

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه دهم آبان 1388 ׀ ساعت: 23:51 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

راضی

سلام

خوبید بچه ها؟راستشو بخواین حسابی خسته ام و یه خورده هم حال ندار.به هر حال غربت هم کشیدم و هنوز هم دلتینگیهام واسه ایران تموم نشده .اما راضی هستم از هفته ای که گذشت.تو پراگ که خوش گذشت و جای همتون خالی بود.یه سری شهرکرد هم رفتیم که کنار بچه ها واقعا بهم خوش گذشت.
از نظر کاری هم خوشحالم که پربار بود،توی کنگره چک که ۲ تا مقاله داشتم،توی شهرکرد هم ۴ تا به علاوهء به نشت علمی ۴ ساعته که از طرف مرکز تحقیقات اونجا برگزار کردیم و خوشحالم که موفق هم بودیم.به کمک بچه ها نشستمون به عنوان نشست علمی برتر شناخته شد،سخنرانی مقاله ام هم به عنوان یکی از ۳ سخنرانی برتر انتخاب شد و یکی از مقالات دیگم هم به عنوان مقاله برتر توی حیطه علوم بالینی.از همه دوستام ممنونم که کمک کردن و امیدوارم بتونیم تو آینده بیشتر بدرخشیم.

مانا بمانید

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 ׀ ساعت: 1:17 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

بازگشت

سلام

خوبید؟الان تو فرودگاه هستم و ایشالا تا چند ساعت دیگه تهرانم.یه مقدار خسته ام،مخصوصا وقتی به کنگره شهرکرد فکر میکنم که از فردا شروع میشه.بگذریم.جاتون خالی خوب بود.چیزای قشنگ و جاهای قشنگ زیاد داشت.چیزای زیادی میشد دید و شنید و اما به جرم انسان بودن نمیتونیم همه اونارو بشنویم و بفهمیم و ....اما حالا یه چندتایی که من دیدم و شنیدم و از نظر من جابه رو بهتون میگم.....

  • هواش قاطی داشت
  • شهر پر از رنگ بود و شاداب
  • آدماش قد بلند بودن
  • بلیط میخریدی اما کسی چک نمیکرد(به همدیگه اعتماد داشتن)
  • خندیدن ساده بود و میشد حس کر که میشه به سادگی خوشبخت بود
  • حس میکردم آدماش واسه همه چیز ارزش قائلن
  • سر گردنه ای وجود نداشت،همه صراطشون مستقیم بود
  • بوسیدن جرم نبود و ..... اینا مهم نیست مهم این بود که آدما تو دلشون نمیموند که ای کاش....
  • پیدا کردن قیافه اخمو از خوندن آناتومی هم مشکلتر بود
  • مهربون بودن
  • استفاده از mp3 player جز اصول بود و شایدم به خاطر همین حواسشون فقط به کار خودشون بود و کاری به خیر و شر نداشتن
  • یه سری چیزا هم که اصلا مطرح نبود
  • جای همتون خالی
  • ........

 

پینوشت:این پست رو توی فرودگاه تایپ کردم اما تا امروز نتونستم بزارم

 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: شنبه بیست و پنجم مهر 1388 ׀ ساعت: 21:5 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

کنگره

سلام

خوبید بچه ها؟کنگره هم رفتیم....حدودا ۷۰ تا کشور شرکت کردن و از ایران هم کم نیستن،از اساتید معروف ایرانی و خارجی هم اینجا هستن.همه چیز عالیه و مرتب و منظم،اونایی که توی کنگره های قبلی قلب و عروق توی خارج شرکت کرده بودن میگفتن که این یکی نسبت به اونا هم بهتر بود.خلاصه من که هر ۲ تا مقالم رو ارائه دادم و فردا میرم گواهیشو بگیرم که ظهر راه بیفتم به سمت خاک وطن.

مانا بمانید

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 ׀ ساعت: 22:25 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

بارون

... لب بوم ما مشین
بارون میاد
خیس میشی ...

سلام

خوبید؟هوس بارون داشتم و خدا هم واسم کم نذاشت،از اون بارونایی که گاهی توی فیلما نشون میده و  تو دلمون میگیم الکیه....بارون ظهر خوب بود و پر از هیجان.اما نم نم بارون شب حالش فرق داره،آدم رو ناخواسته میبره توی یه دنیای دیگه.دنیایی که بوی خاک نم گرفته توش پیچیده.دنیایی که توی اون دلتنگ میشی....
منم الان نشستم و دارم با دونه دونه قطره هایی که روی زمین میریزه دونه های انبوه تنهاییهام رو به نخ می کشم... و به زمینی فکر می کنم که نبود من تو هیچ کجایش دریغی برنخواهد انگیخت... و آدم هایی که ...

مانا بمانید

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: دوشنبه بیستم مهر 1388 ׀ ساعت: 22:15 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

چک

سلام

خوبید؟اولین پستی هست که دارم خارج از ایران مینویسم،امیدوارم حالتون خوب باشه و تنتون سالم و لبتون خندون.اینجا هوا خیلی خوبه به نظر من،سرماش قابل تحمل و لطیفه و از اون مهمتر هوا فوق العاده تمیزه.بیرون نرفتم هنوز ولی از فرودگاه که به سمت هتل میومدم اینطوربه نظر میرسید که مطابق تعریفایی که میکردن شهر قشنگیه،خلاصه جای همتون خالی.

مانا بمانید

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: جمعه هفدهم مهر 1388 ׀ ساعت: 21:55 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

بی تو

بی‌همگان به سر شود بی‌تو به سر چه می‌شود؟

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 ׀ ساعت: 17:1 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

احیا

امشب..... داشتم به فکر می کردم که یهو پرت شدم تو گذشته.... و همه ی وقت محوخاطراتی بودم که توی دفتر قدیمی خاک خورده ذهنم بود.... امشب کلی پشت سر خاطره هایم حرف زدم...
این روزها خوابهای خاکستریم دارند تراژدی زندگی مرا به تصویر می کشند... وای که چقدر این روزها ابریم!!!!! پنجره را کنار می زنم تا خدا را بهتر ببینم .. کار هر شبم هست این دیوانه بازی!
این شبها آسمان رنگش آبی است و مثل شبهای دیگر سیاه و ترسناک نیست... آبی بودنش را از پشت پنجره ی اتاق می شود بفهمی...

نزدیک شبهای احیا که می شود حال و روزم همین است...

التماس دعا

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: سه شنبه هفدهم شهریور 1388 ׀ ساعت: 23:4 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

دریا بی دریا

سلام

تهرانم . . . .
تو راه برگشت که بودم یه لحظه سمت چپم رو نگاه کردم،دریا آبی بود و زیبا،رفتم تو فکر .....پکر شدم......۵ روز شمال بودم و دریا تا خونه به زور ۵۰ قدم فاصله داشت اما ندیدمش،چیز کوچیکیه این مسئله اما وقتی فکر میکنی که چقدر دوست داشتی پاهاتو بزاری توش و نزاشتی به هم میریزی.امیدوارم که واسه مسائل بزرگتر زندگیتون این اتفاق نیفته و قدر تمام لحظات زندگیتون رو بدونید.

مانا بمانید

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 ׀ ساعت: 0:59 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

به کجا

به کجا چنین شتابان ؟ ؟ ؟

دل من گرفته زاین جا، هوس سفر نداری زغبار این بیابان؟

به کجا چنین شتابان ؟ ؟ ؟

به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم


׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: دوشنبه نهم شهریور 1388 ׀ ساعت: 1:2 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

قلم

سلام

خوبید؟واسه شما شاید فرق نکنه،نمیدونم شاید واسه منم فرقی نکنه اینکه سرم شلوغ باشه و نتونم بنویسم یا اینکه  حس نوشتن نباشه،به هرحال خیلی وقته کمتر مینویسم.البته نوشتن و پست گذاشتن واسه من کار پنج دقیقه ست اما اینطوری وبلاگم میشه مثل یه روزنامه .منم نمیخوام اینطور باشه.میخوام طبیعی باشه.واقعیت باشه . . . . . سرم یه یک هفته ای هست خلوت تره اما دوباره باید برم دنبال کارام.یه چند روزی هم میرم مسافرت.شاید مخم هم یه تکونی بخوره.همتون خوب و خوش باشید.

با تو هستم ای قلم!   

تو ای همراه و همزاد من،      

 سرنوشت هردومان حیران بازی های زشت سرنوشت،    

شعرهایم را نوشتی دست خوش...  

 اشک هایم را کجا خواهی نوشت!؟

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه هشتم شهریور 1388 ׀ ساعت: 2:20 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

دل

سلام

بازم پنجشنبه های مزمن و دلی که گرفته . . .

دلم

خانه ایست به وسعت باران

باور داری ؟

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: جمعه بیست و سوم مرداد 1388 ׀ ساعت: 4:7 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

آّب-خاک

به نام دوست

اندر احوالات چهارپای ما
آن خودروی نجیب،آن ۴ چرخ شریف،آن نوادهء ژیان،آن مکان تاریخ ساز،آن محل عیش،آن تیزپای بی بدیل،آن تاکسی عزیزان و....که :
پاسی از ظهر تابان روز یکشنه بتاریخ سوم شعبان صحنه ۲۰۰۹ میلادی گذشته بود که اینجانب پس از روزهای فراوان نیت را بر آن گذاشتم تا که ان رخش همیشه در رکاب جرعه هایی از آب را بر پیکره خویش ببیند...
بر من گفت که : آیا در این تصمیم خود به جد هستی
گفتم : آری
و آنگاه با صدای ترمزی دلنشین گفت : بوق بوق بوبوق بوق

و چه بر حق این تصمیم گرفته شد که پس از این واقعه تو گویی ۴چرخ مذبور را لحظاتی پیش از زیر دستان صنعتگران بیرون کشیده اند .
ساعتها به پاکی میگذشتند تا اینکه یک روز از این واقعه گذشت و امروز به دستور مادر شوفر  به منظور فراهم آوردن مایحتاج زندگی روزمره به همراه این ۴پا راهی خیابانها شدم و حس زیبایی از این پاکی را در وجودم احساس میکردم.تا که در ساعتی شوم رخش را در گوشه ای پارک نموده و به درون دکانی رفتم که ناگهان صدای آشنای صاحب دکان را شندیم که با حالتی خاص میپرسید :
دوباره طیفون شده ؟
نگاهم به سرعت به سمت خیابان گشت و انبوهی از غبار را دیدم و آب دهانی جانانه فرو دادم که بر پدر این شانس رحمت . . . . .
به سوی رخش خاک گرفته رهسپار بودم که ناگهان متوجه مسئله ای شدم.....پس چه شد آن طوفان مذکور؟آن قاتل پاکی؟در فکر بودم که بوقی مرا به خود آورد.....

آری . . . .بوق کمپرسی . . . .  در جوار رخش من . . . . .  با یک تل خاک در کنارش . . . . این بود طوفان

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: سه شنبه ششم مرداد 1388 ׀ ساعت: 1:34 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

سلام

سلام به همه

سلام به رفیقای گلم و سلام به همهء انسانها.
راستش مونده بودم اسم پستم رو چی بزارم،هرچی فکر کردم به جایی نرسیدم.گفتم بگم سلام.....
حالتون خوبه؟تنهایی شباتون قشنگه؟تعطیلات چی؟هان؟من چی؟ منم بد نیستم

نمیدونم چرا یه مدته گیج میزنم.به چیز خاصی هم فکر نمیکنما،اما سردرگم و آشفته ام.سرم رو شلوغ کردم که بهتر شم اما فقط گرفتاریهام بیشتر شده.شبا هم که طبق معمول خواب نمیرم.امشب هم مثل شبای دیگه ست.اما ۲ تا از نظراتون باعث شد دلم واسه نوشتن تنگ شه.واسه اینکه خودم بنویسم.ساده بنویسم و از خودم بنویسم.
نمیدونم چمه،امشب دلم واسه خیلی چیزا تنگ شد یهو.واسه مریم،مامان بزرگم،واسه سه تارم واسه .... امشب داشتم ناخنامو کوتاه میکردم که رسیدم به ناحن انگشت اشاره دست راست،یاد سه تارم افتادم که میخواستم بشه همدم من اما نشد خوب یاد بگیرم.آخرش نگرفتم اون ناخنا تا شاید یادم بمونه که چقدر دوست دارم  دوباره برم و یاد بگیرم.واسه شستن ماشین تو حیاط هم دلم تنگ شده بود.زده به سرم نه؟
نمیدونم شاید آره .بگذریم دیگه چی میخوام؟میخوام بگم دوستون دارم و ببخشینم که خیلی وقت بود ننوشته بودم.

قامتم هر قدر رعناتر شود خورشید و ماه *** سایه ام را بیشتر بر خاک دنیا می کشند

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: پنجشنبه یکم مرداد 1388 ׀ ساعت: 2:1 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

پنچر

سلام

خوبید عزیزان؟سلامتید؟خوشید؟

این کامران که آخرش ول نکرد و امروز اومد،مرکز ما هم اومد و کلی هم خوشش اومد،سر میز ناهار یهو دیدم زل زده بهم،گفتم آخه دکتر چته؟گفت نمیدونی چقد دلم واست تنگ شده بود پسر . . . خلاصه یه کم گپ زد و استراحت کرد و رفت.
توحید موند و حوضش.جلسه داشتیم با بچه ها تو مرکز تحقیقات و بعد هم اومدم خونه.بعدش دوباره کار داشتم رفتم بیرون .تو حال و هوای صدای مهستی بودم و صدای ضبط هم بلند کرده بودم که تلفن زنگ زد و صدا رو کم کردم .تلفن که تموم شد یهو دیدم صداهایی خاص از ماشین میاد،این دیگه چیه خدا،جان هرکه دوست داری امشب رو بی خیال که خستم.دیدم نه،صداهه خیلی دوسم داره و بازم داره میاد و مثل اینکه باید بزنم کنار.آقا زدیم کنار و دیدم به به . . . لاستیک کم کم داره له میشه و پنچر کردیم .
چاره نبود.خسته هم بودم . . .  بالاخره لاستیک رو عوض  کردیم و خیلی خوشحال شدیم که  یهو دیدم ای دل غافل که توی زاپاس هم نفسی نمونده  اینم از امشب . . .

Blowout by Brandel Zachernuk.

خلاصه همهء آرزوهای خوب رو واستون دارم و امشب یه ارزوی خاص هم دارم.ایشالا هیچوقت خودتون و لاستیک ماشینتون و زاپاستون و .... پنچر نباشین.

مانا بمانید

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه دهم خرداد 1388 ׀ ساعت: 1:13 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

شلوغ

سلام بر همگی

آقا خیلی شلوغه اوضاع.گیجم.همه جوره کار دارم.تا هفته پیش که ۲ تا کنگره پشت سر هم،بعدش امتحان قلب و کارای مرکز،همزمان با اون کارای جشن تجلیل از اساتید ،باباجونم هم حالش خوب نبود این سری و خیلی نگرانمون کرد و این آخر هم ....

جونم واستون بگه که اون هفته که تهران بودیم این آقای وزیر بهداشت گیر داد که من عاشقت شدم و حتما میام اونجا میبینمت و  از این حرفا.ما گفتیم سرش شلوغه حالا حالاها نمییاد و ای دل غافل که فردا ساعت ۱۲.۵ میاد مرکز.بهش هم زنگ زدم میگم که کامی جون هفته دیگه بیا حالا،میگه نه،راه نداره و من دلم واست تنگ شده.من بدبخت هم میخواستم این ۲ روز رو استراحت کنم که نشد.حالا باید بشینم کارای شنبه رو بکنم.

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: جمعه هشتم خرداد 1388 ׀ ساعت: 10:37 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

غرفه

سلام

خوبید؟از تهران برگشتیم و جاتون خالی،همه گفتن غرفهء مرکز خیلی خوب شده بود و فقط از شانس بد ما داوریش رو ندادن به قسم جوایز ولی گفتن که ما برتر بودیم.به هرحال با همه خستگیها همه چیز تموم شد و دوباره از فردا روز از نو  روزی از نو.فقط اینجا میخوام که از همهء دوستانی که توی مدت کنارم بودن تشکر کنم و امیدوارم که بتونم جبران کنم.

مانا بمانید

پی نوشت ۱ : مسئولین کنگره قول دادن که تندیس غرفه برتر رو واسمون بفرستن
پی نوشت ۲ : خیلی خسته ام

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: شنبه دوم خرداد 1388 ׀ ساعت: 0:22 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

کنگره

سلام

خیلی خسته ام . . .
کنگره تموم شد و مهمونا هم رفتن و بهترین قسمتش واسه من دیدن بهترین استادای ایران کنار خودم بود.دکتر نوحی،دکتر ماندگار،خانم دکتر روشن علی،دکتر یوسف نیا،دکتر اوره ای،دکتر مرزبان ،دکتر میرحسینی،دکتر کلانتر،دکتر فراست کیش و ...
اینکه سوار ماشین من شدن و کنار من غذا خوردن . . . با من شوخی کردن و حرف زدن . . . فقط نتها حسرتم اینه که با همشون عکس نگرفتم.بهترین عکسم هم با دکتر ماندگار بود که دارید میبینید.

DSC01055 by you.


 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 ׀ ساعت: 21:20 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

دچار

دچار یعنی عاشق

و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک

دچار آبی دریای بیکران باشد




سلام

خوبید بچه ها؟راستش این این شعر بالا رو از بی حرفی گذاشتم . . . نمیدونم چمه امشب که پر از حرف هستم اما نمیدونم چی بنویسم،قلمم باهام راه نمیاد.آخ خدا من که اینطوری نبودم همهء حرفام راحت رو کاغذ میومد . . . نکنه قلمم هم تنهام گذاشته باشه ، میترسم ...

نمیدونم چی بنویسم،دوست دارم از خودم بنویسم،حرفای خودمو بنویسم نه شعرهای سهراب و اخوان و ... ولی تا تصمیم میگیرم بنویسم  میدونم چجوری بنویسم.اصلا همون بهتر که هیچی ننویسم.چند شبه که اونقدر  فکر بوده و حرف داشتم که تا خواستم بنویسم نشده.حتی نشد که بگم . . . نه میشه بنویسم و نه میتونم بگم،سکوت شاید راحتترین کار ممکن باشه اما نمیدونم سکوت رو تا کی میشه تحمل کرد.

سخته . . . اما میخوام به سکوت عادت کنم . . . سخته . . . چیزی واسه گفتن ندارم

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 ׀ ساعت: 22:16 ׀ موضوع: ادبی(شعر،نثر،داستان و ... ) ׀

خَر

سلام

خوبید؟دیشب داشتم  واسه ابر مغرور مینوشتم و دیدم که امروز غرورش رو شکست و بارید . . . یه حس غریب داشتم که نمیدونم چی بود . . .  

راستی یه سوال بچه ها،اینکه آدم نتونه(نه اینکه نخواد)بدیهای یکی رو فراموش کنه نامردیه؟




اینم واسه امشب (بدون شرح) :

خری آمد بسوی مادر خویش

بگفت مادر چرا رنجم دهی بیش

برو امشب برایم خواستگاری

اگر تو بچه ات را دوست داری

....


ادامه مطلب
׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 ׀ ساعت: 13:54 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

چهار

چهارم اردیبهشت سال ۶۵ هم مثل همهء روزای دیگه از راه رسید و ...

لولا متولد شد . . . تولدت مبارک . . .

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: جمعه چهارم اردیبهشت 1388 ׀ ساعت: 18:37 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

بد

بسیار خوب نیستم

دلم کوچ می‌خواد . . .

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 ׀ ساعت: 20:11 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

محمد عزیز

بقا مختص ذات اوست

آدم گاهی اوقات نمیدونه چی بگه،زبونش بند میاد.نمیدونم معادلات روزگار روی چه حسابیه...
ممد جون،وقتی یادم میاد اون روزی که مریضی بابات معلوم شد با چه نجابتی بهم گفتی و ازم خواستی که به کسی نگم نمیتونم جلوی شکسته شدن بغضم رو بگیرم...

بچه ها،چند ساعت پیش بابای یکی از بهترین دوستام فوت کرد،نمیدونم چی بگم و میدونم که هیچ کلمه ای شاید نتونه همدردی منو  نشون بده....فقط میخوام بگم که :

"محمد رضایی عزیزم"
خدا صبرت بده و بدون که همه تو غمت شریک هستیم و در کنارت

فاتحه...

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 ׀ ساعت: 23:11 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

یک سال

سلام

اون اوایل وبلاگ من اینجوری نبود و  کسی آدرشو نداشت.تا اینکه توی عید پارسال تصمیم گرفتم یه وبلاگ عمومی داشته باشم و چون این وبلاگ به اسم خودم بود تصمیم گرفتم مطالبی که تا اون موقع توش نوشته بودم رو به یه وبلاگ جدید منتقل کنم و این وبلاگم رو عمومی کنم . . . یه چند روزی طول کشید تا کارا پیش رفت و همه چیز آماده شد و نهایتا اولین پست عمومی این وبلاگ رو حدود ساعت ۵ بعد از ظهر بیستم فروردین ۸۷ نوشتم و این تاریخ به تاریخ رسمی تولد وبلاگم تبدیل شد

و امروز ... یک سال از اون تاریخ میگذره ...

وبلاگ توحید یک سالش شد و امیدوارم توی این ۱ سالی که گذشت خوب بوده باشه و توی آینده بهتر از گذشته.همتون رو دوست دارم و واستون بهترین آرزوها رو دارم.

مانا بمانید

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: پنجشنبه بیستم فروردین 1388 ׀ ساعت: 16:26 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

من گم شدم یا شما

سلام به همگی

البته نمیدونم نهایتا چند نفر این پست رو بخونن،ما هرچی منتظر موندیم که یکی بیاد نظر بده بعدش پست جدید بزاریم،دیدیم نه،فایده نداره . . . فکر کنم یا من گم کردم یه چیزو یا شما آدرس منو گم کردین.خلاصه که من دلم واستون تنگ شده.


گیج و عبوس

قدم می زنم اعماق سرد و تاریک

درونم را !

 غبار سنگینی ٬ظلمت اندیشه هایم را

 سخت در آغوش گرفته است... 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: سه شنبه هجدهم فروردین 1388 ׀ ساعت: 22:45 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

چی دیدم

سلام

خوبید بچه ها؟عید خوش گذشت؟امیدوارم همیشه خوب و خوش باشید.من برگشتم و فقط به صورت تیتروار میخوام یه سری اتفاقا و چیزایی که دیدم رو بگم . . . .

  • رفتم شمال و با اینکه دریا تا خونه ۵ دقیقه فاصله داشت  از نزدیک ندیدمش
  • مسافرایی دیدم که با اومدن بارون همه پا به فرار گذاشتن
  • صدای بارون خیلی قشنگه  مخصوصا وقتی همراهش صدای موجای طوفانی دریا رو هم از پنجره اتاقت بشنوی،یه حس غریبی داره
  • دیدم برگشتنا جاده کندوان کولاک بود و به فاصله ۵ دقیقه کولاک برف شد آفتاب
  • توی فاصله ای که داشتیم از یکی از تونلا رد میشدیم خورشید اومده بود بیرون و هوا نیمه روشن شده بود....چقدر نزدیک بودن شب و روز،یه تونل
  • واسه تکمیل یه سری کارهام ۱ روز تهران موندم و ۱۳به در هم تو خونه و پای کامپیوتر بودم ،روز طبیعت بود و گویا کامپیوتر هم شده طبیعت من
  • روز سیزده رکورد کمترین بازدیدم شکسته شد،خوب سیزدهه دیگه....۶نفر....
  • توی مسیر فرودگاه دیدم که سیگار شده اسباب بازی،حالم بد شد از دیدن اون دختر پسرایی که با سیگار کشیدن ژست میگرفتن و ....
  • دیدم یکی داشت از در اوین میومد بیرون...آزاد میشد ...
  • هیچ وقت مهراباد اینقدر خلوت نبود ،همه بیکار بودن،از بیکاری به اسپری توی کیف دستی همه گیر میدادن
  • توی پرواز فقط ۳۶ نفر بودیم،رو نصف صندلیها نشستم...تو اسمون تنهاتراز همیشه بودم...
  • با دیدن عموم که مریض بود بغضم گرفت و طبق معمول رفتم حموم تا اشکام میون قطره های آب پنهون شه
  • دروغ ۱۳ من هم باحال بود،شاید بگید مردم آزاری کردم اما به نظر من با این کار حداقل چندساعتی دل ملت رو شاد کردم،به همه گفتم کلاسا ۲شنبه شروع میشه
׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: جمعه چهاردهم فروردین 1388 ׀ ساعت: 2:31 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

یهو

سلام به همگی

امیدوارم که همتون خوب باشید....
ساده میگم و خلاصه،امروز باباجونم گفت بیاین با من بریم شمال،ما هم گفتیم باشه،بعد کم کم ماجرا جدی شد و دیدم بلیط هم جور شد و ماشین سواری آشنا تو خط تهران شهسوار هم پیدا شد و آره دیگه.... همینجوری یهویی رفتنی شدیم ....
تنها چیزی که هست اینه که کاش امشب به جای عربا ما ایرانیا خوشحال بودیم که منم روحیم اینطوری نبود.دیگه نمیخوام راجع به بازی چیزی بگم.
 
امیدوارم که شما هم هرجا که هستید بهتون خوش بگذره و سلامت باشید.

مانا بمانید

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه نهم فروردین 1388 ׀ ساعت: 1:42 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

کم پیدا

سلام علیکم .... بفرمایید ....

خوبید؟تعطیلات خوبه؟آجیل و شیرینی بهتون ساخته ها ، عیدی هم که حسابی گرفتین و دیگه مایه دار شدین و به ما بدبخت بیچاره ها سر نمیزنین.باشه،اشکال نداره،ما هم خدایی داریم ....

از شوخی بگذریم،حالتون خوبه؟امیدوارم که تعطیلاتتون تا اینجا خوب بوده باشه و نیمه دومش هم به خوبی سپری بشه.میدونم که این روزا هر کسی یه کاری داره،بعضیها مسافرتن ،بعضی مهمون دارن و خیلیها هم حتی کار دارن . راستش فکر  میکردم عید بازدیدا بیشتر بشه اما ظاهرا همه درگیر نوروز هستن.منم هیچ توقعی ندارم و فقط میخوام بگم که خوشی شما خوشی منه و امیدوارم که همیشه خوب و خوش و سلامت باشید.

مانا بمانید

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: جمعه هفتم فروردین 1388 ׀ ساعت: 13:57 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

این کجا و آن گجا

سلام

ما برگشتیم و جاتون خالی بود همه ...

DSC00970 by you.

نمیخوام از این سفرنامه ها بنویسم  که اصلا خوشم نمیاد.اما چند تا مطلب میگم :

اول باید بگم که کارای اصلاحاتیم خوب پیش رفت و باید در آینده اثراتش رو دید. و اطمینان دارم که میبینیم.دوما اینکه قرار شد منو داداش حمید از این به بعد خودمون تنها برین اینور اونور و دیگه داش علی عزیز هم نبریم که راحت باشیم.
اما چیز دیگه ای رو  هم حتما باید بگم چون توی این سفر از همه چیز مشهودتر بود .من از اخرین باری که کیش بودم خیلی تغییر کرده بود و با ورود دانشجوها جو کاملا متفاوت بود.یادمه که مامان باباهامون همیشه بهمون میگن اون زمونه ما چجوری درس میخوندیم و شما چطور....حالا من به همکلاسیام میگم،ما کجا و این دانشگاه کیشیها کجا.بویی از دانشجویی ندیدن،درس و اینا که اصولا در حاشیه هستش و اگه مشروط بشی تشویقت هم میکنن.اروپایی هم که میگردن ،روز اول ماشینم زیر پاشونه و .... اصلا به من چه اخه،دوس داره اینطوری بگرده،هان؟؟میتونه،دارندگیه....

اما میخوام از این موقعیت استفاده کنم و به سران ۳ شرکت ماشین سازی بزرگ آمریکا(ملقب به سه غول) پیشنهاد بدم که واسه جلوگیری از ورشکستگی بیان و کاری کنن که دانشگاههای مشابه کیش زیاد بشن،فکر کنم اینجوری کل مشکلاتشون با بازار این شهرا و دانشگاهها حل میشه.

اما از شوخی گذشته کاش میشد که توی همه شهرا ایران یه مدیریت قوی بوجود اورد تا حداقل از نظر انضباط مثل کیش بشن،حالا اروپا و امریکایی شدن پیشکش.
در آخر هم باید بگم که در پایان سفر بسیاری از دوستان پس از شنیدن ماجراها باهام تماس گرفتن و ازم درخواست کردن که همسفر اونا هم بشم ومن هم دارم درخواستها رو بررسی میکنم.به هر حال امیدوارم که همتون خوش باشید و سلامت

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 ׀ ساعت: 0:3 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

کیش و مات

سلام به یکایک دوستان

خوبید بچه ها؟سلامتید؟اندر احوالات ما اینکه راهی سفر هستیم .....

راستش تا چند ساعت دیگه میرم کیش،برنامه نداشتم برم.ازش خاطرات چندان دلچسبی هم ندارم که راغب باشم برم اما یهو  و به چند علت قرار شد برم ،اول اینکه بریم ببینیم آبجی مریم چکار میکنه،دوم اینکه کنگره قلب هست و  مامان بابام هم میان و سوم اینکه ....

آهان،این دلیل سومی یه جورایی اصلی کاریه،میگن تو سفر اینکه ادم تنها نباشه و یه همسفر خوب داشته باشه خیلی مهمه و اگه راستش رو بخواین یکی از دوستانم ازم خواهش کرد که من همراهش بیام تا یه همسفر خوب داشته باشه....
البته این پیشنهاد از جوانب مختلفی بررسی شد و نهایتا با در نظر گرفتن یه سری مسائل این پیشنهاد رو قبول کردم.حالا اون آدم خوشبخت کیه؟؟؟
آفرین ،خودشه ،داش علی که جدیدا نام مستعار پشمک را برایش برگزیدم.اما این داداش علی ما نمیدونه که برنامه های اصلاحی و تربیتی بسیار زیادی رو براش توی این سفر در نظر گرفتم،تا هم از وقتش خوب استفاده کنه و هم اینکه من وظیفم رو خوب انجام داده باشم،البته دوستان هم پیشنهاداتی رو برای تکمیل برنامه اصلاحات به من دادن که  حتما اونا رو هم بررسی میکنم.به هر حال که حس میکنم سفر پرباری خواهد بود و نتیجش هم واسه جناب پشمک چیزی نخواهد بود جز :

کیش و مات

امیدوارم که توی این چند روزی هم که نیستم احساسات خودتونو کنترل کنید و بدونید که من در میان شما باشم یا نباشم در قلب من جا دارید.امیدوارم که روز و روزگار همتون خوش باشه.

مانا بمانید

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: سه شنبه بیستم اسفند 1387 ׀ ساعت: 23:44 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

نفهم

نــه اینکــه نفهمــم، خودم را به نفهمــی می زنـــم ایــن روزهـــا!

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 ׀ ساعت: 15:28 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

اما خوشحالم

سلام

هوا بارونی بود امشب،تو این هوا آدم هم دلش میگیره هم باز میشه ،اما اینکه چه جوری باز میشه هر آدمی با ادم دیگه فرق داره،شایدم اصلا باز نشه.

جمعهء سنگینی بود،انگار دلش پر بود و گرفته،دل ما هم گرفت از دستش  ...

اما خوشحالم،خوشحالم از اینکه...

از اینکه شکوفه های بهاری رو دیدم و لذت بردم از قشنگیش

از اینکه شبی تو خیابون او بچه گربه رو زیر نگرفتم

از اینکه با کامپیوتر فوتبال بازی کردم و دقیقه ۹۲ گل زدم

از اینکه  بارون رو حس کردم

از اینکه خیلی چیزا دارم که باید خدا رو بخاطرشون شکر کنم

از اینکه با مریم حرف زدم و خندوندمش

و از اینکه ....

و از اینکه میدونم چیزای زیاد دیگه ای هست که خوشحالم میکنه،هرجند الان یادم نیست

مانا بمانید

 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: شنبه دهم اسفند 1387 ׀ ساعت: 1:37 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

استاژری

سلام

خوبید بچه ها؟بعد از گذشتن از ایستگاههای مختلف از فردا وارد یه دوره تازه ای میشیم،دوره ای که به نظر من شروع لذت بردن از پزشکیه.دوره استاژری . . .

توی این ۳ سال و نیم خاطرات خوب و بد زیاد بوده،شاید خیلیها از دستم ناراحت باشن،دلگیر باشن و حتی عصبانی،نمیدونم چی بگم اما فقط همینو بدونید که من قلبا همه رو دوست دارم و اگه کاری هم کردم که به نظرتون درست نبوده،بزارید روی حساب اینکه متوجه نبودم و امیدوارم که منو ببخشید.اما اینجا میخوام از چند تا از بهترین دوستام که شاید به خاطر گروهبندیهای استاژری ازم دلخور باشن معذرت بخوام و بهشون بگم که قسم میخورم دوسشون دارم و خودم هم از این وضعیت پیش اومده ناراحتم،فقط بدونید که من مقصر نبودم و همه سعیم رو میکنم تا ثابت کنم چقدر واسم عزیزید و حتی خاطرات شما رو هم با چیزی عوض نمیکنم.

در آخر بازم میگم که منو حلال کنید و امیدوارم که روز و روزگارتون خوش باشه و همیشه توی تمامی کاراتون موفق باشید.ضمنا از صمیم قلب ارزو میکنم که prognosis همه مریضا از فردا بهتر بشه.

مانا بمانید

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: شنبه سوم اسفند 1387 ׀ ساعت: 0:45 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

ملس

هوا بس جوانمردانه ملس است

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: چهارشنبه سی ام بهمن 1387 ׀ ساعت: 0:45 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

یادآوری

با سلام

احساس میکنم بعضی از دوستان مطلبی مهم که آن را در پستهای گذشته خاطرنشان کرده بودم را فراموش کرده اند ،لذا خواهشمندم برای یادآوری این مطلب به این پست مراجعه فرمایند.

با تشکر

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 ׀ ساعت: 0:6 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

رویا

دیروز خاطرات کرم خورده‌ام را در صفحه مشبک احساسم مرور کردم . به رویای نیم خورده تو برخوردم ، تمام تنم از سنگینی‌اش درد می‌کند ...

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: شنبه نوزدهم بهمن 1387 ׀ ساعت: 2:29 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

عشق

سلام به عزیزان جان
ممنونم که میاین و سر میزنین و همیشه بهم لطف دارین.یکی از دوستان گفتن که از عشق بگو ...
اما از چی بگم ، از اینا گذشته،هیچکی نمیتونه از عشق بگه چون واسه هرکس میتونه تعریفی خاص داشته باشه و به قول شاعر :
یک قصه بیش نیست غم عشق و وین عجب// کز هر زبان که میشنوم نامکرر است
 
منم عددی نیستم که بخوام از عشق بگم اما اگه منظورتون مطالب و شعرای عاشقونه هست چشم.
ولی . . .حالا که کار به این حرفا کشید بزارید یه سری به دست نوشته های قدیمیم بزنم و یه یه قسمتی از عقیده های  خودمو درمورد عشق که چند سال پیش نوشته بودم رو واست بنویسم .


 
. . . به نظر من عشق یعنی اینکه خودتو فراموش کنی،نابود بشی تا بود معشوق رو باعث بشی.از قدیم این حکایت پروانه و شمع رو یادمه که در نهایت پرهای پروانه در عشق شمع سوخت،اما زیاد به دلم نمیچسبه ،آخه به نظر من از این عاشقتر هم میشه بود.توی اون حکایت پروانه میسوزه و در نهایت شمع هم آب میشه و نابود . اما ... کاش پروانه به جای اینکه پرهای خودشو طعمهء شمع میکرد ،خیلی سریع و تا قبل از اینکه بدنش گر بگیره میرفت و روی شمع مینشست تا با فدا کردن خودش باعث بشه شمع هم خاموش بشه و دیگه نسوزه و جاودان بمونه . این یعنی فنای عاشق برای بقای معشوق ...
اما این وسط من به یه نتیجه ای رسیدم که کاملا بهش اعتقاد دارم و اون اینه : به نظر من عشق یه پارادوکس ظریف و قشنگه .پارادوکس در همه چیز .یه روز واست بشه یه عمر،انتظار تلخ واست شیرین بشه،اشک واست لذت داشته باشه،کم واست زیاد جلوه کنه،وقتی توی دورترین فاصله ها هستین از همیشه نزدیکتر باشین و وقتی توی آغوش هم هستین از همیشه دلتنگتر،یه دست واست یه دنیا باشه،دلتنگی واست غرور باشه نه نشونهء بچگی،حتی اگه معشوقت بهت فحشم بده لذت ببری و .... اینها همه پارودکس عشقه که اونو بی نظیر کرده.
توحید" یه شب تابستونی


خوب این فقط یه سری از عقاید شخصی من بود و بدیش اینه که همیشه دیر میفهمیم... تو لحظه ها و دقیقه های اخر... وقتی عمر همه چیز داره تموم میشه... هیچ کس مطمئن نیست که فردا رومی بینه یا نه... بیایم امروز همهء چیزها و ادمهای دور و برمون رو خوب ببینیم... زندگی خیلی طولانی نیست.
 
مانا بمانید

 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 ׀ ساعت: 1:55 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

گیج

سلام

خوبید عزیزان؟

شما بگید چیکا کنم،کلی مطلب دارم واسه نوشتن اما نمیدونم چم شده که اصلا نمیتونم هیچی بنویسم.گیجم.
شماها چه خبر ؟چکارا میکنید؟آهان یه چیزی یادم اومد.دیدم که توی این یه مدت اخیر بعضی دوستان اومدن و نظر دادن که چرا شاد نیست مطالبم و یا اینکه دیروز شاد بود ولی امروز نیست.راستش همونطور که تا حالا چند بار گفتم من همیشه سعی میکنم چیزی رو بنویسم که اون لحظه به شرایطم سازگار باشه،اینطوری واقعی تر و صادقانه تر هستش.اما چشم.سعی میکنم که روزای شادم بیشتر باشه تا مطالب شادم هم بیشتر بشه.

مانا بمانید

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: شنبه دوازدهم بهمن 1387 ׀ ساعت: 2:34 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

اینم رفت

انا لله و انا اليه راجعون

خیلی باحال بود،همش واسمون شعر میخوند و سر به سرمون میذاشت.
اما اونم رفت و دیگه بینمون نیست.
حالا دیگه نمیتونم بگم مامانبزرگای بابام هر دوتاشون زنده هستن،حتی نمیتونم بگم یکیشون زندست.یکیشون که ۲ ماه پیش تنهامون گذاشت و داغونمون کرد،این یکی هم که چند ساعت پیش......

دوستون دارم،روحتون شاد

التماس دعا

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و نهم دی 1387 ׀ ساعت: 10:37 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

خسته

بسیار خسته ام و دیگر هیچ

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 ׀ ساعت: 0:28 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

شرمنده

سلام

گاهی اوقات ادم توی یه موقعیتهایی قرار میگیره که دیگه نمیتونه خودش باشه،یعنی ناخوداگاه یه ادم دیگه ای میشه.ناشکری نمیکنم اما توی این مدت اتفاقاتی اطرافم افتاده که حسابی خستم کرده و به هم ریخته منو.امروز هم روزی بود که وحشتناک احساس بدی داشتم.عصبی بودم،ناراحت،افسرده،سردرگم و خسته . . .

اما...

اما هیچ کدوم از اینا توجیهی نمیشه واسه اینکه آدم سر یه عزیز داد بزنه،آره،میدونم،دست خودم نبود،عصبی بودم و پریشون و نمیدونم چی شد که این وسط همه چیز سر یه ادم عزیز خالی شد.نمیدونم شاید واسه این باشه که خیلی واسم عزیز بود،حتما میگید که شاید با خیلیهای دیگه هم بحث کردم ،پس همهء اونا هم همینقدر عزیزن! نه فرق داره،من اگه با کسی بحث کردم به خاطر این بوده که طرف مقابل حتما اشتباهی کرده بوده و من هم در عین منطق و صحت بحث کردم و یا حتی داد زدم و مثل امروز سر یه بیگناه و توی حالت عصبی داد نزدم و یه تفاوت مهم دیگه هم اینکه من الان دارم معذرت میخوام و شک نکنید که خودم هم از خودم نه دفاع میکنم و نه کاری که کردم رو توجیه،که این کار رو قبلا بعد از بحث با هیچ کسی انجام نداده بودم.خلاصه باید بگم امروز خودم نبودم.برام هم مهم نیست اطرافیان چه قضاوتی کنن در مورد من،فقط به اونایی که شاید بخوان از این ماجرا سوء استفاده کنن میگم که من امروز خودم نبودم و لیلا هم واسم همیشه عزیزه.

No Excuse by Mike_tn.

فقط میتونم بگم که از لیلا جون معذرت میخوام و امیدوارم منو ببخشه اگه امروز اون اشتباه رو کردم.

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 ׀ ساعت: 21:36 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

شفا

و امشب توحید یه بار دیگه اروم اشک ریخت،اروم و بی صدا،تنها و توی سکوت.یه بغضی که نجیب و اروم بود اما پر از درد بود،به بغض به خاطر همهء داشته ها و همه نداشته ها،شایدم به خاطر داشته هایی که دیگه نداشت.

گریه کرد اما بی صدا همراه هر دونه اشک تو چشمش یه عالمه خاطره میگذشت،بچگیهاش،خنده ها،گریه ها،ناز و نوازشا،دعواها،نصیحتا و در یه کلام مهربونیها و محبتها.که میدید چه اسون خاطره شدن همشون و حالا هم ترس خاطره شدن خاطره ساز اونا صدای هق هقش رو هم بلند کرده بود.

اروم میکرد صداشو سریع تا خدا فکر نکنه ناشکره،اما همش داشت از خدا سوال میکرد که آخه خدا جون چرا این دنیات اینقدر بیرحم میشه گاهی اوقات؟ بهش میگفت همش میگن تو صلاح همه رو میدونی و همه کارات از رو حکمته،اما ای کاش یه کم از این حکمتا رو به ما هم میگفتی تا ارومتر باشیم.هی سوال جواب میکرد از خدا و تا میومد بحث بالا بگیره بازم میگفت شکرت خدا جون و اشکاشو پاک میکرد و خدا هم چقدر به موقع به ابراش گفتن ببارن تا هم چیز رو پاک کنه.
خلاصه که روزای اسونی نیست،شیرین هم نیست،به امید شفای همهء بیمارا . . .

التماس دعا

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: پنجشنبه دوازدهم دی 1387 ׀ ساعت: 22:50 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

دعا

یا امام حسین . . .

بچه ها دعا کنیدا . . .

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: سه شنبه دهم دی 1387 ׀ ساعت: 0:48 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

برگشتم

DSC00699 by you.

سلام

برگشتم یزد،جاتون خالی یه مسافرت ۲ روزه خوب به شهسوار.جاتون خالی هم خوردم هم خیلی چیزا دید و هم ... .آسمون صاف شمال و هوای عالی افتابی تو روز اول،هوای ابری و بارونهای مثل سیل شمال تو روز دوم،از اونایی که اگه ۱ ساعت تو یزد بیاد نصف خونه ها خراب میشه،کوه ،برف،جنگل و ... وچقدر قشنگه درختای پرتقالی که همیشه سبزن و تو این فصل رنگ نارنجی پرتقالا روی اونا آدمو مست میکنه.و از همه مهمتر نادیا و جاوید هم دیدم .
به هرحال جای همتون خالی،یه چند تا عکس هم از نادیا و جاوید گرفتم که میزارم تو ادامه مطلب.

CIMG7759 by you.


ادامه مطلب
׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه هشتم دی 1387 ׀ ساعت: 2:59 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

سفر

سلام

خوبید؟سلامتید؟
منم بد نیستم،امروز امتحان فارماکو هم دادیم ،دیگه کم کم داریم میریم توی نیمهء دوم دانشگاه.امیدوارم که همتون همیشه موفق باشید.دلم واسه کلاس تنگه از الان.

راستش ایشالا تا ۱۲ ساعت دیگه یه جایی هستم که آب و هواش با یزد کلی فرق داره،آره دارم میرم شمال،داییم و زن داییم و دختر دایی خوشگلم نادیا و پسر دایی خوبم جاوید اومدن ایران و میخوام برم ببینمشون.حتما وقتی برگشتم عکساشون رو هم واستون میزارم،فقط حیف که همش ۲ روز ۱ میتونم پیششون باشم،تازه همین دو روز هم کلاسای قلب  رو  قرار شده معلم خصوصی بگیرم تنها چیزی که یه کم مسافرتم رو داره تحت تاثیر قرار میده و یه مقدار منو تو خودم برده اینه که چند روزی هست که بابا بزرگم مریضه و نگران هستیم که مشکل جدی تو کار نباشه.شما هم دعا کنید.ممنون.

امیدوارم شما هم هرجا هستید خوب و خوش باشید.راستی یه آهنگ تازه هم گذاشتم که فکر میکنم قشنگه،مخصوصا واسه عاشقا،من که خدارو شکر فارغم از همه عالم...

مانا بمانید

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: پنجشنبه پنجم دی 1387 ׀ ساعت: 1:45 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

نمیدونم

سلام به همهء دوستان

خوبید؟خوشید؟در چه حالید؟ایشالا که همتون خوب و خوش باشید.
یه مدتیه که فکرم متمرکز نیست،نمیدونم مشغوله چیه،اما مشغوله.خیلی،گاهی خسته  میشم،گاهی بغض میکنم،گاهی اشک میریزم و گاهی هم ساکت میمونم که سکوت اوج سخن است .

خدایا منو ببخش که گاهی اوقات با توام دعوا دارم،حتی گاهی به دنیات میگم لعنتی،میگم آدمیزاد خیلی بی ارزشه که یکدفعه از دنیا نیست میشه و میره توی اون دنیایی که معلوم نیست کجاست.فقط ببخش ناشکریهامو،میدونم که خوب و مهربونی.

امشب هم یه شبیه که یه حال و هوای عجیب دارم،دلم تنگه،خیلی،خیلی.شاید توی این مدت هیچوقت به اندازهء امشب دلتنگ و خسته و غمگین نبودم.حس میکنم که دارم خفه میشم.شایدم بشم...به هرحال یه شبی هست که دیگه واسه من فردایی به همراه نداره.نمیدونم چمه.
فقط میتونم بگم که همتون رو دوست دارم،آره،حتی تویی که الان داری به خودت میگی برو بابا،آره ،حتی تو.امیدوارم همیشه خوب باشید.همیشه . . .

مانا بمانید

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: چهارشنبه چهارم دی 1387 ׀ ساعت: 2:59 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

کاش بودی

شب است ..... بلندترین شب سال ....

تنهام،یه کم دلم گرفته،به فکر سالهای پیشم،حس میکنم جای یه کسی خیلی خالیه....
کاشکی بودی و مثل همیشه حرفای قشنگ می زدی .....

دلبر برفت و دلشدگان را خبرنکرد     

 

ياد حريف شهر و رفيق سفر نکرد

شب است ..... بلندترین شب سال ....
و من به جای هندوانه٬ حرفهایم را میخورم، حرفهایی با طعم  اشک !

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه یکم دی 1387 ׀ ساعت: 1:31 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

متولد پاییز

Bye,  Bye,  Autumn by algo.

متولد پاییزم اما ...

برگ خزان زده ی پاییز نیستم

متولد پاییزم اما ...

غم زده ی پاییزی نیستم

متولد پاییزم اما ...

پاییز نیستم

خزان ندیدم غم ندیدم اما...

پاییز را که دیدم

من صاعقه خورده ی طوفان پاییزم

من قربانی خشم پاییزم

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 ׀ ساعت: 2:3 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

تولدمه



 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 ׀ ساعت: 18:16 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

تولد

سلام بچه ها . . .

خوبید؟ نمیدونم از چی و کجا بگم . . .

دلم میخواد یه جا تنها باشم و گریه کنم فقط . . . میدونید چرا؟ آخه یادم نبود امروز تولدمه . . .
مسخرم میکنید؟این زندگی واقعا بی ارزشه.میدونم میگید مگه حالا چی شده،اره میدونم،تولد یه مسئلهء اصلی نیست اما چرا آدم باید مهمترین حادثهء زندگیش رو فراموش کنه؟
ای زندگی . . . روز تولدم یادم رفته بود. . .

حالم خوب نیست،نمیدونم چمه،اما دلم گرفته،خیلی گرفته،میخوام اروم اشک بریزم.توی این چند سال هیچ وقت روز تولد خوبی نداشتم ،امسال میخواستم جبران کنم اما . . .
 

هوا ابریـسـت

خیابان‌هــا خــلوتـنـد

در چـنیـن روزی به دنیا آمــدم

شایــد آن روز هــم ، هـوا ابری

و خیابانها خــلــوت بودنـــد !

پس مـن فـقــط از خیابانی

به خیابانی دیگــر پـیچـیـده‌ام …

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 ׀ ساعت: 0:14 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

مسخره کردین مارو

سلام

خوبید؟
امروز از طریق یکی از دانشجوها مطلع شدم که امتحان میانترم هفتهء آینده برگزار میشه،جالب اینجاست که نماینده آقایون از موضوع اطلاع نداشت و در واقع اخرین پسری بود که از جریان مطلع شده بود.

خطاب به خانوم نماینده باید عرض کنم که به چه حقی جواب نماینده اقایون رو نمیدن و ایشون رو به طور مستقیم در جریان امور قرار نمیدن،این در حالیه که تعداد دیگه ای رو مستقیم مطلع میکنن،اگه مشکلی دارن میتونن استعفا بدن و برن،مسعود نه چیزیش کمتره نه هیچی دیگه،حتی اگه از نظر کاری هم با هم نمیسازن این توجیهی برای این رفتار نیست و این رفتار باعث کوچک شدن شخصیت افراد میشه.لطفا اصلاح کنید خودتونو.

امروز یک سری از دوستان بهم گفتن واسه تو تاریخ امتحان چه فرقی میکنه؟به نظر من حتی اگه من بدترین دانشجو از هر نظر باشم بازم به من ربط داره و به دیگران ربطی نداره.این مسئله به کنار،من ۴شنبه میخواستم برم پیش خواهرم،شبی که بابام فهمید گفت به خاطر اینکه امتحان قبلی هم به خاطر مشکلاتی که داشتم خوب ندادم،از مسافرت صرف نظر کنم.من که حالا یا میرم یا نه،اما باید افرادی که روز امتحان رو تعیین کردن بهم جواب بدن.ضمن اینکه اگه نرم جریمه بلیت رفت و برگشت و هتل رو از از فرد یا افرادی که اینکارو کردن میگیرم و میندازم صندوق صدقه.این وضعیت دیگه غیر قابل تحمله به نظرم.

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه هفدهم آذر 1387 ׀ ساعت: 22:4 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

بودن یا نبودن

با سلام

خوبید؟لازم دیدم که به علت شرایطی که توی کلاس به خاطر زمان امتحانات پیش اومده یه نکاتی رو متذکر بشم و البته قبلش باید بگم که این مطالب جنبهء نظر شخصی داره و شاید دفاعی و سعی هم میکنم حرفایی که میزنم حرفایی باشه که مستند باشه.


۱. من خودم شخصا تمایل چندانی برای به تعویق افتادن امتحان نداشتم،به علت اینکه آخر هفته حتی نمیتونم درسم رو دوره کنم چونکه مسافرت هستم،اما وقتی دوستان نظر من رو پرسیدن بهشون گفتم برای من سخته اما اگه دیگران موافقن منم سنگ جلوی پای کسی نمیندازم و با شما موافقم.

۲. شرکت من در همایش فقط به عنوان یه شرکت کننده بود و اگه به خاطر مرکز تحقیقات قلب نبود شاید اصلا نمیومدم .بهتره اینو هم بگم که من از نظر درسی کاملا طبق برنامه ای که میخواستم پیش رفته بودم و این مسئله کوچکترین تاثیری روی نظر من نداشت.البته خطاب به دوستانی هم که احتمالا دارن میگن تو که واست فرقی نداره باید بگم که درسته من شاگر اول نیستم و نمره هام عادیه ولی بدونید که اگه مثل دیگران واسه درسام وقت میزاشتم اونوقت خیلی چیزا فرق میکرد،اما خودم دوست ندارم اینطور باشه،چون ناخوداگاه کمی تک بعدی میشم و اصلا هدف من چیز دیگه ای هستش که میدونم بهش میرسم،اما با هر شرایطی به عنوان یک عضو کلاس حق نظردهی واسم محفوظه.

۳. من حتی مسئولیت گرفتن موافقت از آقایون رو هم بر عهده نگرفتم و این مسئله که چه کسانی موافق بودن و یا نبودن هم به من مربوط نیست .

۴. در مورد محترم ندونستن نظر برخی دوستان فقط به گفتن این مسئله بسنده میکنم که من روز پنجشنبه به تعدادی از دوستان متذکر شدم که از نظر اخلاقی و شاید قانونی وقتی یک فرایند از مدتها پیش رسما اعلام شده و دوستان اون رو پذیرفتن و احتمالا طبق اون برنامه ریزی کردن،برای پس گرفتن اون و از اون مهمتر تغییر تاریخ اون موافقت تمامی دانشجویان باید احراز بشه که دوستان توجه زیادی به گفته های من نکردن و به عقیده شخصی من حتی اگر استاد محترم جناب آقای دکتر بابایی نظرشون این بوده که اگه اکثریت موافق باشن امتحان برگزار نمیشه میبایست این نکته رو هم متذکر میشدن که برای تعیین تاریخ مجدد دیگه اکثریت مهم نیستن و باید تمامی دوستان موافق باشن.

۵. در مورد نقش من در تعیین برنامه های کلاس باید بگم که حداقل من یکی هرگز از موقعیت خودم سوء استفاده نکردم و اگه مشکل اینه که پدر من پزشک و استاد دانشگاهه و بعضی اساتید رفتارشون با من فرق داره این دیگه تقصیر من نیست،بهتره بدونید تا این لحظه بابای من حتی ۱ بار هم توی مسائل درسی و کلاس من نه دخالت کرده و نه میکنه که اگر اینطور بود براش گرفتن ۱ نمره از گروه آناتومی و ... از هر کاری ساده تر بود.و هر وقت هم که مسئولیتی به عهده گرفتم سعی کردم از تمامی تواناییهام برای با انجام رسوندن اون کار به نحو احسن استفاده کنم.به هر حال منم مثل همتون یه دانشجو هستم با یکسری تفاوتها که در همگی وجود داره.

۶- من در مورد هیچ کس حرفی نمیزنم ولی اینو بدونید که خیلی حرفا زدنش آسونه،اما امان از وقتی که اون حرف نادرست باشه،تازه خوبه من زیاد حساس نیستم،وگرنه همون ترم ۳ از این شهر و دانشگاه میرفتم و اگه الانم واسه رفتنم به تهران ۲دل هستم تنها دلیلش اینه که مامان بابام با نبود خواهرم و من خیلی تنها میشن.بدونید خیلی چیزا رو ندیده میگیرم،اینو اونایی که باهام نزدیک هستن میدونن وگرنه واسه من کاری نداره وقتی میشنوم پشت سرم میگن باباش واسش نمره میگیره،وقتی میبینم یه عده آدم تحمل دیدن آرامش منو ندارن و میخوان با زدن حرفای مزخرف دید دیگران رو خراب کنن.یا کارشون اعطای القابی مثل دلقک،چاپلوس و خیلی چرت و پرتای دیگه به منه چنان باهاشون برخورد کنم که طرف دیگه نتونه سرشو بالا بگیره

در پایان هم از اکثریت همکلاسیها نهایت تشکر رو دارم و اگه حرف تندی هم زدم معذرت میخوام. و فقط به عنوان یه دانشجو میگم که واسه من بود و نبود امتحان فرقی نداره و هرچیز تصمیم نهایی شد منم اجرا میکنم،فقط سریعتر معلوم شه.

راستی ،روزتون مبارک

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: شنبه شانزدهم آذر 1387 ׀ ساعت: 21:5 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

گفتنی

چه بگویم که نگفتنم،از هر گفتنی، گفتنی تر است

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 ׀ ساعت: 18:49 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

ببار

دلم گرفته، دلم گرفته

دلم میخواد گریه کنم . . . بارون ببار

دلم گرفته

دلم میخواد گریه کنم

گریه کنم

گریه کنم

Crying by justakygirl22.

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه دهم آذر 1387 ׀ ساعت: 22:15 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

داغ بزرگ

سلام به همهء دوستان

امیدوارم که همتون خوب باشید و هیچ وقت از دست دادن عزیزتون رو نبینید.قبل از هر چیزی میخوام از همهء دوستان،اقوام،اساتید،مسئولین شهر و دانشگاه و  ... که توی این مدت با من و خانوادهء من به هر نحوی همدردی کردن و مرهمی روی غم بزرگ ما گذاشتن تشکر کنم . امیدوارم که توی شادیهاشون بتونم در خدمتشون باشم.
میدونید بچه ها،توی این ۲۱ سالی که زندگی کردم این اولین عزیزی بود که از دستش میدادم و اون هم عزیزی که واسم خیلی عزیز بود.خیلی.راستش ما هممون خیلی بهش وابسته بودیم،طوری همه غمگین و ناراحت بودیم که انگار داغ جوون دیدیم،اما خدایی این داغ خیلی بزرگ بود،از دست دادن یه انسان واقعی،مهربون،فهمیده و ... که برای هممون مادر بود.جاش خیلی خالیه،دیروز وقتی تو خونه جای خالیشو میدیدم بی اختیار ناله میکردم و مثل ابر بهاری اشک میریختم،نه تنها من،بلکه همه . . . جاش خیلی خالیه و غم نبودش بی نهایت بزرگ ... خدا بیامرزدش.
امشب داشتم یکی از دست نوشته های شخصی سالهای پیشم رو میخوندم که بد ندیدم واستون بنویسم. بی ربط با شرایطم هم نیست :


دل نوشته

نمیدونم چم شده،خل شدم باز،دارم فکر میکنم که دنیا ته تهش خیلی الکیه،همه دلخوشی این آدما هم به اینه که شاید یه روزی،یه جایی،یه آخرتی باشه و نتیجه بگیرن از خیر و شرشون.
کاری ندارم به این کارا ،فقط یه چیز هست که گاهی خیلی ذهنم رو به خودش مشغول میکنه،اینکه حالا که توی اینجور دنیایی زندگی میکنیم چرا بعضی آدما مغرورن،مهربون نیستن،خوشرو نیستن و ...
خودم همیشه سعی کردم با همه خوب باشم اما میدونم منم گاهی بد بودم(شایدم همیشه).
اما امشب به چیزایی فکر کردم که آزارم میده،به اینکه یا روز از خواب پاشم و ببینم یکی از عزیزام دیگه نیست . . .
هیچوقت از مرگ نمیترسیدم اونچنان که شاید دیگران وحشت داشته باشن،حتی گاهی اوقات آرزوی مرگ میکنم (مثل امشب).میدونید چرا؟آره به خاطر ناراحتی،دلگرفتگی،خستگی از روزگار و ... هست اما دلیل اصلیش اینا نیست ، به خاطر اینکه تحمل دیدن داغ عزیزام رو ندارم و میخوام قبل از همشون برم.دعام کنید

یه شب خوب اما تلخ زمستونی


بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ

) اَلحَمدُ لِلّهِ رَبِّ العَالَمینَ

اَلرَحمنِ الرَّحیمِ

مالِکِ یَومِ الدّینِ

اِیّاکَ نَعبُدُ وَ اِیّاکَ نَستَعین

اِهدِنَا الصِّراطَ المُستَقیمَ

صِراطَ اَلَّذینَ اَنعَمتَ عَلَیهِم غَیرِ المَغضُوبِ عَلَیهِم وَ لَا الضَّالیّن (


بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ

) قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ

اللَّهُ الصَّمَدُ

لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ

وَلَمْ يَكُن لَّهُ كُفُوًا أَحَدٌ (

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: جمعه هشتم آذر 1387 ׀ ساعت: 17:25 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

عجب رسمیه

سلام

با عموم اینا تازه تو هواپیما نشته بودیم و داشتیم به هم میگفتیم که : دیدی نفر اخر اومدیم و ردیف اول نشستیم ... و میخندیدیم . . . که موبایل عموم زنگ زد ... دیدم عموم گفت چی؟؟؟ چند لحظه آروم شد و بعد آروم شروع کرد به اشک ریختن .

آره،عجب رسمیه رسم زمونه . . .

انا لله و انا اليه راجعون

DSC00431 by you.

فوت کرد مامان بزرگ بابام.هممون عاشقش بودیم،امیدوارم روحش شاد باشه و مهمون جدش باشه.الان هم حالم خوب نیست، اومدنم تا این خبر رو بدم و برم میبد واسه   . . .

التماس دعا...

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: پنجشنبه سی ام آبان 1387 ׀ ساعت: 8:51 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

دعا کنید

سلام بچه ها

مامان بزرگ بابام حالش بده،خیلی بهش وابسته هستیم،

التماس دعا از همتون

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 ׀ ساعت: 19:18 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

امروز

امروز برای خیلیها روز فکر کردن و کلنجار رفتن با وجدانه

و دیگر هیچ ... 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: جمعه بیست و چهارم آبان 1387 ׀ ساعت: 14:44 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

نباشیم

سلام

فردا دارم میرم تهران دوباره،واسه جمعه بلیط برگشت دارم اما شاید کارم تموم نشه و مجبور بشم تا روز کنگره بمونم ، شایدم تموم شه و دلم نخواد برگردم،حوصلهء یزد و هوای دورنگش رو ندارم،هوایی که پر از ابر سیاهه ولی بارون نداره،هوایی که روی آدماش هم اثر گذاشته. آدمهای دورنگ و ...
نیاز دارم یه کم راحت نفس بکشم.یه کم مخم باید هوا بخوره.امیدوارم شما هم هرجا هستید خوب و خوش باشید.

بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم  

باشد که نباشیم و بدانند که بودیم

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 ׀ ساعت: 19:38 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

بارانی

سلام

خوبید؟امشب یه کم دلم گرفته بود،این تیکهء نیمه شعر هم که نوشتم یهو تو ماشین اومد به ذهنم.
خوب و خوش باشید همتون


هوا ابریست ولی کو قطرهء باران

به حفظ اعتبارت آسمان امشب

من هوایم جای تو ابری و بارانیست...



Let it rain by G-Dub1

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه نوزدهم آبان 1387 ׀ ساعت: 20:14 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

تولد رضا

سلام بر عزیزان

امشب تولد رضا خان بود و همین الان رسیدم خونه،جاتون خالی خوش گذشت،حداقل من یکی که کلی از انرژیهام رو امشب سوزوندم.
به هر حال ضمن اینکه ارزو میکنم همتون همیشه خوب و خوش باشید جا داره یه بار دیگه تولد داش رضا رو بهش تبریک بگم.

رضا جون تولدت مبارک

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه دوازدهم آبان 1387 ׀ ساعت: 23:44 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

نرود میخ آهنی در سنگ

سلام به دوستان عزیز

DSC00658 by you.

از قدیم گفتن نرود میخ آهنی در ... ( این ۳ نقطه رو دیگه خودتون با توجه به شرایط من هرچی میخواین بهش بگین).آقا ما متنبه نمیشیم گویا،عرض شود که من این ۲ روز تهران بودم و شبی برگشتم،ماجرا از این قراره که من اکثر اوقات که با پرواز میام و میرم دم ؟آخر با خودم عهد میبندم که که دیگه عسل بخورم با طیاره اینور اونور برم،آقا اینجا ایرانه،این آهن پاره هم فقط رو هوا زمین به خدا اتصال داره،اونوقت حیف نیست یهو تلف بشم؟
من اصولا اصلا از پرواز نا میترسم نه هیچی،اما یکی دوبار چیزایی دیدم از این پروازای داخلی که واقعا هرکی جا من بود دیگه از خونه بیرون نمیومدچه برسه به پرواز مجدد(مثلا پرواز هواپیما با در باز و ... )
این سری هم رفتنا با خودم گفتم من برگشتو یه جور دیگه میام اما دم آخر گفتم بابا توحید،پاشو برو همش ۱ ساعته و میرسی و ... از قضا بازم هواپیمای ملخی که گویا با من حسابی اجیر شده دوباره پرندهء ما بود(هرچند ضریب اطمینان پروازی این نوع هواپیماحداقل از foker 100 بهتره و فقط طول پروازش توی مسیر یزد یه نیم ساعت بیشتره)خلاصه آقای مهربان(مسئول ترافیک آسمان تو فرودگاه مهرآباد)که از بیمارای تهران آقا محمود هستن طبق معمول واسمون یه کارت تو آخرین ردیف(ردیف ۱۶ یا با قول خودش لُرد نشین ملخی،آخا برعکس هواپیماهای جت که ردیف جلو بهتره این ملخیا عقبشون بهتره)واسمون کنار گذاشته بود و داد به ما و ما هم سوار شدیم و هواپیما هم بلند شد...
اقا اینقد تکون خوردکه اشهد خودمو خوندم چندبار،این شوفر ما هم هی دور آرتیستی میزد،جالب اینکه تو این مدت مهماندار ۳ بار واسه کابین قهوه و غذا برد .خلاصه ما که هیچ ،اما بمیرم واسه اونایی که کنار بال و ملخ بودن،بیچاره ها همه وقتی رسیده بودیم میگفتن شکر که سالمیم،یه سری هم شوت تر از من بودن که تا یه تکون میخورد یه تیکه میپروندن میخندیدیم .بالاخره با یه فرود کاملا عااااللللیییی رسیدیم و اینجانب باز با خودم گفتم که این آخر سفرم با این پرنده های آهنی بود که همین امشب دوباره واسه ۳شنبه ظهر بلیت گرفتم و یادم به این جمله اومد که نرود میخ اهنی در ... فرو ...
به هر حال امیدوارم همتون هرجا هستید،خونه-خواب-سفر-قطار-هواپیما-کشتی-فضا و ...خوب و خوش و خندون باشید.

مانا بمانید

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: جمعه دهم آبان 1387 ׀ ساعت: 23:50 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

...

خیلی به هم ریختم،خیلی

از خیلی چیزا خستم،حتی خودم

هی روزگار

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: چهارشنبه هشتم آبان 1387 ׀ ساعت: 13:34 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

خسته

سلام

تو این مدتها خیلیها گفتن که توحید چقد عوض شدی؟کوش اون توحید صبور و آروم و خندون که هیچ وقت نه ناراحت میشد نه عصبانی؟
نمیدونم چم شده اما خودم هم حس میکنم که عوض شدم،اما چراش رو اصلا نمیدونم،شاید تو این ۲ سال چیزایی دیدم که باورش رو نداشتم و بلاهایی که انتظارشو.فقط میدونم که خودم هم خستم،خسته و دلگیر و پریشون.دیگه خستم کرده این حال و روز،نمیدونم چکار کنم فقط میخوام زودتراین شرایط عوض شه.

Hopeless by afrO-.

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: چهارشنبه هشتم آبان 1387 ׀ ساعت: 0:38 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

خسته نباشید

سلام به عزیزان جان

Sleeping student by tapasparidatired by s~revenge

 

میبینم که پس از مدتها از زیر بار درس اومدین بیرون و یه کم میتونین نفس راحت بکشید(البته من که از امشب میخوام فارماکو بخونم که جلو باشم).
به هر حال امیدوارم همتون موفق بوده باشین و موفق بمونید.قصد زیاده گویی ندارم و فقط میخواستم یه خسته نباشید مشتی بهتون بگم.

مانا بمانید

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: دوشنبه ششم آبان 1387 ׀ ساعت: 14:3 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

بخونم یا دعا کنم

بازم یه امتحان دیگه

Hoy estuve estudiando / today I had been studing :) by frikinautica

سلام،خوبید؟آقا من میخوام بگم که به یه نتایجی رسیدم: سواد خیلی خوبه ولی کاش بدون درس خوندن میشد بدست آورد،مثلا اراده ای بود،یکی میخواست کاسب بشه میشد،یکیم اگه واقعا میخواست میشد فیلسووووف (خوف بودا ) آخه خدایی دیگه حال نمیده،خسته شدم(حالا یکی ندونه فکر میکنه دارم روزی ۲۰ ساعت درس میخونم).
خلاصه که اینا چرته و شوخی و حرف(هرچند خدایی خستم)،اینجانب فردا امتحان دارم و امیدوارم ابر و باد و سوال و مقیمی و استاد و حمید و علی و هر کسی که کاری ازش بر میاد در کار باشه تا فردا هم یه جوری به خوبی بگذره.منم امشب واسشون دعاشون میکنم که فردا موفق تو کار باشن،شما هم منو ...

little boy praying.. by Fernanda Fronza

مانا بمانید

 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه پنجم آبان 1387 ׀ ساعت: 18:28 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

شب امتحان

سلام

خوبید؟از همتون التماس دعا دارم،بالاخره شب امتحانه و محتاجیم به دعا،امیدوارم شما هم همتون موفق باشید .


Urinary system by YALDAR.

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 ׀ ساعت: 0:15 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

جزوه گوارش

با سلام

digestive-system1 by Spasticon.

دوستان عزیز جزوه تایپ شده  فیزیوپاتولوژی گوارش که شامل ۳۸۱ صفحه است حاضر میباشد.در صورتی که تمایل دارید از این جزوه استفاده کنید آدرس E-mail خود را در قسمت نظرات وارد کنید(در صورت تمایل نظر را میتوانید به صورت خصوصی وارد کنید) تا در اولین فرصت برای شما عزیزان ارسال شود.
در توضیح لازم میدانم که این نکته را نیز اضافه کنم :
ضمن تشکر از دوستانی که در سال ۸۳ و در ترم جاری زحمت تهیه جزوات درسی را کشیده اند،باید بگویم آن جزوات(بویژه جزوات این ترم) دارای ارزش محفوظ میبانشد(من خودم هم بیشتر از اون مطالعه میکنم) و این جزوه از روی جزوات سال ۸۳ و با اندکی تغییر و به صورت تکمیل شده تایپ شده است و هدف اصلی از این کار استفاده از همکاری شما عزیزان در تکمیل این جزوه و ایجاد یک منبع ثابت برای دانشجویان است.ضمن اینکه سعی میکنم در صورت همکاری بزودی کارهایی مشابه نیز انجام داده شود (مانند قرار دادن نمونه سوالات امتحانی در اختیار شما)
با امید به اینکه استفاده مورد نظر را ببرید،خواهشمند است در صورت وجود کاستی ضمن عفو اینجانب با اصلاح و تکمیل آن ، این منبع را برای استفاده دیگر دانشجویان در سالهای آتی کاملتر و پربارتر نمایید.در پایان از امانتداری شما نیز پیشاپیش سپاسگزارم.

با تشکر

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: شنبه بیست و هفتم مهر 1387 ׀ ساعت: 13:10 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

گوارش

سلام به یکایک دوستان

امیدوارم که حال همگی خوب باشه و توی خوندن درسها حداقل از من یکی وضعتون بهتر باشه،خواستم بگم که با وبلاگم در ارتباط باشید،انشاالله تا چند روز آینده جزوات فیزیوپاتولوژی گوارش رو به صورت تایپ شده برای استفاده شما عزیزان توی وبلاگم قرار میدم تا استفاده کنید.

مانا بمانید

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 ׀ ساعت: 18:8 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

زین پس

سلام به همهء بازدیدکنندگان

منو ببخشید که مجبورم اینو بگم اما به علت اینکه نمیخوام این محیط پاتوق یه مشت انسان بی ریشه بشه، از این به بعد نظراتی که نویسندش مشخص نباشه و لحنی توهین آمیز داشته باشه رو با کمال معذرت تایید نمیکنم.

47550929_f16edec385[1] by you.

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 ׀ ساعت: 15:30 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

جواب

سلام به یکایک دوستای خوب و با معرفت من

بهترین آرزوها رو واستون دارم و امیدوارم همیشه شاد باشید،تنتون سالم و لبتون خندون،قبل از هرچیز از همهء اونایی که با نظر دادن به پست قبلیم جواب اون آقا یا خانوم رو دادن ممنونم،حالا چه موضعشون حمایت از من بوده چه عکس، که خوشبختانه اکثرن به جز یه همکلاسی که ماهیتش واسه من تقریبا روشن شده از من حمایت کردن.بگذریم،حالا نوبتی هم باشه نوبت منه تا جواب خودم رو به این بدم ...


جواب توحید

دوستان من،قبل از اینکه خط به خط جواب این دوستمون رو بدم لازم دیدم یه چند کلمه ای به عنوان مقدمه بنویسم تا چند تا نکته رو واستون روشن کنم .خیلی از شما دوستان انتقاد داشتید که اصلا چرا نظر این فرد رو تایید کردم،در جواب باید بگم که ما اگر معتقد به دموکراسی هستیم باید حرفها رو بشنویم و در صورت غیر منطقی بودن اون جوابی درخور بهش بدیم و حتم دارم حتی شما هم موافقید که نادیده گرفتن حرفهای این فرد میتونست نشونهء ضعف من باشه و به ایشون احساس قدرت بده و اگر هم دیدید توی پست قبلی با کمال آرامش و احترام به اون فرد ازتون خواستم تا اون نوشته ها رو بخونید به خاطر دو چیز بود،اول اینکه نمیخواستم توی اون لحظه خشمی که در ابتدای خوندن اون مطلب پیدا کرده بودم باعث بشه تا حرفی دور از ادب بزنم و دلیل مهمتر اینکه نمیخواسم ناراحتی،تعجب و خشم من باعث تاثیر توی نظراتتون بشه.
به هر حال الان بعد از اینکه بیش از ۴۸ ساعت از انتشار پست قبلیم میگذره میخوام جواب خودم رو بدم و سعی هم میکنم که از دایرهء ادب و متانت خارج نشم.در ابتدا هم متذکر میشم که بهترین جواب همون نظرات بازدیدکنندگان همیشگی،صادق و دوستان خوبم هستش و من فقط به ۲ علت میخوام جواب ایشون رو بدم :
۱. به عنوان مسئول این وبلاگ وظیفه دارم تا اگر به کسی جسارت شده ازش دفاع کنم
۲. برای دفاع از خودم در مقابل بسیاری حرفهایی که فقط در حد یک نظر شخصی ارزش دارند

و اما .....

با سلام به departed 

departed_ver6[1] by you.

خیلی عذر میخوام که نمیتونم بگم سلام دوست عزیزم،چون کسی که حتی اسمش رو نمیدونم رو نمیتونم به عنوان دوست قبول کنم و ازش هم انتظار ندارم که برای من از الفاظی چون عزیزم و دوست دارم و ... استفاده کنه.پس تا نگفتید کی هستی و من دوستیم رو باهاتون تایید نکردم دیگه از این حرفا نزنید.
در ابتدا میخوام بدونید الان که دارم بهتون جواب میدم کاملا آرام و با ذهنی باز دارم اینکارو میکنم و بعد از ۲ روز مطالبتون رو کامل گرفتم.
نمیدونم کی بهتون گفته بوده که نظرات بچه ها توی وبلاگم جالب و خوندنیه،احتمالا بقال سر کوچتون نبوده و از دوستانتون بودن و واسم خیلی جالب که ادم با دوستش اینقدر متفاوت باشه که نظرات دوستان عزیز من واسه رفیقاتون جالب باشه و در عوض شما رو ناراحت کنه و باعث افسوس شما بشه .و فکر هم نمیکنم که اطلاعات شما برای نظر دادن در این مورد کافی باشه، شمایی که میگید بار اوله اومدید به وبلاگ من(که این حرف رو وقتی کنار نظراتتون میزارم شک میکنم به صداقتتون) چه جوری موفق شدید نظرات تقریبا ۲۰۰ تاپست رو بخونید و اینطوری تحلیل کنید.
با کمال احترامم به نظر همه لازم میدونم اینجا به مطلب رو بگم،من عقیده دارم نظر هرکسی محترمه و باید بهش احترام بزاریم اما یه نظر شرایطی هم باید داشته باشه تا قابل احترام باشه.به نظر من ما وقتی میتونیم در مورد مسئله ای نظر بدیم که :
۱.  در مورد اون موضوع در یه حدی اطلاعات داشته باشیم  
۲.  اون نظر مربوط به حریم خصوصی کسی نباشه و با اون نظر کسی رو زیر سوال نبریم

حالا دوباره برم سر حرفام،شما که همهء نظرات رو خوندین حتما متوجه شدین که اکثر دوستانی که به عقیده شما مشغول ضایع کردن و تمسخر دیگران هستن افرادی هستن که مثل شما با نام مستعار نظر میدن و دوستان عزیز من اگر هم جایی حرفی زدن تنها در دفاع از خودشون بوده و برام جالبه شمایی که اونقدر دقیق هستید که گلها رو از غیر گلها جدا میکنید اصلا از کجا میدونید اونا کی هستن که نگران خانوادشون و آبروشون هستید . اصلا در هر شرایطی،واسه من سواله که شما چطور تفکری دارید که فقط به خاطر یه نظر شخصیت کسی رو زیر سوال رفته میبینید.
و اما در مورد درس خوندن با هم و شرمندگی توی آینده،من خودم هرگز جلوی کسی شرمنده نخواهم بود ولی متاسفم واسه افرادی که شاید اینطور باشن،البته نه به خاطر یه نظر یا پست،بلکه به خاطر مسائلی که خیلی مهمتر از اینهاست و عقیده دارم،اگه کسی قراره به خاطر یه پست از من فرار کنه،بهتره اصلا ندیده بگیریمیش.
اما...در مورد تجارب من :
اینکه من چی بودم،چی هستم،و چه تجربه ای داشتم و الان چه حسی نسبت به اون دارم فقط به خودم مربوطه پس سعی کنید دخالت بیجا نکنید و از طرف من حرفی نزنید ،اونم درحالیکه کاملا مشخصه اطلاعاتتون در مورد من و گذشتم ناقصه و من هم واسه اینکه خودتون بفهمید که چقدر حرفتون نا مربوط بوده لازم میدونم یه توضیح مختصر بدم :
خوشبختانه(و شاید متاسفانه) اکثر دوستان در جریان مسائل من بودن.ببینید من نه مثل سگ پشیمونم نه هیچی دیگه،به خدایی هم که شما ایمان دارید ایمان ندارم و لازم هم نمیدونم قسم بخورم،فقط بدونید که این تجارب واسه من مفید هم بوده و یکی از مهمتریناش هم شاید آشنایی با یه دوست خوب مثل لیلا بود که مثل خواهر خودم میمونه الان و به کسی اجازه نمیدم توی وبلاگ من بهش الکی توهین کنه.من شاید ضربه خورده باشم اما سرم رو میگیرم بالا و با همهء وجوم داد میزنم که من کم نزاشتم و پشیمون هم نسیتم،پشیمون باید افراد دیگه ای باشن،همونایی که از من فرار میکنن و جرئت جواب دادن سلام من رو هم ندارن. بگذریم،فقط بار آخرتون باشه که اینطور مسائل رو حتی یادآوری میکنید(اونم به اشتباه)
راستی،مطلب علمی هم اگه دوست داری سایتهای زیادی هستن که میتونن بهتون کمک کنن و وبلاگ من جای مطالبی هست که خودم دوست دارم و مطالبی که بعضا دوستانم پیشنهاد میکنن.در ضمن اگه خوب بخونید میبینید جاش چندان خالی هم نبوده و هروقت نیاز دیدم گذاشتم،به ویژه توی وبلاگ کلینیک قلب که بنا به دلایلی اون وبلاگ رو بستم.من هیچ نیازی هم به این ندارم که بازدید کننده هام زیاد باشن و واسه رفع نیازشون اینجا بیان،کما اینکه من مدتهاست یه وبلاگ دیگه هم دارم که هیچکس حتی آدرسش رو نمیدونه.این وبلاگم هم هرکی عشقش میکشه بیاد،هرکی هم دوست نداره ایشالا جاهای دیگه هست که بتونه بره و رفع نیاز کنه.
حالا میرسیم با آبجی مریمم که بهش لقب گوهر دادین،لطف شما بود اما نیازی به اینکار نبود،اون هرچی هست همینه،اگر خدای نکرده گوهر نباشه اگر هزار نفر هم بهش بگن گوهر قرار نیست گوهر بشه،و اگرم ذاتش گوهری و با ارزش باشه که شک ندارم هست،هرکی هرچی در هر موردی هم در موردش بگه اون گوهر میمونه.ببینید من فرهنگم با فرهنگ یزد ۱۸۰ درجه فرق داره و خیلی از فرهنگهای امروزی ایران رو قبول ندارم و اصلا این چیزا واسم مهم نیست که حالا بگم عکس خواهرم روکسی نبینه و ... اگر بخواین میتونم عکس مامان و دختر خاله هامو خاله ها و ... هم واستون بزارم.در مورد خواهر شما و دیگر دوستان هم باید بگم ایشالا یک نفر مثل شما پیدا میشه که اونا رو هم ببینه و من اصلا نیازی به دیدن عکسشون و خودشون ندارم .
بابت مطالب وبلاگم هم از هیچکس واهمه ای ندارم،نمیدونم شما با پدرتون چقدر غریبه هستید اما من باهاش رفیقم ،حتی تجارب من رو هم میدونه و نگران شرمندگی من جلوی بابام نباشین.
حالا بزارین یه کم هم از خود بگذریم و بریم سراغ اونایی که شاید ناراحتشون کردین،من از حق خودم هم بگذرم از حق اون عزیزا نمیتونم بگذرم.شما اجازه نداشتید به بازدیدکننده های وبلاگ من توهین کنید و حتی نامی از کسی ببرید.به ویژه که بسیاری از این بازدیدکننده ها از بهترین دوستانم هستند،الان هم چون از ۲ نفر نام بردید منم فقط در مورد اونا حرف میزنم.
امید جایی حرفی نزد که شما میگید متلک میندازه،و اصلا مدت زیادی از اینکه میاد به وبلاگم نمیگذره و شما بهش تهمت زدین و توهین کردین،با همهء احترام به همهء دوستان اما باید بگم که برن به جهنم اونایی که ظرفیت نظر یک نفر رو ندارن و ۱ نظر ساده ذهنشون رو مشغول میکنه.
اما لیلا،لیلا همیشه کنارم بوده و حتی مواقعی که من میخواستم خطاب به بعضی دوستان مطلب تندی بنویسم منو از انجام اینکار نهی میکرد و شاید فقط توی ۴۰٪ از پستهای من نظر داده باشه که شما اینطوری میگید،در ضمن من فکر میکنم شما خیلی در زمینهء متلک مطالعه دارید که اینقد خوب تعریف متلک رو هم تحریف کردین.

به نظرمن (به گواه نظرات دوستان) شما خیلی زود قضاوت کردین و بیشتر قصد انتقاد کور داشتید تا پیشنهاد و این یعنی سوء استفاده از ازادی وبلاگ من و دلیلی برای اینکه من با نظر شما مثل سایر نظرات برخورد نکنم و الانم اگر برخی دوستان با لحنی تند بهتون پاسخ دادن فکر میکنم نباید دلخور باشین به این علت که :
خودتون از بچه ها خواستید تا نظراتشون رو بدن و خودتونن میبایست رعایت بعضی مسائل رو میکردین و با درایت خودتون حرفاتون رو طوری میزدین که این جوابها رو نمیشنیدین ( ضمن اینکه من برخی از اونها رو هم تایید نمیکنم ) اما اینکار رو نکردین.به نظر من شما حرفاتون رو خیلی بی پروا زدین و بعدش هم خواستین با توجیه حرفاتون دوستانم رو آروم کنید.حتی در حرفایی که خطاب به من زدین هم بعد از گفتن حرفاتون با گفتن جملاتی سعی کردین نزارید عصبانی یا ناراحت شم وگرنه خودتون حس نمیکردین که شاید مطالبتون نیاز به سانسور داشته باشه.

خلاصه اینکه خانوم departed بهتره بدونید که من تا ۹۹٪ شما رو میشناسم و اگر واقعا حدسم درست باشه واسم این نوع برخوردتون جای تعجب داره و بدونید اگر خوب منو میشناختین هرگز از امانتداریم تعجب نمیکردین ولی افسوس که احتمالا شما هم تحت تاثیر برخی افراد قرار گرفتید.

به هرحال امیدوارم که تونسته باشم جوابتون رو کامل و خوب  داده باشم و از صراحت بیانم رنجیده نشده باشید. و این هم بگم که هرچند برخی از مطالبتون کمک کننده بود اما فکر میکنم باید توی برخی از دیدگاهها و قضاوتهاتون تجدید نظر کنید.و کاش نظراتتون رو به شکلی دیگر و به شکل نظر میدادین تا این صحبتها اصلا پیش نمیومد.
به عنوان سخن آخرم با شما هم باید بگم که ممنونم به خاطر اینکه برخی از اشتباهاتتون رو قبول کردین و شخصا از دوستان من معذرت خواستید اما به هرحال این وظیفهء من بود تا به عنوان نویسندهء این وبلاگ خودم هم نظرم رو در مورد پست قبلیم که به نظر شما اختصاص داده بودم بدم.

در پایان هم از همهء دوستان خوبم ممنونم ، از آبجی لیلام، امید عزیز،حمید گلم،مصطفی خوبم و  . . . و امیدوارم به زودی باز هم مطالب جدیدی واستون بزارم و باعث بشم تا هرکدومتون هروقت که دوست دارین بهم سر بزنین و باز هم ازتون میخوام تا نظرات و درخواستهاتون رو بدین،توحید هم قول میده همهء سعیش رو واسه رضایت شما بکنه.

مانا بمانید

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: جمعه نوزدهم مهر 1387 ׀ ساعت: 2:30 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

بدون سانسور

سلام بچه ها

خوبید؟راستش نمیخواستم پستی بزارم شبی اما یه اتفاقی افتاد که مجبور شدم اینکارو بکنم.چند دقیقه پیش دیدم یه فردی به نام مستعار departed توی وبلاگم نظر داده که نظر منو به خودش جلب کرده،نمیدونم کی هست و چیکارست ولی با درخواست خودش نظرش رو توی این پست آوردم(البته بدون سانسور ) تا شما هم در مورد گفته هاش نظر بدین . من هم ظمن تشکر از این دوستم که بهم لطف داشته نظرم رو در مورد نظر این آقا یا خانوم که به نظر محترم هم میرسن تا آخر هفته میدم و فعلا فقط سکوت میکنم.


چهارشنبه 17 مهر1387 ساعت: 0:20 توسط:departed

The Departed by Donnie Brasco.

سلام به همه ی گل های 84(نه همشون فقط گلهاشون!)و یه سلام و خسته نباشید به توحید عزیز.من برای اولین بار هست که از وبلاگت دیدن میکنم چون شنیدم نظرات بچه ها در مورد پست های مختلف خوندنیه.من میخواستم چند نکته در مورد این وبلاگ پیشنهاد کنم.یکی اینکه توحید عزیز چرا وبلاگتو پر کردی از حرفهایی که شده بستر تمسخر یه عده و در مقابلش ضایع شدن یه عده دیگه.باور کن وقتی داشتم نظرات بچه ها را میخوندم بعضیهاش خیلی ناراحتم کرد و افسوس خوردم که چرا یه خانم یا اقای متشخص(!) اینجوری حاضر میشه خودشو،شخصیتشو،طرز فکرشو و حتی تربیت خوانوادگیشو زیر سوال ببره.بابا ناسلامتی ما میخوایم حالا حالاها در کنار هم درس بخونیم یه کاری نکنیم یا حرفی نزنیم که 6_7 سال دیگه که انشاالله همه به یه جایی رسیدیم از خجالتو شرمندگی سرمونو بندازیم پایین واز کنار
هم رد بشیم.توحید تو که یکی دوتا تجربه ی اینجوری داشتی که من مطمئنم الان مثل ... پشیمونی!!!(خدا وکیلی نیستی؟!)توحید جان تو که به قول معروف چاهت لب دریاست،فکر نمیکنی حداقل جای یه مبحث علمی جدید در مورد قلب تو صفحه ی اول وبلاگت خالیه؟ مطمئن باش تا مطالب وبلاگت اینه،همه وقتی بیکار میشن یا میخوان سرگرم بشن میان میبینن،نظر میدن و میرن.یه کاری بکن که بچه ها به وبلاگت احساس نیاز کنند چرا باید در مورد عشق یا خاموشی و استقلال پرسپولیس مطلب زیاد داشته باشی ولی در مورد چیزهایی که نیاز امروز ما هاست هیچی نباشه؟
به نظرت اگر عکس خواهرتو با اون مطلبش نمیگذاشتی چی میشد وحالا که گذاشتی چی شده؟ نکنه انتظار داری به خاطر این صمیمیتی که با گذاشتن این عکس ایجاد کردی من وبقیه بچه ها هم عکس خواهرهامونو بذازیم تا همه
(که مطمئنم بین اونها چشم ناپاک هم هست)اونو ببینن وتا مدت ها سوژه ی بحث های بچه ها حتی توی خونه هاشون
هم باشه.عزیزم تو پسر دکتر امامی هستی حداقل یه کاری نکن که اگه خواستی که به پدرت نشون بدی شرمنده بشی
(چون خیلی دوست دارم این حرفها را بهت زدم،منو ببخش).
یه نکته دیگه راجع به امید تنها و لیلی خانوم(البته باید بگم که من ارادت کامل هم به آقای امینی هم به خانم نورالدینی دارم!!!)این دو تا عزیز تقریبا تو همه ی مطالب نظر دادند ولی بیشتر نظراشون جز متلک و درگیر کردن ذهن بچه ها به چیزهای کم اهمیت نتیجه دیگه ای نداره.
خوب توحید جان من در مورد نقاط قوت وبلاگت چیزی نمیگم چون میدونم که همه میدونن.
معذرت میخوام که خیلی طولانی شد باید ببخشید منتظر دریافت نظراتتون هستم با تشکر
departed84@gmail.com


(* توحید جان اگه میبینی مطالب بالا نیاز به سانسور داره،سانسور کن.ولی میخوام اینو به عنوان یکی از پست های این هفته بذاری تا بچه ها نظراتشونو در موردش بنویسن *)

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: چهارشنبه هفدهم مهر 1387 ׀ ساعت: 0:28 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

بابا بی خیال من

سلام

آقا من نمیدونم چرا همه میخوان خودشونو اونقد مهم جلوه بدن که فکر کنن من باهاشون مشکل دارم و همهء ذهنم فکر و خیال اوناست،نه به خدا،حتی این پستم رو هم دارم به زور مینویسم،من اونقد کار و گف دارم که حوصلتونو ندارم چه برسه به اینکه بخواین مشکل من باشین،البته اینو میدونم که شما چشم ندارین خیلی چیزا رو ببینید و در همین حد هم که فکر کنید باهاتون مشکل دارم کلی واستون اهمیت داره و خوشحالتون میکنه که این مسئله فقط واسم جای تاسف داره که چرا اینقد پوچ و حقیر هستین.
بگذریم فقط یه نکتهء جدید که امروز یاد گرفتم رو میگم و والسلام ....

از این به بعد به اقلیت ۵٪ بگید همه 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه چهاردهم مهر 1387 ׀ ساعت: 22:46 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

سفر به خیر

سلام

خوبید؟ دلم گرفته . آبجی مریمم فردا داره میره و معلوم نیست کی برگرده دوباره،هرچند در ظاهر همیشه تو سر و کلهء هم میزنیم اما واسم سخته مخصوصا این شبا که شبای رفتنشه،اما بازم خوشحالم که جاش و رشتش خوبه و همه چیز خوبه جز دلتنگیش ...

داداش فدات شه مریمی . . .

DSC00155 by you.

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: جمعه دوازدهم مهر 1387 ׀ ساعت: 1:11 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

راستشو بخوای

حتما بخونین

سلام

سلام بچه ها و دوستای خوبی که دارید این پست رو میخونید،امشب میخوام یه اعترافی کنم و واسم مهم نیست که چی بگید در موردم،بگین توحید کم آورد،نتونست،حوصله نداشت یا ...
بچه ها الان چند روز بیشتر از عوض شدن مدل وبلاگم نمیگذره که میخوام با کمال شجاعت بگم که دیگه نمیخوام به اون روش ادامه بدم،چی؟دلیلش؟ باشه میگم...
قبلش بگم که من به اندازه یک سال مطلب واسه نوشتن دارم و در حال حاضر ۶۷۵ جلد کتاب با فرمت pdf روی هاردم دارم که فقط ۵۰ تا از اونا واسه ۵ سال کافیه و همهء برنامه هام هم معلوم بود،مثلا هفتهء دوم هر ماه طالع بینی بود،یک هفته در میون زندگی نامه، کتابهای کوری،رمان یاسمین،موفقیت(آنتونی رابینز) و ... جز سه کتاب اولی بود که میخواستم واستون بزارم که فقط کتاب یاسمین حدود ۱۰ ماه طول میکشید تا تموم شه. مطالب ادبی و روانشناسی و ... هم که کم نداشتم.و بدونید واسه من کپی کردن کتاب و یه مطلب و ثبت کردنش توی وبلاگ وقت خیلی کمتری میگیره تا اینکه بخوام جور دیگه ای بنویسم حالا همهء اینارو  گفتم اما دلیل اصلی تصمیمم این نیست و دلیلش اینه که :

بچه ها من نمیخوام وبلاگم بشه مثل مجله یا هفته نامه،نمیگم مثل مجله مخاطب دارما،نه،اما دوست دارم همون چند نفری هم که میان سر میزنن توحید واقعی رو ببینن،مثلا دوست ندارم  مطلب طنز بنویسم در حالی که دلم گرفته و یا برعکس،میخوام خودم باشم و هرچی دوست دارم بنویسم،هروقت که حسش هست و نه از روی تکلیف.
به هر حال منو ببخشید و بدونید بازم نظر شما رو مقدم بر تصمیم خودم میدونم و فکر میکنم که شما هم بیشتر دوست داشته باشید که من خودم باشم.به حر حال اینم خودش یه تجربه بود که نمیدونم شکست بود یا پیروزی ولی هرچی هم بود خودم نبودم،یکی بود که میخواست فقط به قول و برنامش عمل کنه بدون اینکه حسش و نوشتش از یه جنس باشن تو اون لحظه.
اما  . . .
یه چیز دیگه هم باید بگم و اون اینکه مطمئن باشید مطالب وبلاگم تنوع موضوعیش رو حفظ خواهد کرد اما ایندفعه نظمش وابسته به حس منه مثلا امکان داره ۳ روز پشت سر هم جوک بنویسم و یکدفعه هم ۲ هفته هیچی ننویسم.در ضمن اون کتابهایی که قرار بود به صورت سریالی بنویسم و کتابهای دیگه ای هم که دارم لینکش دانلودش رو واستون میزارم تا اگه ندارید و دوست دارید بخونیدشون دانلود کنید.
بازم ازتون میخوام منو ببخشید و مثل همیشه بهم سر بزنین ... ممنونم عزیزان جان ...

مانا بمانید

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: پنجشنبه یازدهم مهر 1387 ׀ ساعت: 3:5 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

صلح


آتش بس ... ( بدون شرح )


peace. by katrina anne foto..

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: دوشنبه هشتم مهر 1387 ׀ ساعت: 19:55 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

تحول

سلام

خوبید بچه ها؟
از امروز میخوام علاوه بر نوشته های روزمره طبق اون برنامه هر روز مطلبی خاص بزارم و امیدوار باشم تا خوشتون بیاد و امروز اولین روز هفته رو با ادب هفته شروع میکنم.

مانا بمانید

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: شنبه ششم مهر 1387 ׀ ساعت: 2:21 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

تپل

سلام

خوبید بچه ها؟سلامتید؟منم خوبم،شکر.آقا چی بگیم؟از کجا بگیم؟آق توحید تپل شده ...
عرض کنم خدمت تمامی دوستانم که اینجانب در هنگام تولد  با رکورد ۷۰۰/۴جزء سنگین وزنها بودم و وزنم زیاد بود ،اما این مسئله زیاد طول نکشید و در ادامهء حیات کم کم قدم بلندتر شد و وزنم نسبت به وزنم چندان زیاد نشد و در واقع قد بلند و لاغر بودم البته این در شرایطی بود که خیلی میخوردم،خیلی،اما چاق نمیشدم اصلا تا اینکه ..

آره عزیز تا اینکه الان یه یک سالی هست که قدم همون ۱.۹۰ مونده و کم کم دارم تپل میشم و این مسئله به تازگی به یکی از دغدغه های اصلی هواخواهان من بتدیل شده و بعد از اینکه مدتی همه با دیدن من میگفتن که :به به،آب رفته زیر پوستت،آفرین،حالا داری خوب میشی و از این حرفا جدیدا این حرفا تبدیل به هشدار و بعضا ابراز تاسف شده که :
ماشالا ۴شونه شدیا
همه رمضون لاغر میکنن تو برعکس
از این بیشتر چاق نشیا
توحید داری تو فرم در میریا
و همهء این نظرات یک طرف،سرکوفتهای آبجی مریم یک طرف که میگه  :
فکر میکنی خیلی خوشگلی؟کی بهت گفته؟
نمیترکی اینقد میخوری؟اه،جلو من راه نرو با اونجای گندت
مامان شکمش رو ببین،داره جر میخوره،حامله ای؟؟؟
بابا یه چی بهش بگو مثل گاو میخوره (بلا نسبتش رو خودم میگم)
و ....

اما نهضت ادامه دارد،این روزها هم که شده بخور و بخواب،خدایی خیلی میخورم،مثلا دیروز رو بگم ،تا اونجایی که یادمه اینارو خوردم : افطار تقریبا ۳ تا بشقاب پلو با خورش خوردم،تا ساعت ۱ بالغ بر ۱۰ عدد بامیه + ۶-۷ تا لیوان چایی خودم در این بین میوه هم خودم تا حدود ساعت ۱ که دوباره ۱.۵ بشقاب پلو خورش خوردم.اینو بگم که من تا جایی که یادمه رمضونها سحری نمیخورم اما امسال چون تا دیروقت بیدارم هروقت دارم میخوابم (که حدود ساعت ۴ میشه ) هم یه چیزی میخورم و دیشب هم چون پلو دیگه ته کشیده بود،خودم ۲ پیمونه دم کردم،فیله مرغ گذاشتم تو ماکروفر و ... اقا ساعت ۴:۴۵ بود که حاظر شد،همه خواب بودن،جاتون خالی منم همشو تنها خوردم   . بترکم الهی اما چه کنیم دیگه . . .

خلاصه اینکه تپلویم تپلو ...

boybese by hypertypos.

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 ׀ ساعت: 2:40 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

سکوت

سلام

خوبید؟فقط اومدم که یه چند کلمه ای بگم و تمام،راستش توی این یه روز گذشته حالم زیاد خوش نبود و الانم یه کم ناخوشم.یه مسائلی پیش اومده بود که منو حسابی بهم ریخته بود و امشب هم قصد داشتم یه پست تند خطاب به یه موجود ..... بنویسم که واسه خاطر یه نفر دیگه و اینکه ثابت کنم نظرش واسم مهمه از این کار صرف نظر کردم و بازم سکوت کردم.
فقط دعام کنید که زودتر سرحال شم.از همتون ممنونم که تحملم میکنید.

WaItInG fOr SiLeNcE! by R.mohseni

مانا بمانید


منتظر نظرات و پیشنهاداتون در مورد طرح تحول وبلاگی هم هستم

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 ׀ ساعت: 4:32 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

دریا

سلام بچه ها

darya by you.

خوبید؟سلامتید،چه خبرا؟اینجا که هوا حسابی گرمه البته میگن از فردا خنک میشه حسابی.اونورا چطوره؟منم که حسابی فعالم،همش خوابم.مثلا از اینجا تا کنار دریا ۵۰ قدم راه بیشتر نیست،یعنی بعد از باغ باباجونم اینا ساحله،اما باورتون میشه این سری تا دیروز نرفته بودم دریا، دیروزم به خاطر عموم رفتم و از اون جالبتر اینکه با اینکه این ساحل پشت خیلی دنج و خلوته و تقریبا کس خاصی رفت و امد نمیکنه اما خیلی وقت بود که تو آب نرفته بودم و دیروز بعد از ۲ سال رفتم تو آب،اولم نمیخواستم برم،حتی لباس هم نداشتم،اما عموم با لباس منو انداخت تو آب و آب نطلبیده هم که مراده و ... حال داد اما یادش بخیر،حتی همین چند سال پیش هم آب خیلی تمیزتر از این بود ،اون موقعها ۳ ماه تابستو شمال بودم و هر روز تو آب.حیف،حیف که هیچ کس دلش نمیسوزه واسه این دریا،جنگل،بیابون و از همه مهمتر،مردم...
بگذریم،هرجا هستید خوش باشید.

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: دوشنبه یازدهم شهریور 1387 ׀ ساعت: 1:15 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

بارون

سلام

بزن بارون بزن خیسم کن آبم کن ترم کن

کمک کن تازه بارون من غریبم پرپرم کن

نم نم بارون واسه هر کسی قشنگی خودشو داره،یکی رو یاد خوشبختی میندازه،یکی واسش بارون مثل نوید زندگی میمونه و زیر بارون اشک شوق میریزه و واسه اون یکی بارون یعنی شکسته شدن بغض...
بارون یعنی احساس،بارون یعنی عشق،جدایی،انتظار،لبخند،اشک،دلتنگی و ...
امشب بارون گرفته بود،یه یک ساعتی توی حیاط و باغ قدم زدم،نمیدونم چرا،اما فقط دوست داشتم خیس شم،نمیدونم به چی فکر میکردم و چه حسی داشتم،فقط میدونم حس عجیبی داشتم،هم بغض داشتم هم میخواستم بخندم،خلاصه اینکه یه حس عجیبی که حسابی گیجم کرده،اما دوسش داشتم...

WALKING IN THE RAIN

مانا بمانید

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: سه شنبه پنجم شهریور 1387 ׀ ساعت: 3:8 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

اشتباه

سلام

خوبید؟نمیدونم چی بگم،یادتونه توی پست (سرما) چی نوشته بودم؟بازم دارم بیشتر به اون نتایج مطمئن میشم.ما ادمای منصفی نیستیم،عقلمون کاش توی چشممون بود،اگه به چشم هم بود فکر نمیکنم اینجوری قضاوت میکردیم.بگذریم،حالا موضوع چیه؟
نمره های درس ریه رو دیروز دادن و گویا یک عده از دانشجوها نمره هاشون با چیزی که انتظار داشتن متفاوت بوده،اما این وسط گناه من چیه که این چند روز همه چیز شنیدم از خیلی ادما...
از اینکه نمره های ما بوداره،سوال داشتیم،نورچشمی استاد بودیم،استاد عمدا این کارو کرده که پسرا حال دخترا رو بگیرن و  ... و احتمالا فحشها و نفرینهایی که به گوش من نرسیده فقط و ...
اما هیچ کس نگفت صبر کنیم،شاید اشتباهی شده باشه.که همینطور هم بوده و جناب اقای دکتر حلوانی باهام تماس گرفتند و گفتند توی تصحیح بعضی برگه ها کلید رو اشتباه گذاشته بودند و واسه همین مجددا برگه ها رو تصحیح کردن و ... 

دیگه هیچی نمیگم و بازم سکوت میکنم ... متاسفم

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: دوشنبه چهارم شهریور 1387 ׀ ساعت: 10:21 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

سرما

سلام

سلام بچه ها،خوبید؟سلامتید؟اینجا که هوا گرمه،حالا جالبش اینه که اینجانب چاییدم تو این هوا،اقا بگذریم،دیگه چه خبر،منم هیچی.اما یه مسئله ای هست که باید بگم...

نه نه، بی خیال شدم،فقط روز به روز دارم بیشتر به این به این نتیجه ای که گرفتم مطمئن میشم،اینکه دانشگاه ما شده جای یه مشت خاله زنکی که پر مدعی و کم بین هستن،یه مشت دختر یزدی تازه به دوران رسیده ای که تو شرایطی وارد محیطی باز مثل دانشگاه شدن که اصلا ظرفیت اونو نداشتن(البته فقط افرادی معدود این خصوصیت رو دارن که همونم زیاده و من نسبت به دیگر افراد کمال احترام رو میزارم،هرچند که همیشه سعی کردم به همه با هر طرز فکری که دارن احترام بزارم) البته حق اینه که بگم خیلی از آقایون هم همینطورن و بلکه بدتر.من هم با رعایت احترام به آنها لبخند می زنم اما در دل می خندم. به حماقتشان می خندم. به خاله زنک بازی هایشان.


اما نمیدونم گناه من چیه که روحیم بازه و با همه میگم و میخندم و این نوع رفتارم باعث شده هرکسی هرجور میخواد در موردم فکر کنه،بهم بگن بی ظرفیت،پر رو،چاپلوس و یا ... اما خوشحالم که هرچی هستم همینم،ظاهر و باطنم یکیه،هر کی هم هرچی میخواد بگه،واسم نظر ادمای بی صلاحیتی هم که فقط حرف زدن بلدن و کاری جز این ندارن اصلا مهم نیست. 

باااااشه من را دیوانه بدانید. به "خل و چل بازی هایم" با دهان باز نگاه کنید. با انگشت نشانم دهید. پشت سرم قصه بسازید و بگویید از یک سیاره ی دیگر آمده ام. چه اهمیتی دارد؟ مهم این است که من به این دیوانگی افتخار می کنم.

یه سوال می پرسم و می خواهم جوابش را با انگشت نشان دهید. "عقل" کجای بدن انسان قرار دارد؟ اینجاش؟ اونجاش؟ مشخص است. در چشم! عقل بیشتر ما در چشم هایمان واقع شده است. این یک فحش نیست. گوشه ای از حقیقت است.

چیییزی را باور می کنیم که می بینیم. بر اساس چیییزی که می بینیم تصمیم می گیریم. چیییزی را می شناسیم که می بینیم. اما مگر چشم ها می توانند همه چیز را ببینند؟

خیلی وقت است که عقل های سیارمان را درون چشم ها فرو کرده ایم و حرف های عاقلانه می زنیم! برای همین است که شب ها با بسته شدن پلک هایمان احمق می شویم.

شب ها در اتاق خواب دیدنی می شوند٬ این موجودات عاقل نمای دیوانه گریز

البته اینم بگم که نمیدونم،شاید واقعا من از همه بدتر باشم و پر از عیبهایی که نمیدونم،اما اگه واقعا اینطوریه بهم بگید.به هر حال روز به روز بیشتر داره از این محیط بدم میاد... 

مانا بمانید

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: شنبه دوم شهریور 1387 ׀ ساعت: 23:40 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

سلام

سلام به همهء دوستان

خوبید؟خوش میگذره؟ببخشید که چند روزی نتونستم آپ کنم و نظراتتون رو هم دیر خوندم،فقط روز اولی که اومدم تهران اینترنت داشتم و روز دوم طی یک عملیات غافلگیر کننده تلفن خونه قطع شد و دیگه ...
خوب،بزارید بگم که چی بر من گذشته و بعدش هم در اولین فرصت چند تا مطلب واستون بزارم.


داش علی

اول اینکه داش علی ما بنا به دلایلی که از ذکر آن خودداری میکنم همونطور که از اول هم پیش بینی میشد نیومد تهران و گویا تنها قصدش این بود که من به امید اومدن اون بلیطای رامسر رو باطل کنم که حتما در اولین فرصت یه گوشمالی بهش میدم


تصادف

خلاصه اینکه من پنجشنبه نزدیکای ظهر یه سمند مخصوص جاده شمال گرفتم و راه افتادم که بیام شمال،اما با اینکه جاده هم زیاد شلوغ نبود دیشب رسیدم و الان هم در خطهء سرسبز مازندران و شهر شهسوار هستم.اما حالا اینکه چرا دیر رسیدم قضیه داره :
راستش ما تقریبا نصف راه رو رفته بودیم که پشت یه بهمن گیر ترافیک بود و راننده هم مجبور شد ترمز کنه(من تو ایینه دیدم که ماشین پشت سری هم وایساد) اما یه چند لحظه ای که گذشت یه صدا اومد :
واااااااااااااااییییی .. . . .. . بوووووووووووووووم ......  اره ، سرنشینای ماشین پشتی یه جیغ کشیدن و ماشین شاسی بلندشون یه نیم متری ماشین ما رو پرت کرد جلو . . .

2009 GMC Acadia SLE-1 AWD Pictureبله،همون ماشین پشت سری که یه 2009 GMC Acadia گذر موقت و صفر کیلومتر بود و ۲ تا زن و ۲ تا بچه سرنشینش بودن زده بود بهمون(میگم که این خانوما راننده نیستن همینه)حالا اینقدر هم پر رو بودن که خدا میدونه،اقا سرتو درد نیارم،ماشین ما داغون شده بود،یعنی اگه پراید بود صندوق ماشین میومد تا شیشه جلو، اما ماشین اونا یه خال هم برنداشته بود،خلاصه پلیس اومد و اون حاج خانوما هم که نه بیمه داشتن نه ادب،همچنان عین خیالشون نبود که زدن به ما،خیلی راحت  نشته بودن تو ماشین و حتی پیاده هم نشدن، ضبطشون روشن و فقط میخندیدن و تخمه میشکوندن و میگفتن : زدیم که زدیم،حالا چیکار کنیم؟

gmc. by you.

حالا ما هم میخوایم یه جوری سریعتر بریم اما مگه ماشین گیر میاد،خلاصه مجبور شدیم صبر کنیم تا تکلیف روشن بشه (۲ حالت بیشتر نداشت یا باید توافق میکردن و اون خانوم رضایت راننده رو جلب میکرد و خسارت ما رو نقدی میداد و یا ماشینا میرفتن پارکینگ و دادگاه مقدار خسارت رو تعیین میکرد و اون خانوم نقدی میداد)اگه بدونید این خانومای پولدار و تازه به دوران رسیده چقدر سر ۵۰ هزار تومان بالا پایین با این رانندهءبد بخت ما یک و دو کردن،دیگه داشتم عصبی میشدم که اخه این ادما چقدر پر رو هستن،تا جایی که اون مامور راهنمایی رانندگی هم داشت جوش میاورد.بگذریم،دیگه نمیگم چیا دیدم و بالاخره راننده یه چک گرفت (با یه مبلغ خیلی کمتر از مقدار خسارت ) و به خاطر اینکه ما هم بیشتر معطل نشیم رضایت داد و راه افتادیم (هرچند تا همینجاشم ۲ ساعت معطل شدیم) و بالاخره این سفر هم تموم شد و رسیدیم شمال.

اما یه چند تا نتیجه که خودم گرفتم :
۱. زن جماعت اصولا پشت فرمون نشینن خیلی بهتر و سنگینتره(البته اکثریت خانوما)
۲. یه مطلب دیگه هم اینکه اون خانوما اهل دیار اصفهان بودن(دیگه بیشتر نمیگم)
۳. ای کاش بعضیها قبل از اینکه پولدار شن یه سری کلاس ادب و اخلاق میرفتن،واقعا پولدار باید اصیل باشه،وقتی این پولدارای تازه به دوران رسیده رو میبینم که فکر میکنن حالا که پولدارن همه چیز دارن و میتونن هر غلطی که میخوان بکنن اعصابم خرد میشه و باز هم یاد این مصراع میافتم که :

یارب روا مدار که گدا معتبر شود  



المپیک
امروز المپیک واسهء ایرانیها تموم شد و هرچقدر هم بد بودیم ولی خوب تموم کردیم... و باید بگم متاسفم برای تیم اعزامی ایران و یه افرین هم به هادی ساعی عزیز میگم،دیکه هم چیزی نگم بهتره ...




روز پزشک

دیشب که پست نوشتم موبایلم بعضی حروف مثل پ رو نداشت و نتونستم حتی کلمهء پزشک رو بنویسم و جا داره باز هم این روز رو به همهء پزشکان و همهء دانشجوها تبریک بگم.
امیدوارم که همیشه موفق باشید و قداست رشتهء پزشکی رو فراموش نکنید.

راستی،توی پست قبلی یه خلاصه ای از زندگی ابوعلی سینا رو گذاشتم،حتما بخونید و نظر هم یادتون نره.

همیشه از سر ناچاری نیست که کسانی٬ جان و ناموسشان را دست تو می دهند.

حتما" چیز اضافه تری دیده اند!

روزت مبارک!

هوای آن چیز اضافه تر را داشته باش

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: شنبه دوم شهریور 1387 ׀ ساعت: 0:52 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

روزتون مبارك

سلام خوبيد؟ببخشيد كه اين مدت نيومدم اينترنتم مشكل داشت،امروزم اومدم شمال و الان هم با ايرانسل وصل شدم تا فقط بهتون روزتون رو تبريك عرض كنم.ايشالا فردا واستون حسابي مينويسم. خوب و خوش باشيد...
׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 ׀ ساعت: 23:3 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

تعطیلات

سلام

خوبید همگی؟سلامتید؟تعطیلات خوش میگذره؟کجای این دنیا هستید؟چیکارا میکنید؟بگذریم...
رستش من دیروز اومدم تهران یهو (والا نمیدونم چه جوریه که من همیشه ۳ ساعت قبل از ایکه بخوام برم تهران باید بفهمم که قراره برم تهران) خلاصه اینکه الان تهرانم.
من که نمیدونم تو این چند روزی که بیکارم قراره چکار کنم، یه سری کار هم دارم که حدود دهم باید یزد باشم.اما احتمالا یه سری برم شمال،شاید بعدش هم یه سر به خالم اینا بزنم اما چیزی که قطعیه اینه که فعلا تهرانم و اینجا هم که فقط باید بخوابم،برم خرید و الکی ول بگردم ...
اما،خبر مهم اینه که شاید داش علی هم بیاد تهران و اگه بیاد دیگه میدونم چیکارش کنم.به هر حال امیدوارم که هر جا هستید بهتون خوش بگذره و ایشالا به منم بد نگذره ...

مانا بمانید

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 ׀ ساعت: 15:39 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

مبارک

سلام

به همه شمادوستای خوب ومهربون وعزیزم این عید بزرگ رو تبریک میگم و برای همهگی آرزوی شادکامی وپیروزی دارم...


و دیگر هیچ ...

سلام  به عزیزای دل،خوبید؟سلامتید؟بالاخره تابستون اومد و امروز آخرین امتحان رو هم دادیم.بد نبود،خوب دادم و از اون مهمتر اینکه امروز روز خوبی بود و با بچه ها کلی حال کردیم تو خیابونا،الانم خیلی خستم وگرنه حسابی مینوشتم.امیدوارم که شما هم هر جا هستید خوب و خوش باشید.
راستی تا یادم نرفته،فردا تولد قمری لیلا خانوم هم هست،پس...

تولدت مبارک آبجی لیلا...

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 ׀ ساعت: 3:3 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

خون

سلام

blood by Shirley Two Feathers.

خوبید بچه ها؟در چه حالید؟حال میکنید با امتحان آخر ؟من که دارم کلی حال میکنم .میترسم خون به دل شم تا این امتحان خون تموم شه.اما اینم تموم میشه بالاخره و امیدوارم همتون بعد از امتحان خندون باشید.وای،اما چه شود فردا،میخوایم با بر و بچ مثل زندونیهایی که ازاد میشن بریزیم تو خیابونا و ... 

و اما...
ایام ، ایام مبارکیه ، بگید خوب ... ای ول ... پس حالا که فهمیدین هر کسی که این پست رو میخونه دعا کنه یه دونه سوال دزست بزنم،گویا ۸۰ تا سوال داره امتحان(البته اینو گلبرگ بهم گفته).حالا این ۸۰ تا سوال یعنی چی؟افرین ... یعنی اینکه فقط برای پاس شدن به ۴۰ سوال صحیح نیازمندم
و اما برنامم واسه اینکه به این ۴۰ سوال درست برسم چیه؟آهان الان میگم ... 
من فرض میکنم این پست رو ۲۰ نفر میخونن و واسم دعا میکنن = ۲۰ تا سوال + حدود ۱۰ تا سوال هم بالاخره از امدادهای غیبی میرسه = ۳۰ + حداقل ۳ تا سوال هم از زیر زبون گلبرگ میکشم بیرون = ۳۳ سوال تا اینجا + دیگه ۳ تا سوال هم خودم میزنم ( حالا کار نداریم که این ۳ تا هم شانسی میزنما )خوب دیگه این میشه چند تا سوال؟ ای ول ... ۳۶ تا  ... اما اینکه ۴ تا کمه،ای خدا چه کنیم؟خاک بر سرمون شد که این امتحان آخری.
دکتر مرتضوی هم که بهم زنگید و گفت با همهء ارادتی که بهت دارم  اما به تو یکی ۰.۱ هم نمیدم ، اما نه ... وایسید ... دکتر فراااااات ... ای ول ... بهم گفته بود که به خاطر لیوانای آبی که واسش میاوردم ۱ نمره بهم میده ، ۱ نمره هم = ۴ تا سوال ...
بنابراین ۳۶ سوال + ۴ تا سوال = ۴۰ تا سوال ... ای ول ... این یعنی اینکه پااااااااااااس

فدای همتون...امیدوارم همتون موفق باشید...

مانا بمانید
 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: شنبه بیست و ششم مرداد 1387 ׀ ساعت: 2:40 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

ایام خوشگل


سلام

خوبید همگی؟خیلی کم پیدا شدینا البته یه ۲۴ ساعتی هم سایت خراب بود،خوب چه خبرا؟چیکارا میکنید؟درس و مشقا خوبه؟راضی هستید؟سخت نگیرید بابا ، این نیز بگذرد...
راستش این ایام ،ایام خوشگل و مبارکیه و امیدوارم به حق امام زمان هر کس هر حاجتی داره از این ایام و صاحبش بگیره.ما رو هم توی دعاهاتون فراموش نکنیدا...

مانا بمانید

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ׀ ساعت: 2:59 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

چشمت کور


سلام

خوبید؟امتحان چکار کردین؟من که باید اعلام کنم اینجانب بسیار با کیفیت و تر و تمیز امتحان رو خراب کردم،به هر حال ملالی نیست هر کس که خربزه بخوره باید پای لرزش هم بشینه،حالا هم چشمم کور،مبارکم باشه ...

آق توحیدی،حالا بشین ۴ ساعت افتتاحیه المپیک ببین،فوتبال استقلال ببین،بسکتبال ببین و ...

فداتون،اما خدایی نگران نیستم و این خیلی خوبه که بر خلاف اینکه در ساعات ابتدایی پس از امتحان پدر همه رو در میارم اما در کل ته دلم ارومه و  عین خیالم هم نیست.اصلا هم از فعالیتهایی که انجام دادم و به خاطرش وقت درسم گرفته شد پشیمون نیستم و از رو هم نرفتم،تازه واسه امتحان خون هم برنامه دارم که این برنامه از فرداشب و با تماشای فوتبال تیم ملی و قطر شروع میشه،خلاصه که ما پاک دیوونه ایم و افتخار هم میکنیم.

Look!!..Somebody Want To Be a Crazy!

ولی در کل التماس دعا...خوب و خوش و خندون باشید...

مانا بمانید

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه بیستم مرداد 1387 ׀ ساعت: 16:5 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

ریه

سلام


Pulmonary Pathophysiology: The Essentials (Pulmonary Pathophysiology)diseased lungs

احوالتون؟با ریه چه میکنید؟امیدوارم که همیشه خوب باشید.خوب دیگه چه خبرا؟من که توپم.درسم که مونده،استقلال هم که باخت،فردا صبح هم بسکتبال داره نمیتونم درس بخونم اما همیشه روحیم خوبه.ای ول توحید خان...
راستی نمیگید چه اهنگایی بزارما،این اهنگی که الان هست رو خودم پسندیدم،چطوره؟
بگذریم،ایشالا اونایی که فردا مثل من امتحان دارین امتحان رو خوب بدین و اونایی هم که فارغ از درسید فردا روز خوبی واستون باشه،واسه ما هم دعا کنید...فداتون...

مانا بمانید

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: شنبه نوزدهم مرداد 1387 ׀ ساعت: 14:54 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

کی به کیه


سلام به سروران عزیز

خوبید؟من که شدیدا خوب هستم و وقتی به این فکر میکنم که بیش از نیمی از جزوه هایم تمیز و دست نخورده باقی مانده احساسی غریب مرا مینوازد که شاید وقتی دیگر،آری شاید وقتی دیگر انها را بگشایم مثلا یک ترم دیگر . . .

خوب بچه ها حتما متوجه شدید که اوضاع درس و مشقام توپه،شما خرخونا چقد دوره کردین؟حتما دور پنجمتون هم تموم شده،اره؟ای ول ، ما که بخیل نیستیم،خیلی هم خوشحال میشیم،یه ترمم شماها اول شید، کی به کیه

مانا بمانید

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ׀ ساعت: 19:45 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

امروز


سلام بچه ها و دوستای گلم

امروز روز خوبی واسم نبود ولی ما ادما مجبوریم تحمل کنیم نا ملایمات رو.هر چند گاهی ادم کاسهء صبرش لبریز میشه،امروزم خیلی خودمو نگه داشتم ولی یه کم از دستم در رفت اعصابم و به هم ریختم.هرچند هنوز تا اوج عصبی شدنم یه دنیا فاصله داشت.اما بگم چیا گذشت :


خبر ۱

امروز روز بدی بود.خیلی... توی پست دیشبم نوشتم که امیدوارم نبینمت اما گویا نشد.بعد از یه چند ماهی ادمی رو که یه روزی همه چیز هم بودیم و امروز نمیتونم اسمی واسش پیدا کنم رو دیدم و همهء سوالا تو ذهنم زنده شد و مثل روانیها عصبی شدم.واقعا از این وضعیت خسته شدم.
می خواد ازش متنفر بشم!!!! در حالیکه می دونه که غیرممکنه...

تنها چیزی که در حال حاضر ازش متنفرم این حس مسخره س که مثلا می خواد وانمود کنه خیلی بی گناهه و بدون آسیب زدن به من رفته پی کارش...

حالم بد می شه وقتی هر کی هر کاری دلش می خواد می کنه، هر رفتاری که می خواد از خودش نشون می ده، همه چیو مطابق میل خودش پیش می بره و در آخر هم تمام تلاشش رو می کنه که وانمود کنه خیلی مهربونه و انتظار هم داره که تو این محبت دروغی رو باور کنی
و ...

متنفرم از اینکه برای بعضیا، آدما تاریخ مصرف دارن...

و از همه بیشتر از خودم متنفرم و از این ناراحتم که چرا تو رو نشناختم و تو هم هیچ وقت معنای عشق و دوست داشتن رو نفهمیدی .به جرأت می گم هیچوقت چنین حس بدی به خودم نداشتم ، هیچوقت انقدر احمقانه رفتار نکرده بودم، هیچوقت انقدر ...

فقط یه قلب شکسته ای برام به یادگار مونده که هیچوقت هیچ مرهمی نداره...

حالا... با این شرایطی که پیش آوردی، عمیقا دیگه دلم نمی خواد باشی، نمی خوام حتی ثانیه ای بهم فکر کنی... خوشحال نشو،  من ازت متنفر نشدم و نمی شم، چون تو اینو می خوای، چون تو برای رسیدن به این هدف غیرمنطقی و بی رحمانه ات، به خودت اجازه دادی منو بازی بدی ،پس هیچوقت ازت متنفر نمی شم که خوشحالت کنم ...

ازت متنفر نمی شم چون زندگیمو به هم ریختی، ازت متنفر نمی شم چون رفتار خیلی بدی داشتی، ازت متنفر نمی شم چون فوق العاده خودخواهانه برخورد کردی، ازت متنفر نمی شم چون به احساس خالص و پاک من بی توجه بودی، ازت متنفر نمی شم ...اره...نمیشم...

میدونید بچه ها بعضیها از دیگران به عنوان نردبان استفاده میکنن تا بالا برن و وقتی به نوک نردبان رسیدن و تونستن به اونجائی که میخواستن قدم بگذارن اون نردبان را با بیرحمی هرچه تمام تر به زمین میندازن و خردش میکنن...



خبر ۲

بنا به اصرار تنی چند از دوستان این خبر  و لینک مربوط به دانلود فایل صوتی اون رو پاک کردم.اما باز هم تاسف خودم رو نسبت به این ماجرا ابراز میکنم.


خبر ۳

گویا وبلاگ من اثر کرد و مسئولین دوباره با ادامه کار کلینیک قلب موافقت کردن . البته امیدوارم دیگه واقعا این موضوع تموم شه و از دوباره هر روز یه بازی جدید راه نندازن.


׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 ׀ ساعت: 15:39 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

عوضی


سلام

نمیدونم توی کدوم جهنمی هستی و چه غلطی میکنی،فقط امیدوارم فردا صبح تو یکی رو دیگه نبینم.اگه ببینمت بد میشه،من اصولا آدم آرومیم اما خدا نکنه بزنه به سرم.پس تو همون جهنمی که هستی بمون و خوش باش،به ما هم کاری نداشته باش...

خوش باشی عوضی... 

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 ׀ ساعت: 0:25 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

آه


سلام...
خسته شدم ..
آه میکشم
دلم تنگ میشه بغضم میگره
بغضم میگیره ...
چشمام رو نمی بندم...حس میکنم !
الان که اینجا نشستم یکی زیر همین آسمون هست که......
که دلشو شکستم !
آه
الان خیلی غصه تو دلم هست ....
غصه ام از این گرفته که تو دلم فهمیدم که از دست من دلش شکسته !

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: شنبه دوازدهم مرداد 1387 ׀ ساعت: 23:26 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

برگشتم

 



بخوان به نام حق

بخوان به نام انسانیت

بخوان به نام مهر و عطوفت

عید مبعث بر همه ی شما عزیزان مبارک


سلام،خوبید؟

من برگشتم بچه ها.جاتون خالی حسابی خسته شدم.تازه بلیت هم نداشتم و دیشب تا در رستوران قطار شب را به صبح رسانیدم .
از این سفر فوری فقط به گفتن یک خاطره اکتفا میکنم و اون هم درست کردن معجونی جادویی هست :
اره بچه ها،پریشب چون فردا صبحش کار زیاد داشتم و میخواستم برم بیمارستان امام که نزدیک خوابگاه بود پیش یکی از دوستام توی خوابگاه موندم.شام رو از بیرون گرفتیم و بعد از شام هم با رسم همیشگی شروع کردیم به تماشای فیلمهای روز دنیا و اما . . .
یهو دیدم دوستان عزیز مشغول اماده سازی مقادیری میوه جهت ابگیری هستند.خوب خوشحال شدیم که دوستان دارن حسابی تحویل میگیرن.اما یه کم که گذشت با دیدن تنوع موادی که یکی پس از دیگری دارن وارد ابمیوه گیری میشن ترس همهء وجودم رو گرفت.اما به هر حال من رو هم مجبور کردن یه لیوان ناقابل از اون شراب ناب بخورم و انصافا بد نبود.
خلاصه که جاتون حسابی خالی بچه ها،حالا میخواین بگم چیا توش بود؟
- کمپوت زرد الو
- هندونه
- بستنی چوبی (  البته چوبشو جدا کردن )
- گلابی
- موز
- ماست و خیار
- دلستر لیمویی


خوشمزست نه؟


    مانا بمانید...



اینم عکسایی از این معجون ...

m by you.

mm by you.

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: چهارشنبه نهم مرداد 1387 ׀ ساعت: 20:44 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

سفر


سلام

Tehran/Iran - Teerão /Irão December 2006
اینجا تهران است،صدای توحید...

خوبید؟سلامتید؟یزد امن و امانه من نیستم؟کلاسا خوبه؟ آقا یه چیزی،قدر یزد رو بدونید که تهران هم گرمتره هم روزی ۳ ساعت برق میره.
اما بگم از این سفر ناگهانی.راستش یه ۱ ماهی بود که بابت یه طرح ملی تحقیقاتی میخواستم بیام تهران ولی به هیچ طریقی جور نشد و از ۲ هفته پیش قرار شد که فردا جلسهء مربوط به این طرح برگزار بشه و منم برم.که اینبار هم چون سرم شلوغ بود بی خیال شده بودم اما با این حال شنبه زنگ زدم هواپیمایی که اگه میشه واسه روز دوشنبه(امروز)واسم بلیت ok کنه.که دیروز بهم گفتن احتمالش کمه و جا نیستو ... و منم دیگه چون دیدم خودم هم سرم شلوغه از طریق دیگه ای اقدام نکردم و کاملا بی خیال شده بودم که : 
 امروز سر کلاس بودم و توی فکر برنامهء کلاسا که یکدفعه زیییییینگ ، موبایلم زنگ زد:
- اقای امامی سلام،خوبید؟بلیتتون ok شده بیاین بگیرین
- جدا؟من که دیگه بی خیال شده بودم.ممنونم ازتون.حالا پرواز کیه؟
- ساعت ۱۲
- چیییییی میگیییییی؟
......

Iran Air

اقا سرت رو درد نیارم ، دودل بودم که برم یا نه با این همه کاری که داشتم.کارای کلاس،جلسهء سرطان،جلسهء case report  با دکتر مرتضوی و ...که با خودم گفتم حتما حکمتی داشته . حالا که قول دادم و بلیت هم جوره برم.خلاصه کیفو برداشتمو یه چند تا نکته بابت کلاسا به بچه ها گفتم و از دکتر حلوانی عذر خواهی کردمو رفتم بلیتو گرفتمو رفتم فرودگاه . . . حالا بگو کی رو دیدم،نه اون نه،دکتر رحیمیان.بالاخره جامو جور کردم کنار دکتر نشستم و تا تهران گپ زدیم و توی مهر اباد از هم جدا شدیم.الانم یه سری کار داشتم انجام دادم و اومدم کوی دانشگاه.
.راستی یادتونه گفتم که با خودم گفتم حتما حکمتی داشته،الان دکتر مرتضوی زنگ زد که مریضی که واسه  case report بوده یه سری از کارای درمانیش تهران انجام شده و حالا هم که تهرانم واسم یه نامه E-mail میکنه که صبح برم دنبالش.
خلاصه اینم از سفر ناگهانی من که معلوم نیست بلیت برگشت هم کی گیرم بیاد.امیدوارم همتون بهتون خوش بگذره و دوری من هم تاثیر بدی توی روحیتون نزاره.

مانا بمانید

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: دوشنبه هفتم مرداد 1387 ׀ ساعت: 20:34 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

کجایین


سلام عزیزان جان

خوبید؟سلامتید؟کجایین بابا؟قدیما میگفتم که چرا نظر نمیدین،اما الان مثل اینکه بدتر شده،باید بگم چرا سر نمیزنین . . .
نکنه طوری شده،مطالبم دیگه با درد نمیخوره؟دیر آپ میکنم؟ آهان ،آهنگ خوشگل میخواین،چشم.اصلا هرچی میخواین نظر بدین من در خدمتم.

 . . . منتظرتون هستما . . .

مانا بمانید

׀ +׀ نویسنده: تــوحــــــیـد ׀ تاریخ: شنبه پنجم مرداد 1387 ׀ ساعت: 23:35 ׀ موضوع: شخصی(دانشگاه،خونه و ... ) ׀

در باره من


منوی اصلی

· یه کم از خودم
· صفحه نخست
· پست الكترونيك
· عناوین مطالب
· آرشيو ماهانه


آنچه گذشت

· لحظه
· باد
· فرار
· چتر و باران
· امشب
· 8/8/88
· دروغ
· دور-نزدیک
· راضی
· بازگشت
· کنگره
· بارون
· چک
· بوسه باران
· کوچه
· پاییز
· ناخوانا
· عیدتون مبارک
· بی تو
· احیا



آرشیو مطالب

· آبان 1388
· مهر 1388
· شهریور 1388
· مرداد 1388
· تیر 1388
· خرداد 1388
· اردیبهشت 1388
· فروردین 1388
· اسفند 1387
· بهمن 1387
· دی 1387
· آذر 1387
· آبان 1387
· مهر 1387
· شهریور 1387
· مرداد 1387
· تیر 1387
· خرداد 1387
· اردیبهشت 1387
· فروردین 1387


آرشیو موضوعی

· ادبی(شعر،نثر،داستان و ... )
· خواندنی(عمومی،علمی و ...)
· شخصی(دانشگاه،خونه و ... )
· ورزشی(اخبار،نتایج و ... )
· جالبناک(طنز،عکس و ... )
· متفرقه


دوستان

· لـــیلا خـــانــوم
· حــمـــیـد جـون
· مــحـسـن خان


امکانات


jootan.tripod